(آغازه:
- آنچه در پست قبلي نگاشتم تبيين اين مسأله بود كه درست نيست به همجنسگرايان، دگرباش گفته شود. اين لفظ دور از هنجار بودن اين طيف از آدميان را ميرساند و متضمن توهين به آنها است؛ همان چيزي كه ما ساليان درازي است از آن فرار ميكنيم و پيش هر كس و ناكسي به استدلال ميپردازيم كه ما غيرطبيعي/ هرزه/ بيمار/ ديوانه/ ماليخوليايي و مانند اينها نبوده، از گرايش طبيعي برخورداريم و چون گرايش ما طبيعي و مطابق با هويت و ماهيت خدادادي ماست، پس بهنجار بوده و بايد محترم انگاشته شود. من هنوز خيال ميكنم كه اين بحث من، دقيقا با همان هدفي كه برايش ترسيم كردم، پيش از اين چندان مورد توجه دوستان ارجمند قرار نگرفته و درباره آن چيزي نوشته نشده بود.
- اما اكنون و در اين نوشته برآنم تا بحث ديگري را كه به مناسبت نوشتة قبليم برخي دوستان در كامنتهايشان مطرح كردهاند، مورد توجه قرار دهم و آن بحث برابرنهادههاي لفظ «كويير» است. خوشبختانه با لينك نوشتة قبليم توسط مهدي عقيليِ عزيز، من به وبلاگي با حجم بالايي از نوشتههاي گوناگون راهنمايي شدم كه عدهاي از دوستان هر يك به فراخور تواناييهاي خويش از زاويهاي خاص به اين مطلب توجه كردهاند. از اين رو، برخلاف بحث پيشين، اين بحث از سابقهاي درخشان در نوشتههاي عزيزان برخوردار است. من اگرچه نرسيدم اغلب آنها را با دقت بخوانم، اما مرور بر آن نوشتهها حال و هواي بحث را به دستم داد. صريحا اعتراف ميكنم كه موشكافيهاي آن دوستان آنقدر هست كه باعث بينيازي از هر نوشتة ديگري، خاصّه از نوقلمي چون من شود.
- درست است كه من ميخواهم در اينجا نشان دهم كه واژة «دگرباش» براي لفظ «queer » مناسب نيست و باز هم به نوعي تندادن به همان چيزي است كه همواره از آن فرار كردهايم، اما به تحليل و نقادي نوشتههاي آن عزيزان نميپردازم و نيز سعي ميكنم كه آن مطالب را تكرار نكنم، اگر كسي خواست ميتواند به همان نوشتهها رجوع كند.)
1. در آغاز ببينيم كه معناي لفظ «queer» در زبان انگليسي با توجه به فرهنگ لغات چيست؟ و آيا اين واژه امروزه دچار تحول معنايي شده است؟
در فرهنگ لغتهاي آكسفورد و لانگمن واژة «كويير» چه در وجه وصفي و چه در وجه اسمي، در يكي از معاني خود به مردان همجنسگرا يا بچهباز إشعار دارد. در «لانگمن» اينگونه آمده است:
Queer: adj.… 4.infml derog for Homosexual…. n. infml derog male Homosexual.
از اينكه در وجه اسمي به «مرد بودن» تصريح شده است، پيداست كه در وجه وصفي نيز مراد همجنسبازِ/ همجنسگرايِ/ بچهبازِ مرد است. يكي از قراين كاربرد اين لفظ تنها براي اشاره به همجنسگرايي مردان اين است كه در مواردي كويير به صورت اهانتآميز به معناي «كوني» به كار برده ميشود و روشن است كه «كوني» درواقع همان «مفعول» در ارتباط جنسي بين دو مرد است.
اكنون ادعا بر اين است كه در دهههاي أخير معناي اين واژه دچار تحول و دگرگوني شده است؟ چه دليلي بر اين ادعا وجود دارد؟ آيا فرهنگهاي جديد نوشته شده در اين چند سال يا ويرايشهاي أخير فرهنگهاي سابق و نيز كتابهاي ادبياتيِ مرجع نگاشته شده در اين مدت، وجود چنين تغييري را تأييد كردهاند؟ روشن است كه اثبات چنين تغييراتي در معناي يك واژه از سوي اهل آن زبان، نيازمند شواهد و اسناد زبانشناختي لازم است و صرف اين ادعا كه در بافتِ گفتمانيِ متكلمانِ به آن زبان چنين تغييري رخ داده است، كفايت از اثبات آن نميكند و باز روشن است كه بهترين سند و مدرك براي چنين تغييراتي تصريح فرهنگهاي جديد و نيز به كارگيري آن در كتابهاي ادبياتي و البته علمي نوشته شده به آن زبان در همان برهه است، زيرا هم فرهنگهاي لغت و هم ادبيات هر جامعهاي تجلّيبخشِ فرهنگها، باورها و رفتارهاي مردم آن جامعه است كه از طريق زبان منعكس ميشود؛ در غير اين صورت بايد خود وارد متن جامعة زباني شد و مستقلا به تحقيق دربارة معناي واژگان پرداخت كه كار بسيار دشواري است. به هر روي، بايد ديد آيا اولا چنين تغييري رخ داده است؟ و ثانيا اگر اين تغيير پديد آمده، تا چه حد بوده است؟ و آيا واقعا كويير از معناي خود آنقدر تغيير يافته كه اكنون به مثابة يك ترم آكادميك به معناي هر كسي است كه گرايش غير مرسوم جنسي و جنسيتي _حتي دوجنسگرايان، خودارضاكنندگان، گرايندگان به حيوانات و..._ دارد؟ آنچه از فرهنگ لغات و ادبيات رايج به دست ميآيد، به آساني همه اين مدعيات را اثبات نميكند. مثلا در فرهنگ لغتهاي «Cambridge Advanced Learner's Dictionary» و «Oxford Advanced Genie » _كه هر دوي آنها بعد از سال 2000 نيز ويرايش و تكميل شدهاند و تحولات معنايي بسياري از مدخلهاي آنها مورد توجه ويرايشكنندگان آنها قرار گرفت_ به صراحت گفته شده است كه اطلاق لفظ كويير درواقع بهكاربستن شيوهاي اهانتبار براي توصيف يا اشاره به يك همجنسگرا، به ويژه براي توصيف يا اشاره به يك همجنسگرايِ مرد است. و تنها در ديكشنري كمبريج ذيل اين معنا به اين نكته اشاره شده است كه گاهي خود همجنسگرايان (homosexsuals) اين واژه را به شيوهاي غيراهانتآميز نيز به كار ميبرند.
اين مقدار فقط به اجمال نشان ميدهد كه در جامعه انگليسيزبان و به طور خاص در ميان خود همجنسگرايان اين لفظ از قبح معنايي سابق خارج شده است، و از اين جهت تغييري در آن حاصل شده است، اما هيچ اشارهاي به ميزان اين تغيير نشده و نيز نشان نميدهد كه لفظ مذكور از اشاره به همجنسگراييِ مردان نقل معنا يافته و به آن حدّ از گستردگي رسيده است! البته اين بيان، به معناي نفي چنين تحولي در معناي لفظ كويير نيست؛ روشن است كه براي قبول يا نفي اين مدعا بايد به متن جامعة انگليسيزبان نفوذ كرد و با آنان حشر و نشر داشت، تا درستي يا نادرستي اين مدعا را بعينه دريافت[1].
