تبليغاتX
دگرباش . دگرباشی . دگرباشان
بحث و بررسی در مورد واژه ی دگرباشان جنسی

 

 

انسان هويتی پيچيده و چند جانبه دارد و اين از جمله يکی از اسباب گونه گونگی و تفاوت انسانهاست. يکی ازحقوق بنيادين انسانها که در قوانين حقوق بشری بدان استناد می شود اين اصل است که همه انسانها آزاد بدنيا می آيند و داری حقوق مساوی اند. پس ميتوان استتناج کرد که هر انسانی فارغ از زن يا مرد بودن، فارغ از خودی يا دگری بودن با هم برابر و دارای شآن و منزلت انسانی يکسانی هستند.اما هر کشور و جامعه ای بر اساس ارزشهای فکری- فرهنگی و پيشينه تاريخی- اجتماعی و سياسی خود از انسان و حقوق و منزلت او برداشتها و شناخت خاص خود را دارد. به همين سبب آنچه که در يک اجتماع بعنوان هنجار و يا خرده هنجار حساب ميشود ممکن است در جامعه ديگری بعنوان کلان هنجار يا ناهنجارمحسوب شود.اگر گسترش شهر نشينی، راهها، تکنولوژی و کلآ رشد صنعتی را نشانه مدرن بودن جامعه بدانيم،مدرنيته همانا انعکاس و تاثير اين تحولات در ذهنيت اجتماعی و فرهنگ مردم است. با اين تعريف سطح رشد صنعتی، فرهنگی  و ذهنيت اجتماعی کشور ما نشان از آن دارد که جامعه ما در حال گذار به مدرنيسم و مدرنيته است. هر اجتماعی در مسير حرکت خود به سمت مدرنيسم خواه ناخواه سيستم سياسی، ارزشهای فکری- فرهنگی و در نتيجه ذهنيت خود را دچار تحول می کند. درست در چنين مسيری است که طرح مباحثی همچون حقوق زن و مرد، رابطه اقليت و اکثريت، باز تعريف هنجارها، مسائل دگرباشان و کلآ مفاهيم گوناگون حقوق بشری معنا می يابند. امتناع از پرداختن به اين مباحث هر چند ممکن است تحت لوای حفظ حقوق اکثريت يا دفاع از ارزشها و هنجارهای اجتماعی پذيرفته شده توجيه شود اما پشت زمينه آن همانا تآسی از فرهنگ خودکامگی و بهره وری از اعمال زور برای رقم زدن سرنوشت انسانها، مقابله با تجديد فرهنگ و ذهنيت اجتماعی ونتيجتآ تقابل با حرکت جامعه به سمت مدرنيته می باشد.بخشی ار هنجارهای جا افتاده و پذيرفته شده جامعه ما نشان بارزی از عدم التزام به آزادی انديشه و برابری انسانها دارند و از  آبشخور فرهنگی زور، تحميل ، خودکامگی و پیش داوری تغذيه می کنند. رد کردن، سکوت، پنهان سازی و نفی دگرباشان- همجنسگرايان يکی از اين نمونه هاست. پس گرفتاران در چنين چنبره ای خواه ناخواه برای گشودن پنجره ای رو به فضای آزاد تلاش خواهند کرد تا منزلت انسانی نفی و لگد مال شده خود را باز يابند.

