(آغازه:
- آنچه در پست قبلي نگاشتم تبيين اين مسأله بود كه درست نيست به همجنسگرايان، دگرباش گفته شود. اين لفظ دور از هنجار بودن اين طيف از آدميان را ميرساند و متضمن توهين به آنها است؛ همان چيزي كه ما ساليان درازي است از آن فرار ميكنيم و پيش هر كس و ناكسي به استدلال ميپردازيم كه ما غيرطبيعي/ هرزه/ بيمار/ ديوانه/ ماليخوليايي و مانند اينها نبوده، از گرايش طبيعي برخورداريم و چون گرايش ما طبيعي و مطابق با هويت و ماهيت خدادادي ماست، پس بهنجار بوده و بايد محترم انگاشته شود. من هنوز خيال ميكنم كه اين بحث من، دقيقا با همان هدفي كه برايش ترسيم كردم، پيش از اين چندان مورد توجه دوستان ارجمند قرار نگرفته و درباره آن چيزي نوشته نشده بود.
- اما اكنون و در اين نوشته برآنم تا بحث ديگري را كه به مناسبت نوشتة قبليم برخي دوستان در كامنتهايشان مطرح كردهاند، مورد توجه قرار دهم و آن بحث برابرنهادههاي لفظ «كويير» است. خوشبختانه با لينك نوشتة قبليم توسط مهدي عقيليِ عزيز، من به وبلاگي با حجم بالايي از نوشتههاي گوناگون راهنمايي شدم كه عدهاي از دوستان هر يك به فراخور تواناييهاي خويش از زاويهاي خاص به اين مطلب توجه كردهاند. از اين رو، برخلاف بحث پيشين، اين بحث از سابقهاي درخشان در نوشتههاي عزيزان برخوردار است. من اگرچه نرسيدم اغلب آنها را با دقت بخوانم، اما مرور بر آن نوشتهها حال و هواي بحث را به دستم داد. صريحا اعتراف ميكنم كه موشكافيهاي آن دوستان آنقدر هست كه باعث بينيازي از هر نوشتة ديگري، خاصّه از نوقلمي چون من شود.
- درست است كه من ميخواهم در اينجا نشان دهم كه واژة «دگرباش» براي لفظ «queer » مناسب نيست و باز هم به نوعي تندادن به همان چيزي است كه همواره از آن فرار كردهايم، اما به تحليل و نقادي نوشتههاي آن عزيزان نميپردازم و نيز سعي ميكنم كه آن مطالب را تكرار نكنم، اگر كسي خواست ميتواند به همان نوشتهها رجوع كند.)
1. در آغاز ببينيم كه معناي لفظ «queer» در زبان انگليسي با توجه به فرهنگ لغات چيست؟ و آيا اين واژه امروزه دچار تحول معنايي شده است؟
در فرهنگ لغتهاي آكسفورد و لانگمن واژة «كويير» چه در وجه وصفي و چه در وجه اسمي، در يكي از معاني خود به مردان همجنسگرا يا بچهباز إشعار دارد. در «لانگمن» اينگونه آمده است:
Queer: adj.… 4.infml derog for Homosexual…. n. infml derog male Homosexual.
از اينكه در وجه اسمي به «مرد بودن» تصريح شده است، پيداست كه در وجه وصفي نيز مراد همجنسبازِ/ همجنسگرايِ/ بچهبازِ مرد است. يكي از قراين كاربرد اين لفظ تنها براي اشاره به همجنسگرايي مردان اين است كه در مواردي كويير به صورت اهانتآميز به معناي «كوني» به كار برده ميشود و روشن است كه «كوني» درواقع همان «مفعول» در ارتباط جنسي بين دو مرد است.
اكنون ادعا بر اين است كه در دهههاي أخير معناي اين واژه دچار تحول و دگرگوني شده است؟ چه دليلي بر اين ادعا وجود دارد؟ آيا فرهنگهاي جديد نوشته شده در اين چند سال يا ويرايشهاي أخير فرهنگهاي سابق و نيز كتابهاي ادبياتيِ مرجع نگاشته شده در اين مدت، وجود چنين تغييري را تأييد كردهاند؟ روشن است كه اثبات چنين تغييراتي در معناي يك واژه از سوي اهل آن زبان، نيازمند شواهد و اسناد زبانشناختي لازم است و صرف اين ادعا كه در بافتِ گفتمانيِ متكلمانِ به آن زبان چنين تغييري رخ داده است، كفايت از اثبات آن نميكند و باز روشن است كه بهترين سند و مدرك براي چنين تغييراتي تصريح فرهنگهاي جديد و نيز به كارگيري آن در كتابهاي ادبياتي و البته علمي نوشته شده به آن زبان در همان برهه است، زيرا هم فرهنگهاي لغت و هم ادبيات هر جامعهاي تجلّيبخشِ فرهنگها، باورها و رفتارهاي مردم آن جامعه است كه از طريق زبان منعكس ميشود؛ در غير اين صورت بايد خود وارد متن جامعة زباني شد و مستقلا به تحقيق دربارة معناي واژگان پرداخت كه كار بسيار دشواري است. به هر روي، بايد ديد آيا اولا چنين تغييري رخ داده است؟ و ثانيا اگر اين تغيير پديد آمده، تا چه حد بوده است؟ و آيا واقعا كويير از معناي خود آنقدر تغيير يافته كه اكنون به مثابة يك ترم آكادميك به معناي هر كسي است كه گرايش غير مرسوم جنسي و جنسيتي _حتي دوجنسگرايان، خودارضاكنندگان، گرايندگان به حيوانات و..._ دارد؟ آنچه از فرهنگ لغات و ادبيات رايج به دست ميآيد، به آساني همه اين مدعيات را اثبات نميكند. مثلا در فرهنگ لغتهاي «Cambridge Advanced Learner's Dictionary» و «Oxford Advanced Genie » _كه هر دوي آنها بعد از سال 2000 نيز ويرايش و تكميل شدهاند و تحولات معنايي بسياري از مدخلهاي آنها مورد توجه ويرايشكنندگان آنها قرار گرفت_ به صراحت گفته شده است كه اطلاق لفظ كويير درواقع بهكاربستن شيوهاي اهانتبار براي توصيف يا اشاره به يك همجنسگرا، به ويژه براي توصيف يا اشاره به يك همجنسگرايِ مرد است. و تنها در ديكشنري كمبريج ذيل اين معنا به اين نكته اشاره شده است كه گاهي خود همجنسگرايان (homosexsuals) اين واژه را به شيوهاي غيراهانتآميز نيز به كار ميبرند.