2. اينك بايد ديد كه در برگردان فارسي اين لفظ چه بايد كرد؟ روشن است كه در برگردان هر واژهاي اولا شناسايي دقيق معناي مورد نظر از آن لفظ در زبان مبدأ و سپس تحقيق در همان معنا بعينه در زبان مقصد لازم است و اينكه اين معنا در عرف زباني جامعه مقصد چه معادلي تاكنون داشته است؟ و آيا آن لفظ امروزه هم به لحاظ گزارشي/ توصيفي و هم به جهت توصيهاي/ دستوري (Normative) درست است يا خير؟ و اگر خير چه واژهاي بهتر است؟ و در اين صورت، معيار برگزيدن معادل جديد چيست؟
به نظر ميرسد كه مترجمان فارسي زبان در ترجمة اين واژه براساس آنچه در فرهنگهاي لغت مرسوم انگليسي آمده است، به دقت عمل كرده و نقصي بر كار آنان وارد نيست. اما همة بحث در اينجاست كه امروزه با توجه به ادعاي نقل و تحول معنايي واژة كويير و با فرض اينكه اسناد كافي نيز براي اثبات چنين تغيير معنايي وجود داشته باشد، حال آيا مترجمان و لغتشناسان فارسي زبان اين بار نيز مسووليت خويش را به درستي انجام دادهاند؟
از فحص در نوشتههاي اهل زبان و لغت فارسي، به ويژه مترجمان متون انگليسي به فارسي، به آساني به دست ميآيد كه آنان چندان كوششي براي يافتن اصطلاحي مناسب براي واژة كويير، به ويژه در فرض تحول معنايي و تبديل شدن آن به يك اصطلاح عام آكادميك، از خود بروز ندادند. علت اين مطلب بر من روشن نيست، اما شايد بسيار عجيب باشد كه با وجود اينكه چنين واقعيت يا معنايي در جامعة ايراني هم در گذشته و هم اكنون وجود دارد، چرا يافتن برابر نهادهاي مناسب براي اين واژه از سوي مترجمان، يك دغدغة ذهني جدّي نبوده است و از اين رو، لفظي برايش درنظر گرفته نشده است؟! آيا مردم ايران - به طور عام- و بخشي از اين جامعه كه خود مصداقي از آن واقعيت موجود در ايران هستند، اهميتي به اين مقوله نميدهند تا مترجمان باري بر دوش خويش احساس كنند و از باب اداي دِين به جامعه و قشري از آنان كه تحت اين مقوله جاي ميگيرند، همّت خويش را براي يافتن معادلي بليغ و خوشتراش به كار گيرند؟! آيا مشكل به ساختار حكومتي ايران و سركوبگري هرگونه كوششي، حتي كوششهاي علمي براي تبيين فرهنگ و حقايق فرهنگي- اجتماعي مردم ايران برميگردد و در اين صورت يك مشكل سياسي-حكومتي است و به ترس فرهيختگان جامعه از سردمداران بازميگردد؟! يا يك مقولة شخصي است و به احساس گناهي فروكاسته ميشود كه مترجمانِ دينباورِ اين مرز و بوم دارند مبني بر اينكه چنين مقولات ناشايستي را كه به زعمِ باورِ دينيِ آنان منفور خداوند و موجب عقوبت آدميان است، نبايد تبليغ نمود؟! و يا ...؟!!! اينكه همه يا بخشي از اين عوامل باعث چنين برخوردي شده است، احتمالا قطعي باشد، اما من اكنون در مقام ريشهيابي اين بحث نيستم؛ به هر حال اين اتفاقي است كه اكنون در جامعه فارسيزبان نسبت به معادل لفظ «كويير» افتاده است.
تا اينجا روشن شد كه تاكنون دغدغهاي وجود نداشته است كه براي همة كساني كه داراي گرايش جنسيتي و جنسي به غير روشِ مرسومند، لفظ واحدي گذاشته شود، درحالي كه براي متفرق آنها معادل داريم، اگرچه برخي از معادلها تازهواردند. اما پرسشي كه درنگي انديشهورانه را در اين زمينه ميطلبد، اين است كه آيا لازم است همجنسگرايان، به مثابة يك اقليت جنسي، خود را با باقيِ اقليتها يك كاسه كنند و درپيِ يك واژه براي مجموعة آنها باشند؟ و بدين صورت خود را از بقية جامعه جدا كنند؟ تا چه ميزان چنين نمايشي مطلوب است؟ آيا گمان نميكنيد كه بايد خود را چونان ديگر مردمان جامعه بينگاريم تا زمينة القاي ناهنجاري همجنسگرايان پيش نيايد؟ درست است كه اكنون در اغلب جوامع و از جمله ايران «دگرجنسگرايي» رفتاري هنجارين تلقي ميشود، اما يقينا بايد با چنين هنجاري مبارزه كرد و نشان داد كه واقعيت چيز ديگري است و غلبة يك گروه موجب هنجارين بودن آنان، دستكم ثبوتا، نيست. اما آيا براي مبارزه با هنجار مرسوم بايد خود را ناهنجار خواند؟ يا در آنچه هنجار شمرده ميشود تشكيك كرد و آن را به چالش كشيد؟ درست است كه براي ارزيابيكردن رفتارها و منشهاي اجتماعي نيازمند معيار هستيم، اما اينگونه نيست كه هميشه هنجارِ رايجِ جامعه بتواند معيار مقبولي براي سنجش امور و هنجارهاي ديگر باشد؛ شايد بهترين معيار براي ارزيابي رفتارهاي اجتماعي و اخلاقي انسانها، طبيعت خود انسانها باشد كه بدون تلاش و اكتساب از ابتدا با آنان بوده است. اين مطلب به ويژه براي دينمداران كاملا پذيرفتني است كه اگر چيزي به طبيعت بشر بازگردد بدون هيچ نزاعي خير و مطلوب است، زيرا از ديد آنان خداوند خير مطلق است و تنها به چيزهاي خير لباس وجود ميپوشاند و اصلا شرّ امر عدمي است و مخلوق خداوند نيست و هرچه، هرگونه و با هر گرايش ذاتياي كه وجود دارد، خير است! از اين رو، بايد كوشيد تا اين امور طبيعي و غيراكتسابي را يافت و همانها را نيز معيار داوري براي رفتارها، منشها و اعمال آدميان قرار داد.
3. اما در نهايت، اگر كسي بر اين مطلب اصرار بورزد و معتقد باشد كه بايد براي«كويير» در فرض تحول معناييِ وسيعِ آن معادلي مناسب يافت؛ آنگاه به گمان من اين كارِ بسيار ظريف بايد با كوششي جمعي و با وسواس لازم انجام گيرد كه خوشبختانه همين گفتمان پديدآمده ميان دوستان دربارة معادل اين واژه زمينهاي مناسب براي يافتن چنين واژهاي است كه در صورت ادامة آن به فرجام خوشي خواهد انجاميد.
پيش از ادامة بحث صريحا اعتراف ميكنم كه هيچ واژة جديد و بهتري به عنوان معادلِ لفظ كويير در انبان خويش ندارم و حتي در آن مقام و سطح نيستم كه بتوانم چنين كاري را به تنهايي انجام دهم. شايد در يك همانديشي علمي بتوان به چنين آرزويي جامة عمل پوشاند! از اين رو، در پايان بحث انتظار هيچ پيشنهادي از من نداشته باشيد. من فقط ميخواهم بگويم كه واژة «دگرباش» به هيچ رو برابر مناسبي براي لفظ «queer» نيست، همانگونه كه لفظ «ناجور»/ «نا_جور» مناسب نيست.