بنام عدالت اجتماعی و برای همواری راه مدرنيته ما به بازتعريف حقوق و منزلت و کرامت انسان، که تاکنون بر اساس هنجارها، سنت ها و روابط ماقبل مدرنيته شکل گرفته اند، نياز داريم چرا که از يکطرف   تبعيض و بی عدالتی روان آدمی را میآزارد و از طرف ديگر انسان و حقوق او در دوران مدرنيته با انسان ماقبل دوران خود فرق بسيار دارد. بدون اعتراف و برسميت شناختن حقوق کامل انسانها دفاخ از مدرنيته بی معناست.شکی نيست که بخش عمده ای از تلاطمات سياسی و اجتماعی ما متاثراز تکانه های درون بطن جامعه است. توسل به اين بهانه که موضوع سکس و گرايشات جنسی مختلف، موضوع و مسئله امروز مردم ما نيستند در واقع فرار از مسئوليت است. بقول دوستی ” امتناع از دانستن عده ای، عده ای ديگر را از زيستن آزاد محروم می کند.”نتائج زيانباری که تاکنون از ناحيه مقاومت در برابر طرح علمی و کارشناسانه مسائل از جمله مسئله جنسيت و سکس در جامعه، نصيب کشور ما شده را همگی می دانيم، پديده هايی همچون خود فروشی دختران جوان، دختران فراری، مزاحمت های خيابانی و متلک پرانی، اعتياد، آمار خودکشی جوانان، گسترش بيماريهای روانی و کلآ روان پريشی ای که بر تار و پود جامعه سايه انداخته است، از جمله اين آثار مخرب اند. به همان نسبت که روزنامه ها، کارشناسان و دست اندرکاران ما از مسئوليت خود در اينباره فرار کنند به همان نسبت هم به روان پريشی اجتماعی افزوده می شود.يکی از جنبه های هويت پيچيده انسان، هويت جنسی اوست، اما در جامعه ما فشارهای اجتماعی- فرهنگی و حتی خانوادگی عليه شکل گيری هويت کامل انسانها اعمال ميشود.البته تاکنون تلاشهايی  در اين زمينه صورت گرفته اند که بايد به فال نيک گرفت از جمله تنی چند از روحانيون در خصوص مسئله دوجنسی ها نوشته هایی چاپ کرده اند و بعضی از کارشناسان و پزشکان ما هم به اهميت طرح کارشناسانه جنسيت اشاراتی داشته اند. اما نياز و مطالبات موجود در بطن جامعه برای طرح اين مسئله، بسيار بيشتر از اينهاست. تا زمانی که فرهنگ ما و هنجارهای ظاهرآ مورد قبول اکثريت، هويت جنسی اقليت دگر باشان از جمله دوجنسی ها و همجنس گرايان را ناديده گرفته و آن را با صفتهای ” بزهکاری” يا ” گناه” يا ” مايه سرافکندگی” و ” شرم” تعريف  و از پردازش علمی بدان دوری جويد، ما همچنان با موانع جدی ای بر سر راه خود برای رسيدن به مدرنيته مواجه خواهيم بود. چرا که دگر باشان هم انسانند و منزلت انسانی آنها بايد محترم و به رسميت شناخته شود و اين بخشی از حقوق بشر است. مسکوت گذاشتن و نفی دگرباشان، راه بروز دگرگونه بودن و حق حيات ديگری که از مختصات جامعه مدرن است را می بندد.  تا زمانی که اجتماع راه دگرگونه بودن را بسته نگه دارد و دگرگونگی را برنتابد، دگرباشان درون جامعه محکوم اند و تنها تا زمانی اجازه حضور می يابند که خود را نفی کنند. در چنين فرهنگ و اجتماعی زمينه خدعه، فريب و ريا هموار است. آيا وقت آن نرسيده که راه طرح اين مباحث را باز کنيم تا انسانهايی که در شکل گيری هويت دگرباشانه خود دستی و نقشی نداشته اند، از جمله دوجنسی ها و همجنسگرايان، محکوم به سکوت، مخفی کاری و سرکوب بخشی از هويت انسانی خود نباشند تا به جای “بقا” بتوانند  در اجتماع  براستی زندگی کنند؟چنين تحولی برای دمکراتيزه کردن جنسيت در جامعه بخصوص از آن رو ضروری است که خارج از خصوصی يا عمومی بودن سکس و جنسيت اما مناسبات حاکم بر مناسبات جنسی ما يک مسئله کاملآ اجتماعی است. از آن گذشته در صحبت از آزادی و حقوق فرد و بشر خواه ناخواه به هويت جنسی فرد هم بر میخوريم و سئوال اين است که آيا تعصبات و فرهنگ اکثريت حق سرکوب و ناديده گرفتن حقوق اقليت در عرصه جنسی را دارد؟ اگر موضوع حقوق بشر را تنظيم رابطه اکثريت و اقليت بدانيم آنوقت جواب سئوال فوق منفی است. دوست داشتنی های انسان اجباری نيست و قبل از آنکه انتخابی باشد احساسی است.  درجامعه مدنی و مدرن، انسانها کمتر به تحکم گردن می نهند و بدنبال فضای بيشتری برای زندگی و اعمال  تمام کمال هويت انسانی خود هستند و طبيعی است که هر چه کمتر به اجبار، به خصوص در حوزه احساس،  موافقت کنند.قربانی کردن اقليت دگرباش در محراب هنجارها و باورهای اکثريت،  منافی حقوق بشر و الزامات مربوط بدان است و با مصالح جامعه در حال گذار ما بسوی مدرنيته همخوانی ندارد.هرچند که حاکميت  بنا بر خصيصه فرهنگی خود از هرگونه پرده دری در باره جنسيت و سکس ممانعت ميکند، اما آزار دهنده تر از آن سکوت و خودسانسوری روزنامه ها و خبرگان فرهنگی جامعه ماست.