اين مقدار فقط به اجمال نشان ميدهد كه در جامعه انگليسيزبان و به طور خاص در ميان خود همجنسگرايان اين لفظ از قبح معنايي سابق خارج شده است، و از اين جهت تغييري در آن حاصل شده است، اما هيچ اشارهاي به ميزان اين تغيير نشده و نيز نشان نميدهد كه لفظ مذكور از اشاره به همجنسگراييِ مردان نقل معنا يافته و به آن حدّ از گستردگي رسيده است! البته اين بيان، به معناي نفي چنين تحولي در معناي لفظ كويير نيست؛ روشن است كه براي قبول يا نفي اين مدعا بايد به متن جامعة انگليسيزبان نفوذ كرد و با آنان حشر و نشر داشت، تا درستي يا نادرستي اين مدعا را بعينه دريافت[1].
2. اينك بايد ديد كه در برگردان فارسي اين لفظ چه بايد كرد؟ روشن است كه در برگردان هر واژهاي اولا شناسايي دقيق معناي مورد نظر از آن لفظ در زبان مبدأ و سپس تحقيق در همان معنا بعينه در زبان مقصد لازم است و اينكه اين معنا در عرف زباني جامعه مقصد چه معادلي تاكنون داشته است؟ و آيا آن لفظ امروزه هم به لحاظ گزارشي/ توصيفي و هم به جهت توصيهاي/ دستوري (Normative) درست است يا خير؟ و اگر خير چه واژهاي بهتر است؟ و در اين صورت، معيار برگزيدن معادل جديد چيست؟
به نظر ميرسد كه مترجمان فارسي زبان در ترجمة اين واژه براساس آنچه در فرهنگهاي لغت مرسوم انگليسي آمده است، به دقت عمل كرده و نقصي بر كار آنان وارد نيست. اما همة بحث در اينجاست كه امروزه با توجه به ادعاي نقل و تحول معنايي واژة كويير و با فرض اينكه اسناد كافي نيز براي اثبات چنين تغيير معنايي وجود داشته باشد، حال آيا مترجمان و لغتشناسان فارسي زبان اين بار نيز مسووليت خويش را به درستي انجام دادهاند؟
از فحص در نوشتههاي اهل زبان و لغت فارسي، به ويژه مترجمان متون انگليسي به فارسي، به آساني به دست ميآيد كه آنان چندان كوششي براي يافتن اصطلاحي مناسب براي واژة كويير، به ويژه در فرض تحول معنايي و تبديل شدن آن به يك اصطلاح عام آكادميك، از خود بروز ندادند. علت اين مطلب بر من روشن نيست، اما شايد بسيار عجيب باشد كه با وجود اينكه چنين واقعيت يا معنايي در جامعة ايراني هم در گذشته و هم اكنون وجود دارد، چرا يافتن برابر نهادهاي مناسب براي اين واژه از سوي مترجمان، يك دغدغة ذهني جدّي نبوده است و از اين رو، لفظي برايش درنظر گرفته نشده است؟! آيا مردم ايران - به طور عام- و بخشي از اين جامعه كه خود مصداقي از آن واقعيت موجود در ايران هستند، اهميتي به اين مقوله نميدهند تا مترجمان باري بر دوش خويش احساس كنند و از باب اداي دِين به جامعه و قشري از آنان كه تحت اين مقوله جاي ميگيرند، همّت خويش را براي يافتن معادلي بليغ و خوشتراش به كار گيرند؟! آيا مشكل به ساختار حكومتي ايران و سركوبگري هرگونه كوششي، حتي كوششهاي علمي براي تبيين فرهنگ و حقايق فرهنگي- اجتماعي مردم ايران برميگردد و در اين صورت يك مشكل سياسي-حكومتي است و به ترس فرهيختگان جامعه از سردمداران بازميگردد؟! يا يك مقولة شخصي است و به احساس گناهي فروكاسته ميشود كه مترجمانِ دينباورِ اين مرز و بوم دارند مبني بر اينكه چنين مقولات ناشايستي را كه به زعمِ باورِ دينيِ آنان منفور خداوند و موجب عقوبت آدميان است، نبايد تبليغ نمود؟! و يا ...؟!!! اينكه همه يا بخشي از اين عوامل باعث چنين برخوردي شده است، احتمالا قطعي باشد، اما من اكنون در مقام ريشهيابي اين بحث نيستم؛ به هر حال اين اتفاقي است كه اكنون در جامعه فارسيزبان نسبت به معادل لفظ «كويير» افتاده است.