به زعم اينجانب پيشنهاد جناب داريوش آشوري فينفسه آنقدر ناپسند نبود كه اينگونه بي رحمانه، از آن روز كه وي به يكي از پرسشگران دربارة معادل كويير پاسخ گفت، مورد حمله و ناسزا واقع شد! او تنها براساس آنچه در فرهنگهاي لغت زبان انگليسي آمده، و تجربهاي كه آنان در تحول معنايي اين واژه از سر گذراندند، چنين پيشنهادي داده است؛ و دوستان اهل تحقيق قطعا ديدهاند كه اين لفظ در نخستين كاربرد خود به معناي «غيرعادي» و «عوضي» و در كاربرد ديگري به معناي «ناخوش» و «مريضاحوال» به كار رفته است. خوب مگر نه اين است كه يكي از معاني لفظ كويير در انگليسيِ كلاسيك يعني، همجنسباز و كوني و مانند آن كه در اثر تغيير فرهنگ و تربيت اجتماعي و ... قبح آن ريخته و اكنون همين لفظ به كار برده ميشود بدون قبح سابق. درواقع اين لفظ كه مثلا معادل آن «كوني» است ديگر قبيح نيست. آشوري تنها خواسته است براساس تجربة انجامگرفته در غرب با واژة فارسي «ناجور» نيز چنين معاملهاي كند و حتي براي نشان دادن تمايز نيز پيشنهاد كرد تا «نا_جور» با خط فاصله نوشته گردد و آنقدر تكرار شود تا در فارسي نيز به يك ترم آكادميكِ فاقدِ قبح معنايي تبديل شود. ( حتي ميتوان از آن جلوتر رفت و پيشنهاد داد كه مثلا لفظ «كوني» را به مثابة معادل كويير برگزيد و به كار برد و آنقدر ادامه داد و در كنار آن فرهنگ سازي جديد كرد و نيز ناسازگاري آن را با تلقّيِ دينيِ مرسوم مردم برطرف نمود تا در نهايت قبح معنايي اين واژه برطرف و به يك ترم آكادميك تبديل شود!) اما جان سخن اينجاست كه از استاد آشوري بايد پرسيد: آيا چنين كاري اكل از قفا نيست؟!!! به چه دليل وقتي ميتوان از آغاز در واژهگزيني دقت بيشتري به عمل آورد و از واژهاي خنثي سود برد، اين كار را نكرد و به عمد واژهاي با بار معنايي ناپسند وضع و به كار برد كه پس از صد سال آيا قبح آن از بين برود يا نرود و اين همه زحمت بر دوش ديگران انداخت؟!!!
به گمان من كار دوستاني كه از واژة «دگرباش» حمايت ميكنند، دقيقا چونان كاري است كه استاد آشوري نيز بر آن است انجام دهد، و شايد هم بدتر از آن[2]!!!
دليل من براي نادرست بودن واژة «دگرباش» به مثابة معادل «كويير»، بحثي است كه به نوعي در نوشتة پيشين تبيين كردهام كه آن استدلال را با تغيير بسيار جزيي در اين نوشته ميآورم:
دو واژة «دگرباش» و «نادگرباش» را ملاحظه ميكنيم و به تحليل معناي آن دو ميپردازيم: لفظ «دگرباش» از دو جزء تركيب شده است كه جزء اصلي آن «باش[3]» است و با آوردن لفظ «دگر» يا «ديگر» بر سرِ آن، معنايش روشن ميشود. پيش از اشاره به معناي اين اصطلاح، بيان اين نكته لازم است كه خود لفظ «باش» به تنهايي داراي معنايي است كه مغاير و متناقض با معناي «دگرباش» است. بنابراين به نظر ميرسد كه مغاير و متناقض دانستن «دگرباش» و «نادگرباش»، آنگونه كه ما در بالا ذكر كرديم، سخن صحيح يا دستكم دقيقي نيست، و از نوعي بازي لفظي رنج ميبرد، زيرا «نادگرباش»، يعني همان «باش». پس مقابل دگرباش، «باش» است نه «نادگرباش». حال ببينيم كه «باش»، به مثابة يكي از الفاظ بسيار عام زبان فارسي، مانند الفاظ بودن، وجود، هستي و...، يعني چه و به چه كساني اطلاق ميشود؟ باشبودنِ كسي يا چيزي، به اين معنا است كه چيزي يا شخصي در واقع بدين گونه يا وصف موجود است. و طبق قواعد فلسفي، اصل و طبيعت هر چيزي همان است كه آن چيز با آن موجود يا همراه است. با اين بيان، ميتوان گفت «باشبودن»، يعني طبيعيبودن يا وجود طبيعي داشتن. پس «باشبودن» با بهنجاري و مطابقِ معياربودن ملازم است و طبعا در مقابل «نا/دگر باشبودن»، يعني غير طبيعيبودن كه با نابهنجاري و برخلاف معياربودن همراه خواهد بود. از اين رو، مثلا در مقولة حركت، طبيعت و باشِ هر چيزي اين است كه آن چيز به سوي پايين حركت كند؛ بنابراين، اگر چيزي به سمت بالا حركت كند، درواقع از باش و طبيعت خود دور و دچار حركت قسري شده است. حال اگر اين واژه را نسبت به كاربردي كه برايش وضع كرديم در نظر بگيريم معنايش چنين ميشود: «باشها» كسانياند كه داراي طبيعتِ داده شدة خود، كه ماهيت و هويت آنها را تشكيل ميدهد، هستند. لازمة اين معنا هم اين است كه آنان داراي رويّه، گرايش و ميلي خلاف طبيعت خود نبوده، پس ناهنجار نيستند. درمقابل، «ناباشان» يا به همان تعبير مورد كاربرد «دگرباشان» كساني هستند كه در نقطة مخالف آنهايند، يعني كساني كه از جريان طبيعي خود، از ماهيت و هويّت خود، جدا شده و به صورت ناطبيعي، اكتسابي و قسري گرايشهاي ناهنجار بروز ميدهند. با توجه به اين تحليل و استلزام اين واژه نسبت به آنچه گفتم، ميتوان به جاي «ناباش»/ «غير باش»/ «دگرباش»، «ناطبيعي»/ «غيرطبيعي»/ «دگرطبيعي» گذاشت!
از آنجا كه به كاركيري اين واژه تلاشهاي چندينسالة همجنسگرايان و شايد ديگر گرايشهاي جنسيِ در اقليت را براي خوشبينكردن مردم و فرهنگ جامعه به آنها و طبيعي بودن گرايششان و دگربود/ دگرباشنبودنشان، ناديده ميگيرد، نوعي دهن كجي به اين تلاش مبارك است كه مستلزم جريانيافتن دوبارة تلقي سابق از همجنسگرايي و ديگر گرايشهايِ جنسيتيِ در اقليت در اذهان جامعه است. در اين صورت، آيندگان ما همچنان بايد درگير موضوعي باشند كه به آساني ميتوانست پيش از آمدنشان مرتفع گردد!