 

 

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 8:43 | لینک  | 

(آغازه:

-     آنچه در پست قبلي نگاشتم تبيين اين مسأله بود كه درست نيست به هم‌جنس‌گرايان، دگرباش گفته شود. اين لفظ دور از هنجار بودن اين طيف از آدميان را مي‌رساند و متضمن توهين به آنها است؛ همان چيزي كه ما ساليان درازي است از آن فرار مي‌كنيم و پيش هر كس و ناكسي به استدلال مي‌پردازيم كه ما غيرطبيعي/ هرزه/ بيمار/ ديوانه/ ماليخوليايي و مانند اينها نبوده، از گرايش طبيعي برخورداريم و چون گرايش ما طبيعي و مطابق با هويت و ماهيت خدادادي ماست، پس بهنجار بوده و بايد محترم انگاشته شود. من هنوز خيال مي‌كنم كه اين بحث من، دقيقا با همان هدفي كه برايش ترسيم كردم، پيش از اين چندان مورد توجه دوستان ارجمند قرار نگرفته و درباره آن چيزي نوشته نشده بود.

-     اما اكنون و در اين نوشته برآنم تا بحث ديگري را كه به مناسبت نوشتة قبليم برخي دوستان در كامنت‌هايشان مطرح كرد‌ه‌اند، مورد توجه قرار دهم و آن بحث برابر‌نهاده‌هاي لفظ «كويير» است. خوشبختانه با لينك نوشتة قبليم توسط مهدي عقيليِ عزيز، من به وبلاگي با حجم بالايي از نوشته‌هاي گوناگون راهنمايي شدم كه عده‌اي از دوستان هر يك به فراخور توانايي‌هاي خويش از زاويه‌اي خاص به اين مطلب توجه كرده‌اند. از اين رو، برخلاف بحث پيشين، اين بحث از سابقه‌اي درخشان در نوشته‌هاي عزيزان برخوردار است. من اگرچه نرسيدم اغلب آنها را با دقت بخوانم، اما مرور بر آن نوشته‌ها حال و هواي بحث را به دستم داد. صريحا اعتراف مي‌كنم كه موشكافي‌هاي آن دوستان آنقدر هست كه باعث بي‌نيازي از هر نوشتة ديگري، خاصّه از نوقلمي چون من ‌شود.