تا اينجا روشن شد كه تاكنون دغدغهاي وجود نداشته است كه براي همة كساني كه داراي گرايش جنسيتي و جنسي به غير روشِ مرسومند، لفظ واحدي گذاشته شود، درحالي كه براي متفرق آنها معادل داريم، اگرچه برخي از معادلها تازهواردند. اما پرسشي كه درنگي انديشهورانه را در اين زمينه ميطلبد، اين است كه آيا لازم است همجنسگرايان، به مثابة يك اقليت جنسي، خود را با باقيِ اقليتها يك كاسه كنند و درپيِ يك واژه براي مجموعة آنها باشند؟ و بدين صورت خود را از بقية جامعه جدا كنند؟ تا چه ميزان چنين نمايشي مطلوب است؟ آيا گمان نميكنيد كه بايد خود را چونان ديگر مردمان جامعه بينگاريم تا زمينة القاي ناهنجاري همجنسگرايان پيش نيايد؟ درست است كه اكنون در اغلب جوامع و از جمله ايران «دگرجنسگرايي» رفتاري هنجارين تلقي ميشود، اما يقينا بايد با چنين هنجاري مبارزه كرد و نشان داد كه واقعيت چيز ديگري است و غلبة يك گروه موجب هنجارين بودن آنان، دستكم ثبوتا، نيست. اما آيا براي مبارزه با هنجار مرسوم بايد خود را ناهنجار خواند؟ يا در آنچه هنجار شمرده ميشود تشكيك كرد و آن را به چالش كشيد؟ درست است كه براي ارزيابيكردن رفتارها و منشهاي اجتماعي نيازمند معيار هستيم، اما اينگونه نيست كه هميشه هنجارِ رايجِ جامعه بتواند معيار مقبولي براي سنجش امور و هنجارهاي ديگر باشد؛ شايد بهترين معيار براي ارزيابي رفتارهاي اجتماعي و اخلاقي انسانها، طبيعت خود انسانها باشد كه بدون تلاش و اكتساب از ابتدا با آنان بوده است. اين مطلب به ويژه براي دينمداران كاملا پذيرفتني است كه اگر چيزي به طبيعت بشر بازگردد بدون هيچ نزاعي خير و مطلوب است، زيرا از ديد آنان خداوند خير مطلق است و تنها به چيزهاي خير لباس وجود ميپوشاند و اصلا شرّ امر عدمي است و مخلوق خداوند نيست و هرچه، هرگونه و با هر گرايش ذاتياي كه وجود دارد، خير است! از اين رو، بايد كوشيد تا اين امور طبيعي و غيراكتسابي را يافت و همانها را نيز معيار داوري براي رفتارها، منشها و اعمال آدميان قرار داد.
3. اما در نهايت، اگر كسي بر اين مطلب اصرار بورزد و معتقد باشد كه بايد براي«كويير» در فرض تحول معناييِ وسيعِ آن معادلي مناسب يافت؛ آنگاه به گمان من اين كارِ بسيار ظريف بايد با كوششي جمعي و با وسواس لازم انجام گيرد كه خوشبختانه همين گفتمان پديدآمده ميان دوستان دربارة معادل اين واژه زمينهاي مناسب براي يافتن چنين واژهاي است كه در صورت ادامة آن به فرجام خوشي خواهد انجاميد.
پيش از ادامة بحث صريحا اعتراف ميكنم كه هيچ واژة جديد و بهتري به عنوان معادلِ لفظ كويير در انبان خويش ندارم و حتي در آن مقام و سطح نيستم كه بتوانم چنين كاري را به تنهايي انجام دهم. شايد در يك همانديشي علمي بتوان به چنين آرزويي جامة عمل پوشاند! از اين رو، در پايان بحث انتظار هيچ پيشنهادي از من نداشته باشيد. من فقط ميخواهم بگويم كه واژة «دگرباش» به هيچ رو برابر مناسبي براي لفظ «queer» نيست، همانگونه كه لفظ «ناجور»/ «نا_جور» مناسب نيست.