با احترام
مهرداد افشار
[1]- به هر دليل من نميدانم كه كويير طيّ چه فرايند پيچيدهاي از معناي خاص خود كه مطابق با فرهنگهاي لغت مثل آكسفورد، كمبريج و لانگمن، در وجه وصفي يا اسمي عبارت بود از «آدم همجنسگرا/ كوني» يا «همجنسگرا/ كوني»، كه معناي خاص يك گروه است و به نوعي تنها به همجنسگرايي مردان اشاره دارد، نقل معنا يافته و معنايي آنقدر گسترده يافته است كه نه تنها تمام همجنسگرايان را شامل ميشود، بلكه شامل تمام گرايشات جنسيتي و جنسي آدميان، جز گرايش جنسي مرد به زن و زن به مرد، ميگردد! يعني اين لفظ هم قبح معنايي خود را از دست داده است و هم در نقل معنايي كه يافته از وسعت معنايي عجيبي برخوردار شده است! اينكه انگليسيزبانان چگونه توانستند به اين كار دست زنند، نيازمند يك تحقيق زبانشناختي- اجتماعي است. من بعيد، و دستكم بسيار سخت، ميدانم كه بتوان در فارسي چنين كاري كرد كه مثلا لفظ كوني را آنقدر به كار برد كه علاوه بر از بين بردن قبح معنايي آن، دامنه معنايش را نيز آنقدر گسترده كرد كه شامل همه انواع فوقالذكر شود!!!
[2]- دقت داشته باشيد كه لفظ «ناجور» اعم از ناجوري ذاتي و ناجوري عرضي است، در حالي كه واژة «دگرباش» تنها به ناطبيعي بودن كه يك امر ذاتي است، منحصر است و بر اهل دقت پوشيده نيست كه با توجه به اين نكته چرا واژة «ناجور» بهتر از «دگرباش» است!
[3] - تذكر اين نكته مناسب است كه برخلاف برداشت فرهنگ كسرايي «باش» در اينجا فعل امر از مصدر باشیدن یا بودن نیست. به گمان من «باش»، هم ميتواند يك اسم جنس و هم يك وصف باشد؛ يعني در هر دو نقش ظاهر ميشود. و تركيب دگرباش نيز همين دو نقش را ميتواند ايفا نمايد.
برگرفته از وبلاگ پیچک در پیچک عشق . مهرداد افشار
درنگي در كاربرد دو واژه! (همجنسگرا/دگرباش، كدام يك؟)
(لطفا بخوانيد:
- مردد بودم كه اين نوشته رو در وبلاگم بزارم يا نه! گمان ميكردم كه دوستان حوصله خوندن اون را نداشته باشن! يكي از بچهها در اينباره حرف خوبي به من زد. اون ميگفت درست است كه بعضي از دوستان به آنچه مرسومه بسنده ميكنن و نوشتههايي را كه اندكي به تحليل و تدقيق آلوده (!) باشه، نميخونن، اما اين هم يقيني است كه هستن دوستاني كه به فراتر از اينها فكر ميكنن و به دقت چنين نوشتههايي را پيگيري كرده و ميخونن. ديدم حرف منطقياي ميزنه و ترديد من بيمورده.
- اما از اون دوستاني كه ميخوان بخونن، جدا پوزش ميخوام. من تمام كوششم رو كردم تا متني ساده دربيارم و چند بار هم اون رو به آب ويرايش شستم، اما بعد از تمام شدن كار، خودم خندهام گرفت، مثل هميشه بيقواره و مغلق شده بود. همينه ديگه؛ اگه در حين خوندن عصباني شديد، اجازة هرگونه فحش و بد و بيراهي رو به من دارين!)
يكم. بار معنايي واژگاني كه روزمره به كار ميبريم، چونان ضربآهنگي است كه با خود زيبايي و زشتي را به همراه ميآورد. اينكه يك لفظ ميتواند تحت تأثير فرهنگ، دين و تربيت اجتماعي، محتوايي را كه به ذهن شنونده ميآورد، زشت يا زيبا نماياند، امري است پذيرفته شده.
دوم. درست است كه من و ما نميتوانيم جلوي امور قهري يا شبه قهري را بگيريم، اما ميتوانيم با اندكي فراست در گفتار و نوشتار، خطور معاني و محتواي نادرست و نامطلوب را به ذهن ديگران سد كنيم.
سوم. هم من و هم شما دوستان قبول داريم كه تا همين چند سال پيش براي اشاره به امثال ما از واژگان زنندهاي سود ميبردند كه خوشايندترين آنها واژة «همجنسباز» بود! (البته دانستن اين نكته مهم است كه لفظ «همجنسباز»، مانند «عشقباز»، «كتابباز» و...، فينفسه متضمّن هيچ امر قبيحي نيست، اما تحت تأثير و تلقين فرهنگ ديني و بومي جامعة ايراني، به حكم آنچه در بند يكم آوردهام، كاربرد اين واژه، به دليل همان تلقيها زننده و ناپسند جلوه نموده و بهتر است به كار برده نشود؛ همانگونه كه مثلا تحت تأثير فرهنگ شيعي در ايران، كسي نام فرزندش را «عمر» نميگذارد، با اينكه معناي اين واژه نه تنها ناپسند نيست، بلكه بسيار هم عالي است) اما به مباركي تلاش دوستان عزيز آن هم فقط از طريق همين وبلاگها، امروزه ديگر اغلب، با ما رفتار بهتري دارند و دست كم به جاي آن واژگانِ زننده از لفظ «همجنسگرا» ياد ميكنند و حتي خود من در اين فضاي مجازي به خيليها برخورد كردم كه پس از فهميدن گرايشم، نه تنها ديگر با من بيرحمانه رفتار نكردند، بلكه به همان احترام سابق و پيش از شناخت به هويت جنسيتيام، با من سخن گفتند و چراغ رابطه را خاموش نكردند. و اين دستاورد مهمي است.
چهارم. واژة «همجنسگرايي» كه در برابر «ناهمجنسگرايي» قرار دارد، بيانكنندة گونة گرايشِ جنسيّتي و جنسي عدهاي از افراد جامعه است، همانگونه كه واژة «ناهمجنسگرايي» چنين است (ذكر هر دو واژة «جنسيت»(gender) و «جنس»(Sex) در معناي فوق، به دليل تمايز ميان آن دو، ضروري است). از اين رو، ميتوان معناي واژة «همجنسگرا» را در كاربردهاي گوناگونش چنين فهميد: همجنسگرا كسي است كه گرايش و تمايل طبيعيِ احساسي، عاطفي و حتي عاشقانه به همجنسِ خود دارد، دقيقا همانگونه كه يك ناهمجنسگرا به يك ناهمجنسِ خود چنين گرايشاتي دارد (طبيعي است كه يكي از مظاهر تجلّي اين احساس و محبت در روابط جنسي آنها ظاهر ميشود كه باز هم مشترك است ميان همجنسگرايان و ناهمجنسگرايان). خوشبختانه امروزه اين معنا كاملا در ذهنها راسخ شده و ديگر نخستين معنايي كه با شنيدن اين واژه و مانند آن به اذهان متبادر ميشود، نوعي انحراف جنسي و كردار زننده نيست. و اين ماية خرسندي است!
پنجم. اما اكنون دير زماني نيست كه برخي براي بيان هويت ما همجنسگرايان از واژة سابق دست كشيده و از لفظ نوظهور «دگرباش» سود ميبرند. البته آن مقدار كه من فهميدم ظاهرا اين واژه صرفا براي اشاره به همجنسگرايان استعمال نميشود، بلكه اعم از آن بوده، شامل ديگراني كه تمايل عاطفي و جنسي نه به همجنس و نه به ناهمجنس خود ندارند، نيز ميشود. فعلا من با اين موضوع كاري ندارم و تنها بحثم را بر كاربرد اين لفظ براي بخشي از مصاديق آن، يعني همجنسگرايان، متمركزميكنم.