-    درست است كه من مي‌خواهم در اينجا نشان دهم كه واژة «دگرباش» براي لفظ «queer » مناسب نيست و باز هم به نوعي تن‌دادن به همان چيزي است كه همواره از آن فرار كرده‌ايم، اما به تحليل و نقادي نوشته‌هاي آن عزيزان نمي‌پردازم و نيز سعي مي‌كنم كه آن مطالب را تكرار نكنم، اگر كسي خواست مي‌تواند به همان نوشته‌ها رجوع كند.)

 

     1. در آغاز ببينيم كه معناي لفظ «queer» در زبان انگليسي با توجه به فرهنگ‌ لغات چيست؟ و آيا اين واژه امروزه دچار تحول معنايي شده است؟

     در فرهنگ لغت‌هاي آكسفورد و لانگ‌من واژة «كويير» چه در وجه وصفي و چه در وجه اسمي، در يكي از معاني خود به مردان همجنس‌‌گرا يا بچه‌باز  إشعار دارد. در «لانگ‌من» اينگونه آمده است:

Queer: adj.… 4.infml derog for Homosexual…. n. infml derog male Homosexual.

از اينكه در وجه اسمي به «مرد بودن» تصريح شده است، پيداست كه در وجه وصفي نيز مراد همجنس‌بازِ/ همجنس‌گرايِ/ بچه‌بازِ مرد است. يكي از قراين كاربرد اين لفظ تنها براي اشاره به همجنس‌گرايي مردان اين است كه در مواردي كويير به صورت اهانت‌آميز به معناي «كوني» به كار برده مي‌شود و روشن است كه «كوني» درواقع همان «مفعول» در ارتباط جنسي بين دو مرد است.

     اكنون ادعا بر اين است كه در دهه‌هاي أخير معناي اين واژه دچار تحول و دگرگوني شده است؟ چه دليلي بر اين ادعا وجود دارد؟ آيا فرهنگ‌هاي جديد نوشته شده در اين چند سال يا ويرايش‌هاي أخير فرهنگ‌هاي سابق و نيز كتاب‌هاي ادبياتيِ مرجع نگاشته شده در اين مدت، وجود چنين تغييري را تأييد كرده‌اند؟ روشن است كه اثبات چنين تغييراتي در معناي يك واژه از سوي اهل آن زبان، نيازمند شواهد و اسناد زبان‌شناختي لازم است و صرف اين ادعا كه در بافتِ گفتمانيِ متكلمانِ به آن زبان چنين تغييري رخ داده است، كفايت از اثبات آن نمي‌كند و باز روشن است كه بهترين سند و مدرك براي چنين تغييراتي تصريح فرهنگ‌هاي جديد و نيز به كارگيري آن در كتاب‌هاي ادبياتي و البته علمي نوشته شده به آن زبان در همان برهه است، زيرا هم فرهنگ‌هاي لغت و هم ادبيات هر جامعه‌اي تجلّي‌بخشِ فرهنگ‌ها، باورها و رفتارهاي مردم آن جامعه است كه از طريق زبان منعكس مي‌شود؛ در غير اين صورت بايد خود وارد متن جامعة زباني شد و مستقلا به تحقيق دربارة معناي واژگان پرداخت كه كار بسيار دشواري است. به هر روي، بايد ديد آيا اولا چنين تغييري رخ داده است؟ و ثانيا اگر اين تغيير پديد آمده، تا چه حد بوده است؟ و آيا واقعا كويير از معناي خود آنقدر تغيير يافته كه اكنون به مثابة يك ترم آكادميك به معناي هر كسي است كه گرايش غير مرسوم جنسي و جنسيتي _حتي دوجنسگرايان، خودارضا‌كنندگان، گرايندگان به حيوانات و..._ دارد؟ آنچه از فرهنگ لغات و ادبيات رايج به دست مي‌آيد، به آساني همه اين مدعيات را اثبات نمي‌كند. مثلا در فرهنگ لغت‌هاي «Cambridge Advanced Learner's Dictionary» و «Oxford Advanced Genie » _كه هر دوي آنها بعد از سال 2000 نيز ويرايش و تكميل شده‌اند و تحولات معنايي بسياري از مدخل‌هاي آنها مورد توجه ويرايش‌كنندگان آنها قرار گرفت_ به صراحت گفته شده است كه اطلاق لفظ كويير درواقع به‌كاربستن شيوه‌اي اهانت‌بار براي توصيف يا اشاره به يك  همجنس‌گرا، به ويژه براي توصيف يا اشاره به يك همجنس‌گرايِ مرد است. و تنها در ديكشنري كمبريج ذيل اين معنا به اين نكته‌ اشاره شده است كه گاهي خود همجنس‌گرايان (homosexsuals) اين واژه را به شيوه‌اي غير‌اهانت‌آميز نيز به كار مي‌برند.