به زعم اينجانب پيشنهاد جناب داريوش آشوري فينفسه آنقدر ناپسند نبود كه اينگونه بي رحمانه، از آن روز كه وي به يكي از پرسشگران دربارة معادل كويير پاسخ گفت، مورد حمله و ناسزا واقع شد! او تنها براساس آنچه در فرهنگهاي لغت زبان انگليسي آمده، و تجربهاي كه آنان در تحول معنايي اين واژه از سر گذراندند، چنين پيشنهادي داده است؛ و دوستان اهل تحقيق قطعا ديدهاند كه اين لفظ در نخستين كاربرد خود به معناي «غيرعادي» و «عوضي» و در كاربرد ديگري به معناي «ناخوش» و «مريضاحوال» به كار رفته است. خوب مگر نه اين است كه يكي از معاني لفظ كويير در انگليسيِ كلاسيك يعني، همجنسباز و كوني و مانند آن كه در اثر تغيير فرهنگ و تربيت اجتماعي و ... قبح آن ريخته و اكنون همين لفظ به كار برده ميشود بدون قبح سابق. درواقع اين لفظ كه مثلا معادل آن «كوني» است ديگر قبيح نيست. آشوري تنها خواسته است براساس تجربة انجامگرفته در غرب با واژة فارسي «ناجور» نيز چنين معاملهاي كند و حتي براي نشان دادن تمايز نيز پيشنهاد كرد تا «نا_جور» با خط فاصله نوشته گردد و آنقدر تكرار شود تا در فارسي نيز به يك ترم آكادميكِ فاقدِ قبح معنايي تبديل شود. ( حتي ميتوان از آن جلوتر رفت و پيشنهاد داد كه مثلا لفظ «كوني» را به مثابة معادل كويير برگزيد و به كار برد و آنقدر ادامه داد و در كنار آن فرهنگ سازي جديد كرد و نيز ناسازگاري آن را با تلقّيِ دينيِ مرسوم مردم برطرف نمود تا در نهايت قبح معنايي اين واژه برطرف و به يك ترم آكادميك تبديل شود!) اما جان سخن اينجاست كه از استاد آشوري بايد پرسيد: آيا چنين كاري اكل از قفا نيست؟!!! به چه دليل وقتي ميتوان از آغاز در واژهگزيني دقت بيشتري به عمل آورد و از واژهاي خنثي سود برد، اين كار را نكرد و به عمد واژهاي با بار معنايي ناپسند وضع و به كار برد كه پس از صد سال آيا قبح آن از بين برود يا نرود و اين همه زحمت بر دوش ديگران انداخت؟!!!
به گمان من كار دوستاني كه از واژة «دگرباش» حمايت ميكنند، دقيقا چونان كاري است كه استاد آشوري نيز بر آن است انجام دهد، و شايد هم بدتر از آن[2]!!!
دليل من براي نادرست بودن واژة «دگرباش» به مثابة معادل «كويير»، بحثي است كه به نوعي در نوشتة پيشين تبيين كردهام كه آن استدلال را با تغيير بسيار جزيي در اين نوشته ميآورم:
دو واژة «دگرباش» و «نادگرباش» را ملاحظه ميكنيم و به تحليل معناي آن دو ميپردازيم: لفظ «دگرباش» از دو جزء تركيب شده است كه جزء اصلي آن «باش[3]» است و با آوردن لفظ «دگر» يا «ديگر» بر سرِ آن، معنايش روشن ميشود. پيش از اشاره به معناي اين اصطلاح، بيان اين نكته لازم است كه خود لفظ «باش» به تنهايي داراي معنايي است كه مغاير و متناقض با معناي «دگرباش» است. بنابراين به نظر ميرسد كه مغاير و متناقض دانستن «دگرباش» و «نادگرباش»، آنگونه كه ما در بالا ذكر كرديم، سخن صحيح يا دستكم دقيقي نيست، و از نوعي بازي لفظي رنج ميبرد، زيرا «نادگرباش»، يعني همان «باش». پس مقابل دگرباش، «باش» است نه «نادگرباش». حال ببينيم كه «باش»، به مثابة يكي از الفاظ بسيار عام زبان فارسي، مانند الفاظ بودن، وجود، هستي و...، يعني چه و به چه كساني اطلاق ميشود؟ باشبودنِ كسي يا چيزي، به اين معنا است كه چيزي يا شخصي در واقع بدين گونه يا وصف موجود است. و طبق قواعد فلسفي، اصل و طبيعت هر چيزي همان است كه آن چيز با آن موجود يا همراه است. با اين بيان، ميتوان گفت «باشبودن»، يعني طبيعيبودن يا وجود طبيعي داشتن. پس «باشبودن» با بهنجاري و مطابقِ معياربودن ملازم است و طبعا در مقابل «نا/دگر باشبودن»، يعني غير طبيعيبودن كه با نابهنجاري و برخلاف معياربودن همراه خواهد بود. از اين رو، مثلا در مقولة حركت، طبيعت و باشِ هر چيزي اين است كه آن چيز به سوي پايين حركت كند؛ بنابراين، اگر چيزي به سمت بالا حركت كند، درواقع از باش و طبيعت خود دور و دچار حركت قسري شده است. حال اگر اين واژه را نسبت به كاربردي كه برايش وضع كرديم در نظر بگيريم معنايش چنين ميشود: «باشها» كسانياند كه داراي طبيعتِ داده شدة خود، كه ماهيت و هويت آنها را تشكيل ميدهد، هستند. لازمة اين معنا هم اين است كه آنان داراي رويّه، گرايش و ميلي خلاف طبيعت خود نبوده، پس ناهنجار نيستند. درمقابل، «ناباشان» يا به همان تعبير مورد كاربرد «دگرباشان» كساني هستند كه در نقطة مخالف آنهايند، يعني كساني كه از جريان طبيعي خود، از ماهيت و هويّت خود، جدا شده و به صورت ناطبيعي، اكتسابي و قسري گرايشهاي ناهنجار بروز ميدهند. با توجه به اين تحليل و استلزام اين واژه نسبت به آنچه گفتم، ميتوان به جاي «ناباش»/ «غير باش»/ «دگرباش»، «ناطبيعي»/ «غيرطبيعي»/ «دگرطبيعي» گذاشت!