ششم. روشن است كه اگر قرار شد واژهاي را به جاي واژة ديگر برگزينيم، بايد يكي از اين دو مشكل وجود داشته باشد: 1. يا بايد واژة مورد استعمالِ اول، معناي مورد نظر را به دقت نرساند و از اين جهت ناقص باشد و 2. يا اينكه در عين معنادار بودنِ واژة سابق، واژة نو از صلابت و پرمغزيِ معنوي و لفظي افزونتري برخوردار باشد، يعني هم رساتر و آسانتر معنا را برساند و هم از نظر آوايي و آهنگين بودن، از خوشآوايي يا خوشآهنگي افزونتري نسبت به لفظ پيشين بهرهمند باشد.
هفتم. حال ببينيم كه در جايگزيني واژة «دگرباش» به جاي واژة «همجنسگرا» كدام يك از دونكتة فوق وجود دارد؟
به نظر ميرسد كه اندك توجهي به واژة «همجنسگرا» نشان ميدهد كه اين واژه براي ابلاغ معناي مورد نظر كافي و كامل است، يعني شرايط لازم و كافي براي رساندن معناي اراده شده از سويِ مستعملان را داراست. پس از اين جهت نقصي در آن نيست تا بتواند بهانهاي براي تغيير آن گردد.
اما آيا مشكل دوم باعث اين تغيير شده است؟ اگر چنين باشد، لاجرم بايد لفظ برگزيدة جديد همان معنا را بليغتر (عميقتر و آسانتر به لحاظ معنوي) و نيز فصيحتر (خوشآهنگي ظاهري و تنافر و غرابت نداشتن) انتقال دهد. حال آيا واژة «دگرباش» چنين است؟ به نظر نميرسد كه بتوان به اين آساني ادعا كرد كه لفظ «دگرباش» از بلاغت يا فصاحت بيشتري نسبت به معادل خود، يعني «همجنسگرا» برخوردار باشد، زيرا همانطور كه گفتم اين واژه صرفا براي اشاره به همجنسگرايان وضع نشده است، بلكه اعمِّ از آن است و همين امر باعث ميشود تا اين لفظ براي رساندن معناي مورد نظرِ ما بليغتر از لفظ پيشين نباشد، بلكه به عكس واژة «همجنسگرا» به دليل انطباق كامل با معناي مورد نظر، و أخص يا اعمِّ از آن نبودن، از بلاغت بيشتري برخوردار است. افزون بر اين، جزء دوم تركيبِ «دگرباش»، يعني لفظ «باش» كه با «باشنده»، «ميباشد» و مانند آن، هم خانواده است، از نوعي تنافر اسعمالي برخوردار است، بگذريم از اينكه اهل نحوِ زبان فارسي در نگارش متون ادبي فارسي تأكيد دارند بر اينكه از فعل «ميباشد» كه برگرفته از «باشيدن» است يا اصلا استفاده نكنيد و يا تنها در صورت اضطرار به كار ببريد. با اين بيان با جسارت ميتوان ادعا كرد كه هيچ برتري لفظي يا معنوياي در بهكارگيري واژة نوظهورتر «دگرباش» به جاي لفظ «همجنسگرا» وجود ندارد، بلكه عكس آن صادق است. حتي اگر ادعاي برتري هم نكنيم، آنگاه اين جايگزيني در خوشبينانهترين شرايط بيوجه است و ميتوان آن را كار لغو و بيهوداي شمرد.
هشتم. آنچه تا بدينجا گفتم تنها در خوشبينانهترين وجه بود، اما اندكي تأمل در لفظ «دگرباش» نشان از ضعف و نارساييِ معناييِ بسيار قويتري دارد. يعني اين لفظ نه تنها كمكي به درسترساني معناي مورد نظر ما نميكند، بلكه دچار اعوجاج معنايي نيز هست. و من فكر ميكنم كه كاربرد آن حكايت از نوعي «توهين» به جامعة همجنسگرايان نيز دارد و حتي اگر به عمد ادامه يابد به نوعي «خيانت» به ما و بيش از ما، به آيندگان ماست!
نهم. اما چرا توهين و چرا خيانت؟ براي آشكارسازي توهين مورد نظرم، لفظ «دگرباش» و مقابل آن (نادگرباش) را با آنچه مدعي برابري با آن است ميسنجيم و سپس به استقلال به آن مينگريم تا ببينيم حاصل اين تحليل و استنتاج چه ميشود.
در اينجا چهار لفظ داريم كه ادعاي برابري هر جفتي از آنها با يكديگر شده است:
دگرباش = همجنسگرا و نادگرباش = ناهمجنسگرا
به گمان من ادعايِ فوق نادرست است، زيرا با تحليل هر يك از الفاظ «دگرباش» و «نادگرباش» و «همجنسگرا» و «ناهمجنسگرا» درمييابيم كه محتوا(Content) و عناصر معنايي كه از آنها قابل تحليل است بر همديگر منطبق نبوده، همپوشاني ندارند. من پيش از اين در بند چهارم معناي عامِ همجنسگرا را، كه گمان ميكنم همه آن را ميپذيريم، بيان كردم. اكنون به تحليل معناي دو واژة «دگرباش» و «نادگرباش» ميپردازم: لفظ «دگرباش» از دو جزء تركيب شده است كه جزء اصلي آن «باش» است و با آوردن لفظ «دگر» يا «ديگر» بر سرِ آن، معنايش روشن ميشود. پيش از آنكه به معناي اين اصطلاح اشاره كنم، لازم است بيان نمايم كه خود لفظ «باش» به تنهايي داراي معنايي است كه مغاير و متناقض با معناي «دگرباش» است. بنابراين به نظر ميرسد كه مغاير و متناقض دانستن «دگرباش» و «نادگرباش» آنگونه كه ما در بالا آوردهايم، سخن صحيح يا دستكم دقيقي نبوده است، و از نوعي بازي لفظي رنج ميبرد، چه اينكه «نادگرباش»، يعني همان «باش». پس مقابل دگرباش باش است نه نادگرباش. حال ببينيم كه «باش»، به مثابة يكي از الفاظ بسيار عام زبان فارسي، مانند الفاظ بودن، وجود، هستي و...، يعني چه و به چه كساني اطلاق ميشود؟ باشبودنِ كسي يا چيزي، به اين معنا است كه چيزي يا شخصي در واقع بدين گونه يا وصف موجود است. و طبق قواعد فلسفي، اصل و طبيعت هر چيزي همان است كه آن چيز با آن موجود يا همراه است. با اين بيان، ميتوان گفت «باشبودن»، يعني طبيعيبودن يا وجود طبيعي داشتن. پس «باشبودن» با بهنجاري و مطابقِ معياربودن ملازم است و طبعا در مقابل «نا/دگر باشبودن»، يعني غير طبيعيبودن كه با نابهنجاري و برخلاف معياربودن همراه خواهد بود. از اين رو، مثلا در مقولة حركت، طبيعت و باشِ هر چيزي اين است كه آن به سوي پايين حركت كند؛ بنابراين، اگر چيزي به سمت بالا حركت كند، درواقع از باش و طبيعت خود دور و دچار حركت قسري شده است. حال اگر اين واژه را نسبت به كاربردي كه برايش وضع كرديم در نظر بگيريم معنايش چنين ميشود: «باشها» كسانياند كه داراي طبيعتِ داده شدة خود، كه ماهيت و هويت آنها را تشكيل ميدهد، هستند. لازمة اين معنا هم اين است كه آنان داراي رويّه، گرايش و ميلي خلاف طبيعت خود نبوده، پس ناهنجار نيستند. درمقابل، «ناباشان» يا به همان تعبير مورد كاربرد «دگرباشان» كساني هستند كه در نقطة مخالف آنهايند، يعني كساني كه از جريان طبيعي خود، از ماهيت و هويّت خود، جدا شده و به صورت ناطبيعي، اكتسابي و قسري گرايشهاي ناهنجار بروز ميدهند. با توجه به اين تحليل و استلزام اين واژه نسبت به آنچه گفتم، ميتوان به جاي «ناباش»/ «غير باش»/ «دگرباش»، «ناطبيعي»/ «غيرطبيعي»/ «دگرطبيعي» گذاشت!