     اين مقدار فقط به اجمال نشان مي‌دهد كه در جامعه انگليسي‌زبان و به طور خاص در ميان خود همجنس‌گرايان اين لفظ از قبح معنايي سابق خارج شده است، و از اين جهت تغييري در آن حاصل شده است، اما هيچ اشاره‌اي به ميزان اين تغيير نشده و نيز نشان نمي‌دهد كه لفظ مذكور از اشاره به همجنس‌گراييِ مردان نقل معنا يافته و به آن حدّ از گستردگي رسيده است! البته اين بيان، به معناي نفي چنين تحولي در معناي لفظ كويير نيست؛ روشن است كه براي قبول يا نفي اين مدعا بايد به متن جامعة انگليسي‌زبان نفوذ كرد و با آنان حشر و نشر داشت، تا درستي يا نادرستي اين مدعا را بعينه دريافت[1].

     2. اينك بايد ديد كه در برگردان فارسي اين لفظ چه بايد كرد؟ روشن است كه در برگردان هر واژه‌اي اولا شناسايي دقيق معناي مورد نظر از آن لفظ در زبان مبدأ و سپس تحقيق در همان معنا بعينه در زبان مقصد لازم است و اينكه اين معنا در عرف زباني جامعه مقصد چه معادلي تاكنون داشته است؟ و آيا آن لفظ امروزه هم به لحاظ گزارشي/ توصيفي و هم به جهت توصيه‌اي/ دستوري (Normative) درست است يا خير؟ و اگر خير چه واژه‌اي بهتر است؟ و در اين صورت، معيار برگزيدن معادل جديد چيست؟

     به نظر مي‌رسد كه مترجمان فارسي زبان در ترجمة اين واژه براساس آنچه در فرهنگ‌هاي لغت مرسوم انگليسي آمده است، به دقت عمل كرده و نقصي بر كار آنان وارد نيست. اما همة بحث در اينجاست كه امروزه با توجه به ادعاي نقل و تحول معنايي واژة كويير و با فرض اينكه اسناد كافي نيز براي اثبات چنين تغيير معنايي‌ وجود داشته باشد، حال آيا مترجمان و لغت‌شناسان فارسي زبان اين بار نيز مسووليت خويش را به درستي انجام داده‌اند؟