از آنجا كه به كاركيري اين واژه تلاشهاي چندينسالة همجنسگرايان و شايد ديگر گرايشهاي جنسيِ در اقليت را براي خوشبينكردن مردم و فرهنگ جامعه به آنها و طبيعي بودن گرايششان و دگربود/ دگرباشنبودنشان، ناديده ميگيرد، نوعي دهن كجي به اين تلاش مبارك است كه مستلزم جريانيافتن دوبارة تلقي سابق از همجنسگرايي و ديگر گرايشهايِ جنسيتيِ در اقليت در اذهان جامعه است. در اين صورت، آيندگان ما همچنان بايد درگير موضوعي باشند كه به آساني ميتوانست پيش از آمدنشان مرتفع گردد!
با احترام
مهرداد افشار
[1]- به هر دليل من نميدانم كه كويير طيّ چه فرايند پيچيدهاي از معناي خاص خود كه مطابق با فرهنگهاي لغت مثل آكسفورد، كمبريج و لانگمن، در وجه وصفي يا اسمي عبارت بود از «آدم همجنسگرا/ كوني» يا «همجنسگرا/ كوني»، كه معناي خاص يك گروه است و به نوعي تنها به همجنسگرايي مردان اشاره دارد، نقل معنا يافته و معنايي آنقدر گسترده يافته است كه نه تنها تمام همجنسگرايان را شامل ميشود، بلكه شامل تمام گرايشات جنسيتي و جنسي آدميان، جز گرايش جنسي مرد به زن و زن به مرد، ميگردد! يعني اين لفظ هم قبح معنايي خود را از دست داده است و هم در نقل معنايي كه يافته از وسعت معنايي عجيبي برخوردار شده است! اينكه انگليسيزبانان چگونه توانستند به اين كار دست زنند، نيازمند يك تحقيق زبانشناختي- اجتماعي است. من بعيد، و دستكم بسيار سخت، ميدانم كه بتوان در فارسي چنين كاري كرد كه مثلا لفظ كوني را آنقدر به كار برد كه علاوه بر از بين بردن قبح معنايي آن، دامنه معنايش را نيز آنقدر گسترده كرد كه شامل همه انواع فوقالذكر شود!!!
[2]- دقت داشته باشيد كه لفظ «ناجور» اعم از ناجوري ذاتي و ناجوري عرضي است، در حالي كه واژة «دگرباش» تنها به ناطبيعي بودن كه يك امر ذاتي است، منحصر است و بر اهل دقت پوشيده نيست كه با توجه به اين نكته چرا واژة «ناجور» بهتر از «دگرباش» است!
[3] - تذكر اين نكته مناسب است كه برخلاف برداشت فرهنگ كسرايي «باش» در اينجا فعل امر از مصدر باشیدن یا بودن نیست. به گمان من «باش»، هم ميتواند يك اسم جنس و هم يك وصف باشد؛ يعني در هر دو نقش ظاهر ميشود. و تركيب دگرباش نيز همين دو نقش را ميتواند ايفا نمايد.
برگرفته از وبلاگ پیچک در پیچک عشق . مهرداد افشار
درنگي در كاربرد دو واژه! (همجنسگرا/دگرباش، كدام يك؟)
(لطفا بخوانيد:
- مردد بودم كه اين نوشته رو در وبلاگم بزارم يا نه! گمان ميكردم كه دوستان حوصله خوندن اون را نداشته باشن! يكي از بچهها در اينباره حرف خوبي به من زد. اون ميگفت درست است كه بعضي از دوستان به آنچه مرسومه بسنده ميكنن و نوشتههايي را كه اندكي به تحليل و تدقيق آلوده (!) باشه، نميخونن، اما اين هم يقيني است كه هستن دوستاني كه به فراتر از اينها فكر ميكنن و به دقت چنين نوشتههايي را پيگيري كرده و ميخونن. ديدم حرف منطقياي ميزنه و ترديد من بيمورده.
- اما از اون دوستاني كه ميخوان بخونن، جدا پوزش ميخوام. من تمام كوششم رو كردم تا متني ساده دربيارم و چند بار هم اون رو به آب ويرايش شستم، اما بعد از تمام شدن كار، خودم خندهام گرفت، مثل هميشه بيقواره و مغلق شده بود. همينه ديگه؛ اگه در حين خوندن عصباني شديد، اجازة هرگونه فحش و بد و بيراهي رو به من دارين!)
يكم. بار معنايي واژگاني كه روزمره به كار ميبريم، چونان ضربآهنگي است كه با خود زيبايي و زشتي را به همراه ميآورد. اينكه يك لفظ ميتواند تحت تأثير فرهنگ، دين و تربيت اجتماعي، محتوايي را كه به ذهن شنونده ميآورد، زشت يا زيبا نماياند، امري است پذيرفته شده.