حال برگرديم و همين نكته را درباب معادلهاي ادعايي اين دو لفظ ملاحظه كنيم: برخلاف واژة «دگرباش»، لفظ مورد استعمالِ نخست در واژهسازي، اصالت را به «همجنسگرايي» داده است و آنگاه با افزودن يك «نا» يا «غير» يا «ديگر» بر سر آن به نقطة مقابل اشاره نموده است. اگرچه اين واژه هم به نوعي تركيبي است، اما اين طور نيست كه اگر پيشين آمدة «هم» را برداريم، آنچه باقي ميماند، يعني لفظ «جنس گرا»، معناي مورد نظر ما را داشته باشد تا همان اصل بوده و براساس آن معناي مغاير آن ساخته شود. از اين رو، اولا لفظ مذكور از اين جهت يك برتري ظاهري بر رقيب خود پيدا ميكند. و ثانيا واژة «همجنسگرا» متضمن هيچ پيشداورياي نسبت به طبيعي بودن يا نبودن گرايش مورد بحث ندارد و از اين جهت كاملا خنثي است (البته برساختههاي ذهني مردمان را كه حاصل برخي تلقينات اجتماعي و ديني و غيرو است، بايد كنار بگذاريم. بحث در جايي است كه واضعان اين لفظ را براي چه معنايي وضع كرده و به خدمت گرفتهاند و به ما در فهم چه معنايي از اين لفظ مجوز دادهاند). بنابراين، اين واژه و ضد يا مغاير آن، هيچ يك نه به نحو مطابقي و نه تضمّني و نه التزامي بر اصل يا طبيعي بودن يكي از اين دو گرايش و غيرطبيعي و خلاف اصل بودن ديگري دلالت ندارند و از اين جهت نيز به درستي وظيفة معنارساني خود را به انجام ميرساند حال آنکه لفظ «دگرباش» کاملا به عکس عمل می کرد و بر تلقی جامعه مبنی برطبیعی نبودن امثال ما مهر تایید می زد!
اما خيانتبودن، به خاطر اينكه تلاشهاي چندينسالة همجنسگرايان را براي خوشبينكردن مردم و فرهنگ جامعه به آنها و طبيعي بودن گرايششان و دگربود/ دگرباشنبودنشان، ناديده گرفته و اين نوعي دهن كجي به اين تلاش مبارك است كه مستلزم جريانيافتن دوبارة تلقي سابق از همجنسگرايي در اذهان جامعه است. در اين صورت، آيندگان ما همچنان بايد درگير موضوعي باشند كه به آساني ميتوانست پيش از آمدنشان مرتفع گردد!
دهم. حاصل بحث: من واقعا نميدانم كه واژة «دگرباش» را چه كسي ساخته و استعمال كرده است و البته دانستن آن هم اصلا مهم نيست. ولي آيا بهتر نيست براي واژهگزيني شيوة بهتري را درپيش گرفت و با توجه به وضعيت حساس ما همجنسگرايان، كسي در اين مسير تكروي نكرده و همه را دعوت به همكاري كنيم؟! گمان ميكنم كه عقل جمعي در اين گونه موارد هميشه بهتر جواب دهد!
با احترام
مهرداد افشار
برگرفته از وبلاگ پیچک در پیچک عشق
"دگرباش" خوب است.
مهدی (همزاد)
این روزها مدتیست که در نوشتهها و صحبتها کلمهی تازهساز ِ "دگرباش" زیاد بهکار میرود. مطلبی که چند وقت پیش در وبلاگِ تیزبین منتشر شد و بحثهایی که پس از آن در سایتِ اثر پی گرفته شد همگی در مخالفت با این واژه و بهکار بردنِ آن بود؛ علتِ اصلی ِ این مخالفت هم این بود که واژهی دگرباش -- وقتی که منظور از آن دگرباش ِ جنسی باشد، و نه احیانا دگرباش ِ دینی، قومی، یا اندیشهای (یعنی دگراندیش) – ظاهرا بهعنوانِ معادلی برای کلمهی کوییر (queer) استفاده شده است. بحث دربارهی این که دگرباش ترجمهی خوبی برای کوییر نیست مفصل است، که میتوان نمونهای از آن را در گپوگفتهایی که این مدت شد مشاهده کرد.
بحثِ دیگری که جای آن باز است و ارزش ِ زیادی برای دنبال کردن دارد معادلهایی است که میتوان برای کوییر پیشنهاد کرد، و این که هر کدام از آنها چه خوبیها و چه بدیهایی دارد و چرا؛ و همینطور این بحث که دیگر کلمههای رایج ِ کنونی مثل ِ همجنسگرا، دوجنسگرا، دوجنسیتی، همجنسباز و غیره (با توجه به تاثیری که روی شنونده دارند و یا با توجه به این که بهعنوان برابرنهادهی چه کلماتی انتخاب شدهاند) آیا مناسباند و مفهوم ِ درستی را منتقل میکنند یا نه.
تا وقتی که "دگرباش" عهدهدار ِ رساندنِ معنای کوییر یا اقلیتِ جنسی باشد دردسرساز خواهد بود. اما اگر این بار را از دوش این کلمه برداریم مساله کاملا متفاوت میشود. دگرباش یک کلمهی تازه است، یک امکانِ تازهی زبانی برای گفتوگو دربارهی مسائل جنسی. حتا اگر توافق جمعیمان بر این باشد که این کلمه بار ِ معنایی منفی ِ زیادی دارد و رنگ و لعابِ روشنفکرانهی آن بیشتر از مفهوم ِ محتوایی ِ (content) آن است باز هم به این معنی نیست که باید این کلمه را از دایرهی لغات حذف کرد؛ کلمات و اصطلاحاتِ منفی و ناخوشایند هم برای خود در گفتار و نوشتار جایی دارند (همانطور که کلمهی "همجنسباز" از زبان حذف نشده و برای نشان دادنِ تفاوتِ دید عامیانه با دید صحیح نسبت به همجنسگرایان به آن استناد میشود).
دگرباش یک کلمهی تازه و یک ابزار ِ تازه برای مکالمه است. این کلمه و مشتقاتی که از آن میتوان ساخت -- حدا از چگونگی ِ بهکاربردن -- دستِ ما را بازتر میکند که مفاهیم و خواستهای خود را بهتر انتقال دهیم. این که این کلمه چه کاربردهایی میتواند داشته باشد و استفاده از آن در چه زمینهای پذیرفتنیست، پیشبینیپذیر نیست و صرفا با گذشتِ زمان و دستمالی شدنِ آن در زبان مشخص خواهد شد. تجربه نشان داده که کلمهها پس از ساختهشدن ممکن است مسیر ِ متفاوتی را نسبت به آنچه سازنده یا سازندگان در نظر داشتهاند بپیمایند. مثلا میشود به کلمهی "گفتمان" اشاره کرد که به پیشنهاد داریوش ِ آشوری برای Discourse واردِ زبان شد ولی بهمرور معنای وسیعتری هم پیدا کرد و بهخصوص جای خاصی در ادبیاتِ سیاسی و اجتماعی ِ جامعه به خود اختصاص داده است.
نکتهی دیگر این که ساختار و آهنگِ کلمهی دگرباش طوریست که بیشتر مناسبِ بحثهای رسمی یا نخبهگرایانه است؛ برای مثال در گفتوگو با یک دوست بهراحتی میتوان گفت "من ِ همجنسگرا..." ولی سخت و نامانوس است که بگوییم "من ِ دگرباش...". این مساله تا حدی بهخاطر ِ تازگی ِ این کلمه و ناآشنایی ِ آن به گوش ِ مردم است و تا حدی هم بهخاطر ِ کمکاربرد بودنِ اجزای آن در زبانِ رایج.
بنابراین مسالهای اگر هست در بهکارگیریِ کلمهی دگرباش است و در منظوری که از استفادهی آن داریم، نه در وجودِ (و بود و نبودِ آن) در زبان.
مهدی (همزاد)
حریم خصوصی و حقوق شهروندی
دکتر ویکتوریا طهماسبی، دکترای مطالعات اجتماعی و سیاسی (Social and Political Thought) از دانشگاه یورک، استاد دانشگاه تورنتو در مطالعات زنان، و از اعضای هیئت مؤسسین سازمان دگرباشان جنسی ایرانی است.
شما از کلمه دگرباشان نام بردید، این مفهومی تازه در زبان فارسی است. نظر شما در مورد این کلمه چیست و آیا دگرباشان جنسی ایرانی مترادف مناسبی برای واژه ی کوئیر در زبان انگلیسی است یا خیر؟
ببینید، مفهوم دگرباش جنسی مانند هر مفهوم دیگری انتزاعی است و مسلماً دارای اشکالاتی می باشد. به طور مثال من ترجیح می دهم مترادف کوئیر در فارسی کلمه ای باشد (و امیدوارم روزی ما این کلمه را بتوانیم با تبادل نظر جمعی تمام علاقمندان پیدا کنیم) که کلمه ای ترکیبی نباشد. در ضمن تا حدی از انتقاداتی که به این کلمه وارد شده اطلاع دارم، باید بگویم اکثر این انتقاد ها از موضعی بسیار مدرنیستی (توضیح خواهم داد) بیان می شود که من با آن بسیار مشکل دارم. برای من مهم ترین نقطه ی مثبت مفهوم دگرباش جنسی تأکید آن بر "دیگری" بودن یا "دیگریت" است منظورم دقیقاً به همان جواب سؤال قبلی برمی گردد یعنی اینکه در هر دو فرهنگ سنتی و مدرن، ترس عمیقی از "دیگری" و "دیگریت گونگی" وجود دارد (به خصوص دیگریت گونگی جنسی). اما این دو فرهنگ فقط در پاسخ دادن به دگرگونگی با هم متفاوتند وگرنه هر دو آنها به شدت از تفاوت هراسمندند. جواب فرهنگ سنتی به دیگریت گونگی نفی مطلق و سرکوب آن است و در فرهنگ مدرن سعی در نرمالیزه کردن و همسان گونگی آن است، که در نهایت یکی تفاوت را سرکوب می کند و دیگری تنها زمانی به این تفاوت امتیاز می دهد که آن را نرمالیزه کرده باشد و در این نرمالیزه کردن آن چیزی که قربانی می شود یگانه بودن هر انسان، شخصیت او و تمایلات جنسی اوست. بنابراین مفهوم کلمه ی دگرباش جنسی مانند کوئیر بر این تأکید دارد که یک شخص می تواند با حفظ دیگریت جنسیتی خود، حقوقی مساوی و احترامی مساوی در جامعه داشته باشد. ببینید، اینجا بحث بر سر تقابل و جدا کردن خود از جامعه نیست (انتقادی که برخی ممکن است به این کلمه داشته باشند). این تقابل را دگرباشان جنسی به وجود نیاورده و نمی آورند؛ این تقابل را فرهنگ هوموفوبیک دامن می زند. اگر خیلی بخواهند لطف کنند می گویند که اگر دگرباش هستی، آن را فقط در رختخواب خودت نگه دار، چرا آن را به ما نشان می دهی. مثل اینکه به آدم بگویند دگرباشی جنسی تو مثل توالت رفتن است و باید آن را در حریم شخصی خود نگه داری چون مانند توالت رفتن کاری کثیف است. کلمه ی دگرباش جنسی می خواهد این را بگوید که اگر دکتری یا معلمی و یا پرستاری دگرباش جنسی هستند آنها مانند آحاد دیگر آن جامعه در زندگی روزمره ی کشور خود مشارکت دارند اما در تمایلات جنسی خود متفاوتند و به این تفاوت باید احترام گذاشت. راه احترام گذاشتن به تفاوت ها مخفی کردن و یا نرمالیزه کردن آن ها نیست بلکه به وجو آوردن فضای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است که این دگرگونگی ها را نشانه ی بالندگی می داند و ارج می نهد.
دیگر نکته ی مثبت این مفهوم کیفیت پویایی (دینامیک) آن است که به هیچ وجه تمایلات جنسی را به یک ذات مطلق تقلیل نمی دهد بلکه آن را پدیده ای می داند که تحت تأثیر گفتمان های تاریخ، فرهنگ، سیاست، قدرت، جنسیت و نرم های جامعه می داند. "باشیدن" کلمه ای امری نیست بلکه "شدن مدام" را القا می کند. بر خلاف انتقاداتی که به این کلمه وارد می کنند که در جامعه ی ایران ما احتیاج به عمده کردن دگردیسی جنسی نداریم بلکه نیازمند کاتاگوری های مشخص و فیکس شده مثل همجنسگرا (گی و لزبین) هستیم، نظر من این است که درست است که ما احتیاج به کاتاگوری های هویتی داریم اما کاتاگوری هایی که کمتر ذات باورانه باشند مانند دگرباش جنسی که در آن پویایی جنسی و جنسیتی بیشتر امکان پذیر است.
من با این حرف می خواهم به دو نظریه در اینجا انتقاد کنم، نظریه اول مطرح می کند که چون در ایران هنوز دگرباشان جنسی حقوق اولیه ی خود را ندارند باید اولویت گذاری نموده و در واقع منظورشان این است که اولویت فکری و فعالیتی را به هویت های همجنسگرایان اختصاص دهیم. این نظریه مانند چپ های ارتودکس دهه ی پنجاه هنوز در چهارچوب اولویت بندی کار می کنند (معلوم نیست اولویت از نظر چه کسی) و در این پروسه در واقع به دگرباشان دیگر جنسی می گویند صبر کنید تا ما حقوق خود را بگیریم و بعد در مورد شما فکر کنیم . اشکال دیگر این نظریه این است که در پی ذاتی کردن هویت جنسی می باشد که بسیار مشکل ساز است، نه تنها برای هویت های همجنسگرایان بلکه مقوله ی انتخاب را کاملن از تمایلات جنسی بیرون می کشد.