دوم. درست است كه من و ما نميتوانيم جلوي امور قهري يا شبه قهري را بگيريم، اما ميتوانيم با اندكي فراست در گفتار و نوشتار، خطور معاني و محتواي نادرست و نامطلوب را به ذهن ديگران سد كنيم.
سوم. هم من و هم شما دوستان قبول داريم كه تا همين چند سال پيش براي اشاره به امثال ما از واژگان زنندهاي سود ميبردند كه خوشايندترين آنها واژة «همجنسباز» بود! (البته دانستن اين نكته مهم است كه لفظ «همجنسباز»، مانند «عشقباز»، «كتابباز» و...، فينفسه متضمّن هيچ امر قبيحي نيست، اما تحت تأثير و تلقين فرهنگ ديني و بومي جامعة ايراني، به حكم آنچه در بند يكم آوردهام، كاربرد اين واژه، به دليل همان تلقيها زننده و ناپسند جلوه نموده و بهتر است به كار برده نشود؛ همانگونه كه مثلا تحت تأثير فرهنگ شيعي در ايران، كسي نام فرزندش را «عمر» نميگذارد، با اينكه معناي اين واژه نه تنها ناپسند نيست، بلكه بسيار هم عالي است) اما به مباركي تلاش دوستان عزيز آن هم فقط از طريق همين وبلاگها، امروزه ديگر اغلب، با ما رفتار بهتري دارند و دست كم به جاي آن واژگانِ زننده از لفظ «همجنسگرا» ياد ميكنند و حتي خود من در اين فضاي مجازي به خيليها برخورد كردم كه پس از فهميدن گرايشم، نه تنها ديگر با من بيرحمانه رفتار نكردند، بلكه به همان احترام سابق و پيش از شناخت به هويت جنسيتيام، با من سخن گفتند و چراغ رابطه را خاموش نكردند. و اين دستاورد مهمي است.
چهارم. واژة «همجنسگرايي» كه در برابر «ناهمجنسگرايي» قرار دارد، بيانكنندة گونة گرايشِ جنسيّتي و جنسي عدهاي از افراد جامعه است، همانگونه كه واژة «ناهمجنسگرايي» چنين است (ذكر هر دو واژة «جنسيت»(gender) و «جنس»(Sex) در معناي فوق، به دليل تمايز ميان آن دو، ضروري است). از اين رو، ميتوان معناي واژة «همجنسگرا» را در كاربردهاي گوناگونش چنين فهميد: همجنسگرا كسي است كه گرايش و تمايل طبيعيِ احساسي، عاطفي و حتي عاشقانه به همجنسِ خود دارد، دقيقا همانگونه كه يك ناهمجنسگرا به يك ناهمجنسِ خود چنين گرايشاتي دارد (طبيعي است كه يكي از مظاهر تجلّي اين احساس و محبت در روابط جنسي آنها ظاهر ميشود كه باز هم مشترك است ميان همجنسگرايان و ناهمجنسگرايان). خوشبختانه امروزه اين معنا كاملا در ذهنها راسخ شده و ديگر نخستين معنايي كه با شنيدن اين واژه و مانند آن به اذهان متبادر ميشود، نوعي انحراف جنسي و كردار زننده نيست. و اين ماية خرسندي است!
پنجم. اما اكنون دير زماني نيست كه برخي براي بيان هويت ما همجنسگرايان از واژة سابق دست كشيده و از لفظ نوظهور «دگرباش» سود ميبرند. البته آن مقدار كه من فهميدم ظاهرا اين واژه صرفا براي اشاره به همجنسگرايان استعمال نميشود، بلكه اعم از آن بوده، شامل ديگراني كه تمايل عاطفي و جنسي نه به همجنس و نه به ناهمجنس خود ندارند، نيز ميشود. فعلا من با اين موضوع كاري ندارم و تنها بحثم را بر كاربرد اين لفظ براي بخشي از مصاديق آن، يعني همجنسگرايان، متمركزميكنم.
ششم. روشن است كه اگر قرار شد واژهاي را به جاي واژة ديگر برگزينيم، بايد يكي از اين دو مشكل وجود داشته باشد: 1. يا بايد واژة مورد استعمالِ اول، معناي مورد نظر را به دقت نرساند و از اين جهت ناقص باشد و 2. يا اينكه در عين معنادار بودنِ واژة سابق، واژة نو از صلابت و پرمغزيِ معنوي و لفظي افزونتري برخوردار باشد، يعني هم رساتر و آسانتر معنا را برساند و هم از نظر آوايي و آهنگين بودن، از خوشآوايي يا خوشآهنگي افزونتري نسبت به لفظ پيشين بهرهمند باشد.
هفتم. حال ببينيم كه در جايگزيني واژة «دگرباش» به جاي واژة «همجنسگرا» كدام يك از دونكتة فوق وجود دارد؟
به نظر ميرسد كه اندك توجهي به واژة «همجنسگرا» نشان ميدهد كه اين واژه براي ابلاغ معناي مورد نظر كافي و كامل است، يعني شرايط لازم و كافي براي رساندن معناي اراده شده از سويِ مستعملان را داراست. پس از اين جهت نقصي در آن نيست تا بتواند بهانهاي براي تغيير آن گردد.