در نظریه ی دوم مطرح می شود که چون کاتاگوری های هویتی قابل تقلیل به ذاتی مشخص هستند، ما نباید از هیچگونه مقوله ی هویتی استفاده کنیم. به خصوص در مورد ایران آنها مطرح می کنند که همجنسگرایی به صورت هویت مطرح نشده بنابراین دولت آنها را نمی تواند سرکوب کند و فقط دولت عمل لواط را مجازات می کند. این عده می گویند با لقب دادن همجنسگرایان به کسانی که با همجنس خود کنش های جنسی دارند ما در واقع به دولت اجازه ی سرکوب این افراد را می دهیم. به نظر من این نظریه بسیار خطرناک است به این دلیل که دقیقاً در فرهنگ های سنتی سعی بر نفی مطلق دگرباشان جنسی می شود و اینجا من از یکی از زیان های بسیار عمیق این مسئله نام می برم و در مورد آن بحث می کنم. ببینید، الان کسانی که در ایران تمایلی به کنش جنسی با جنس دیگر ندارند در یک سردرگمی مطلق هستند، چراکه نامی برای خود ندارند که با آن خود را قدرتمند کنند. تا چند دهه ی پیش در کشورهای غربی تجاوز به همسر توسط شوهر، تجاوز محسوب نمی شد و زنی که مورد این تجاوز قرار می گرفت نامی نداشت که با آن موقعیت خود را توصیف نماید و به خاطر نبود هیچ نوع کاتاگوری زبانی این عمل جرم قانونی محسوب نمی شد. تمام سعی رژیم ایران بر این است که بگوید دگرباشان جنسی در ایران وجود ندارند و اگر آنان بخواهند ابراز وجود کنند مسلماً باید برای خود مقوله ای هویتی بیاورند. بگذارید مثالی دیگر بزنم، همانطور که میشل فوکو می گوید، زمانی که لقب گی و لزبین در غرب مرسوم شد به دولت ها این اجازه داده شد که توسط این القاب دگرباشان جنسی را بیمار یا مجرم خطاب نمایند. اما با خطاب کردن به عنوان بیمار و یا مجرم حداقل این دولت ها به وجود این دگرباشان جنسی اقرار می نمودند. در ایران وضع از این اسفناک تر است؛ ایران حتی از نام بردن این افراد به عنوان همجنسگرا و یا دگرباش ابا دارد که مبادا به موجودیت آنها مشروعیت بخشد. در عرصه ی روحی و شخصی این زندگی در سایه، (زندگی نامرئی)، ضربه های فراوانی به شخص وارد می کند و مهمترین آنها سؤالی است که می پرسد، "من چه و که هستم؟"
دگرباش جنسی در عین عرضه کردن یک کاتاگوری هویتی آن را به یک مقوله ی ثابت تقلیل نمی دهد و به شخص اجازه ی دگردیسی جنسی می دهد.
برخی معتقدند که مشکل دگرباشان در ایران تنها به دولت بر می گردد و برخی آن را تنها حاصل مسائل فرهنگی و خانوادگی ایران می دانند و برخی هم تلفیقی از هر دو. نظر شما در ای مورد چیست
به نظر من با آنکه این دو عرصه با هم تمایز دارند اما رابطه ی متقابلی میان آنها موجود است. بدین معنی که ما نمی توانیم فکر کنیم که فرهنگ همجنسگراستیز که غالب بر خانواده ها و عرصه اجتماعی است، بی ارتباط با سیاست های فرهنگی دولت حاکم است بدین معنی که هر دولتی چندین ابزار در اختیار دارد که بتواند در دراز مدت فرهنگ هوموفوبیک را تشدید و کاهش دهد. به طور مشخص سیستم آموزشی، سیستم حقوقی، سیستم رسانه ای از جمله ی این ابزار ها می باشند. اگر دولتی دموکراتیک باشد می تواند از این ابزارها استفاده نماید تا فرهنگ هوموفوبیک حاکم بر جامعه و خانواده را در دراز مدت از بین ببرد، اما در ایران عکس این قضیه است. یعنی اینکه دولت از همه ی ابزارهای خود استفاده می کند که دگرباشان جنسی را قبل از اعلام موجودیت خود توسط فرهنگ و خانواده سرکوب نماید. بنابراین یکی از عرصه ای مهمی که دگرباشان جنسی ایرانی می توانند و باید در دراز مدت بر روی آن کار کنند، وارد شدن به عرصه های آموزشی و حقوقی و رسانه هاست. در ایران مبارزه برای حقوق دگرباشان جنسی تنها تغییر رژِم نیست بلکه کاری درازمدت می خواهد و آن مشارکت دگرباشان در همه ی عرصه های سرنوشت ساز جامعه است.
واژه ی دگرباش ناجور است
وبلاگ هم قبیله / مهدی عقیلی
این بدیهی است که در جهان فرانوگرای ما خلق واژگان نو و یا باز پرداخت کلمات یکی از راهکارهای فرهنگ سازی است اما متأسفانه ما بدون سنجیدن زمان و مکان هنوز از دل سنت ها برنیامده پا بر سرفرانوگرایی گذاشته ایم – ما مفهومی را از غرب می گیریم و بدون سنجش و بی آنکه مضمون آن را درست بفهمیم از معنی تهی می کنیم و به حساب بومی کردن تجدد می گذاریم.
در غرب تجدد از دل سنت برآمد - ولی در جامعه ی ما تجدد بر ما وارد شد و از بیرون نقد سنت کرد، به همین دلیل به جای نقد سنت نفی سنت کردیم – امروزه ما بیشتر از نقد سنت محتاج به نقد تجدد بیمار شرق هستیم.
متأسفانه نوگرایی و فرانوگرائی سنتی شده است که ما کورکورانه آن را تقلید می کنیم. نخبگان غرب از همان ابتدا سنت ها را نقد کردند و سپس طرحی نو در انداختند اما در شرق روشنفکران ما دست به هیچ نوآوری نزدند و دنباله رو غرب بودند، یعنی در هوای نوگرائی و تجدد به تقلید دچار شدند. و همین است که ما پس از صد و پنجاه سال تاریخ روشنفکری و تجدد گرائی هنوز سنتی ترین جوامع دنیا را داریم.
با این پیش زمینه سخنم را آغاز می کنم. به نظر من در پیشینه ی زوایای تاریک شرق نیاز به خلق واژگان نو و روشن داریم چه در راستای تجدد و چه در راستای بومی کردن آن. امروز پیشینه ی کلمات در غرب و جهان فرانوگرا، ساخته و پرداخته شده، به آسانی در دسترس ما قرار می گیرند و تنها کاری که ما می توانیم کنیم بومی کردن این واژگان است.
اما همین کار نیاز به دقت و آگاهی کافی دارد و باید بدانیم که گونه برداری از زبان بیگانه شاید در مواردی در راستای غنای زبان و فرهنگ کارساز باشد اما باید به دست اهل فن و با خمیر مایه ی صحیح انجام پذیرد.
امروزه اگر واژه های تازه پرداخته ی نوشابه، هواپیما، آسمان خراش و ... در زبان فارسی و بارد، طیاره، و ناطحه السحاب در زبان عرب گوئی هزار سال است در فرهنگ شرق ریشه دارد به خاطر آن است که به دست کاردانان سخن آگاه ساخته و پرداخته شده اند، واژگانی که شیر از پستان مادر خورده اند. ما نباید عجز خود را از آفرینش و خلق کلمات به حساب ضعف زبان بگذاریم اما می توانیم با شناخت ژن واژگان دست به تولید