اما آيا مشكل دوم باعث اين تغيير شده است؟ اگر چنين باشد، لاجرم بايد لفظ برگزيدة جديد همان معنا را بليغتر (عميقتر و آسانتر به لحاظ معنوي) و نيز فصيحتر (خوشآهنگي ظاهري و تنافر و غرابت نداشتن) انتقال دهد. حال آيا واژة «دگرباش» چنين است؟ به نظر نميرسد كه بتوان به اين آساني ادعا كرد كه لفظ «دگرباش» از بلاغت يا فصاحت بيشتري نسبت به معادل خود، يعني «همجنسگرا» برخوردار باشد، زيرا همانطور كه گفتم اين واژه صرفا براي اشاره به همجنسگرايان وضع نشده است، بلكه اعمِّ از آن است و همين امر باعث ميشود تا اين لفظ براي رساندن معناي مورد نظرِ ما بليغتر از لفظ پيشين نباشد، بلكه به عكس واژة «همجنسگرا» به دليل انطباق كامل با معناي مورد نظر، و أخص يا اعمِّ از آن نبودن، از بلاغت بيشتري برخوردار است. افزون بر اين، جزء دوم تركيبِ «دگرباش»، يعني لفظ «باش» كه با «باشنده»، «ميباشد» و مانند آن، هم خانواده است، از نوعي تنافر اسعمالي برخوردار است، بگذريم از اينكه اهل نحوِ زبان فارسي در نگارش متون ادبي فارسي تأكيد دارند بر اينكه از فعل «ميباشد» كه برگرفته از «باشيدن» است يا اصلا استفاده نكنيد و يا تنها در صورت اضطرار به كار ببريد. با اين بيان با جسارت ميتوان ادعا كرد كه هيچ برتري لفظي يا معنوياي در بهكارگيري واژة نوظهورتر «دگرباش» به جاي لفظ «همجنسگرا» وجود ندارد، بلكه عكس آن صادق است. حتي اگر ادعاي برتري هم نكنيم، آنگاه اين جايگزيني در خوشبينانهترين شرايط بيوجه است و ميتوان آن را كار لغو و بيهوداي شمرد.
هشتم. آنچه تا بدينجا گفتم تنها در خوشبينانهترين وجه بود، اما اندكي تأمل در لفظ «دگرباش» نشان از ضعف و نارساييِ معناييِ بسيار قويتري دارد. يعني اين لفظ نه تنها كمكي به درسترساني معناي مورد نظر ما نميكند، بلكه دچار اعوجاج معنايي نيز هست. و من فكر ميكنم كه كاربرد آن حكايت از نوعي «توهين» به جامعة همجنسگرايان نيز دارد و حتي اگر به عمد ادامه يابد به نوعي «خيانت» به ما و بيش از ما، به آيندگان ماست!
نهم. اما چرا توهين و چرا خيانت؟ براي آشكارسازي توهين مورد نظرم، لفظ «دگرباش» و مقابل آن (نادگرباش) را با آنچه مدعي برابري با آن است ميسنجيم و سپس به استقلال به آن مينگريم تا ببينيم حاصل اين تحليل و استنتاج چه ميشود.
در اينجا چهار لفظ داريم كه ادعاي برابري هر جفتي از آنها با يكديگر شده است:
دگرباش = همجنسگرا و نادگرباش = ناهمجنسگرا
به گمان من ادعايِ فوق نادرست است، زيرا با تحليل هر يك از الفاظ «دگرباش» و «نادگرباش» و «همجنسگرا» و «ناهمجنسگرا» درمييابيم كه محتوا(Content) و عناصر معنايي كه از آنها قابل تحليل است بر همديگر منطبق نبوده، همپوشاني ندارند. من پيش از اين در بند چهارم معناي عامِ همجنسگرا را، كه گمان ميكنم همه آن را ميپذيريم، بيان كردم. اكنون به تحليل معناي دو واژة «دگرباش» و «نادگرباش» ميپردازم: لفظ «دگرباش» از دو جزء تركيب شده است كه جزء اصلي آن «باش» است و با آوردن لفظ «دگر» يا «ديگر» بر سرِ آن، معنايش روشن ميشود. پيش از آنكه به معناي اين اصطلاح اشاره كنم، لازم است بيان نمايم كه خود لفظ «باش» به تنهايي داراي معنايي است كه مغاير و متناقض با معناي «دگرباش» است. بنابراين به نظر ميرسد كه مغاير و متناقض دانستن «دگرباش» و «نادگرباش» آنگونه كه ما در بالا آوردهايم، سخن صحيح يا دستكم دقيقي نبوده است، و از نوعي بازي لفظي رنج ميبرد، چه اينكه «نادگرباش»، يعني همان «باش». پس مقابل دگرباش باش است نه نادگرباش. حال ببينيم كه «باش»، به مثابة يكي از الفاظ بسيار عام زبان فارسي، مانند الفاظ بودن، وجود، هستي و...، يعني چه و به چه كساني اطلاق ميشود؟ باشبودنِ كسي يا چيزي، به اين معنا است كه چيزي يا شخصي در واقع بدين گونه يا وصف موجود است. و طبق قواعد فلسفي، اصل و طبيعت هر چيزي همان است كه آن چيز با آن موجود يا همراه است. با اين بيان، ميتوان گفت «باشبودن»، يعني طبيعيبودن يا وجود طبيعي داشتن. پس «باشبودن» با بهنجاري و مطابقِ معياربودن ملازم است و طبعا در مقابل «نا/دگر باشبودن»، يعني غير طبيعيبودن كه با نابهنجاري و برخلاف معياربودن همراه خواهد بود. از اين رو، مثلا در مقولة حركت، طبيعت و باشِ هر چيزي اين است كه آن به سوي پايين حركت كند؛ بنابراين، اگر چيزي به سمت بالا حركت كند، درواقع از باش و طبيعت خود دور و دچار حركت قسري شده است. حال اگر اين واژه را نسبت به كاربردي كه برايش وضع كرديم در نظر بگيريم معنايش چنين ميشود: «باشها» كسانياند كه داراي طبيعتِ داده شدة خود، كه ماهيت و هويت آنها را تشكيل ميدهد، هستند. لازمة اين معنا هم اين است كه آنان داراي رويّه، گرايش و ميلي خلاف طبيعت خود نبوده، پس ناهنجار نيستند. درمقابل، «ناباشان» يا به همان تعبير مورد كاربرد «دگرباشان» كساني هستند كه در نقطة مخالف آنهايند، يعني كساني كه از جريان طبيعي خود، از ماهيت و هويّت خود، جدا شده و به صورت ناطبيعي، اكتسابي و قسري گرايشهاي ناهنجار بروز ميدهند. با توجه به اين تحليل و استلزام اين واژه نسبت به آنچه گفتم، ميتوان به جاي «ناباش»/ «غير باش»/ «دگرباش»، «ناطبيعي»/ «غيرطبيعي»/ «دگرطبيعي» گذاشت!
حال برگرديم و همين نكته را درباب معادلهاي ادعايي اين دو لفظ ملاحظه كنيم: برخلاف واژة «دگرباش»، لفظ مورد استعمالِ نخست در واژهسازي، اصالت را به «همجنسگرايي» داده است و آنگاه با افزودن يك «نا» يا «غير» يا «ديگر» بر سر آن به نقطة مقابل اشاره نموده است. اگرچه اين واژه هم به نوعي تركيبي است، اما اين طور نيست كه اگر پيشين آمدة «هم» را برداريم، آنچه باقي ميماند، يعني لفظ «جنس گرا»، معناي مورد نظر ما را داشته باشد تا همان اصل بوده و براساس آن معناي مغاير آن ساخته شود. از اين رو، اولا لفظ مذكور از اين جهت يك برتري ظاهري بر رقيب خود پيدا ميكند. و ثانيا واژة «همجنسگرا» متضمن هيچ پيشداورياي نسبت به طبيعي بودن يا نبودن گرايش مورد بحث ندارد و از اين جهت كاملا خنثي است (البته برساختههاي ذهني مردمان را كه حاصل برخي تلقينات اجتماعي و ديني و غيرو است، بايد كنار بگذاريم. بحث در جايي است كه واضعان اين لفظ را براي چه معنايي وضع كرده و به خدمت گرفتهاند و به ما در فهم چه معنايي از اين لفظ مجوز دادهاند). بنابراين، اين واژه و ضد يا مغاير آن، هيچ يك نه به نحو مطابقي و نه تضمّني و نه التزامي بر اصل يا طبيعي بودن يكي از اين دو گرايش و غيرطبيعي و خلاف اصل بودن ديگري دلالت ندارند و از اين جهت نيز به درستي وظيفة معنارساني خود را به انجام ميرساند حال آنکه لفظ «دگرباش» کاملا به عکس عمل می کرد و بر تلقی جامعه مبنی برطبیعی نبودن امثال ما مهر تایید می زد!
اما خيانتبودن، به خاطر اينكه تلاشهاي چندينسالة همجنسگرايان را براي خوشبينكردن مردم و فرهنگ جامعه به آنها و طبيعي بودن گرايششان و دگربود/ دگرباشنبودنشان، ناديده گرفته و اين نوعي دهن كجي به اين تلاش مبارك است كه مستلزم جريانيافتن دوبارة تلقي سابق از همجنسگرايي در اذهان جامعه است. در اين صورت، آيندگان ما همچنان بايد درگير موضوعي باشند كه به آساني ميتوانست پيش از آمدنشان مرتفع گردد!
دهم. حاصل بحث: من واقعا نميدانم كه واژة «دگرباش» را چه كسي ساخته و استعمال كرده است و البته دانستن آن هم اصلا مهم نيست. ولي آيا بهتر نيست براي واژهگزيني شيوة بهتري را درپيش گرفت و با توجه به وضعيت حساس ما همجنسگرايان، كسي در اين مسير تكروي نكرده و همه را دعوت به همكاري كنيم؟! گمان ميكنم كه عقل جمعي در اين گونه موارد هميشه بهتر جواب دهد!
با احترام
مهرداد افشار
برگرفته از وبلاگ پیچک در پیچک عشق