     از فحص در نوشته‌هاي اهل زبان و لغت فارسي، به ويژه مترجمان متون انگليسي به فارسي، به آساني به دست مي‌آيد كه آنان چندان كوششي براي يافتن اصطلاحي مناسب براي واژة كويير، به ويژه در فرض تحول معنايي و تبديل شدن آن به يك اصطلاح عام آكادميك، از خود بروز نداد‌ند. علت اين مطلب بر من روشن نيست، اما شايد بسيار عجيب باشد كه با وجود اينكه چنين واقعيت يا معنايي در جامعة ايراني هم در گذشته و هم اكنون وجود دارد، چرا يافتن برابر نهاده‌اي مناسب براي اين واژه از سوي مترجمان، يك دغدغة ذهني جدّي نبوده است و از اين رو، لفظي برايش درنظر گرفته نشده است؟! آيا مردم ايران - به طور عام- و بخشي از اين جامعه كه خود مصداقي از آن واقعيت موجود در ايران هستند، اهميتي به اين مقوله نمي‌دهند تا مترجمان باري بر دوش خويش احساس كنند و از باب اداي دِين به جامعه و قشري از آنان كه تحت اين مقوله جاي مي‌گيرند، همّت خويش را براي يافتن معادلي بليغ و خوش‌تراش به كار گيرند؟! آيا مشكل به ساختار حكومتي ايران و سركوب‌گري هرگونه كوششي، حتي كوشش‌هاي علمي براي تبيين فرهنگ و حقايق فرهنگي- اجتماعي مردم ايران برمي‌گردد و در اين صورت يك مشكل سياسي-حكومتي است و به ترس فرهيختگان جامعه از سردمداران بازمي‌گردد؟! يا يك مقولة شخصي است و به احساس گناهي فروكاسته مي‌شود كه مترجمانِ دين‌باورِ اين مرز و بوم دارند مبني بر اينكه چنين مقولات ناشايستي را كه به زعمِ باورِ دينيِ آنان منفور خداوند و موجب عقوبت آدميان است، نبايد تبليغ نمود؟! و يا ...؟!!! اينكه همه يا بخشي از اين عوامل باعث چنين برخوردي شده است، احتمالا قطعي باشد، اما من اكنون در مقام ريشه‌يابي اين بحث نيستم؛ به هر حال اين اتفاقي است كه اكنون در جامعه فارسي‌زبان نسبت به معادل لفظ «كويير» افتاده است.

     تا اينجا روشن شد كه تاكنون دغدغه‌اي وجود نداشته است كه براي همة كساني كه داراي گرايش جنسيتي و جنسي به غير روشِ مرسومند، لفظ واحدي گذاشته شود، درحالي كه براي متفرق آنها معادل داريم، اگرچه برخي از معادل‌ها تازه‌واردند. اما پرسشي كه درنگي انديشه‌ورانه را در اين زمينه مي‌طلبد، اين است كه آيا لازم است هم‌جنس‌گرايان، به مثابة يك اقليت جنسي، خود را با باقيِ اقليت‌ها يك كاسه كنند و درپيِ يك واژه ‌براي مجموعة آنها باشند؟ و بدين صورت خود را از بقية جامعه جدا كنند؟ تا چه ميزان چنين نمايشي مطلوب است؟ آيا گمان نمي‌كنيد كه بايد خود را چونان ديگر مردمان جامعه بينگاريم تا زمينة القاي ناهنجاري هم‌جنس‌گرايان پيش نيايد؟ درست است كه اكنون در اغلب جوامع و از جمله ايران «دگرجنس‌گرايي» رفتاري هنجارين تلقي مي‌شود، اما يقينا بايد با چنين هنجاري مبارزه كرد و نشان داد كه واقعيت چيز ديگري است و غلبة يك گروه موجب هنجارين بودن آنان، دست‌كم ثبوتا، نيست. اما آيا براي مبارزه با هنجار مرسوم بايد خود را ناهنجار خواند؟ يا در آنچه هنجار شمرده مي‌شود تشكيك كرد و آن را به چالش كشيد؟ درست است كه براي ارزيابي‌كردن رفتارها و منش‌هاي اجتماعي نيازمند معيار هستيم، اما اينگونه نيست كه هميشه هنجارِ رايجِ جامعه بتواند معيار مقبولي براي سنجش امور و هنجارهاي ديگر باشد؛ شايد بهترين معيار براي ارزيابي رفتارهاي اجتماعي و اخلاقي انسان‌ها، طبيعت خود انسان‌ها باشد كه بدون تلاش و اكتساب از ابتدا با آنان بوده است. اين مطلب به ويژه براي دين‌مداران كاملا پذيرفتني است كه اگر چيزي به طبيعت بشر بازگردد بدون هيچ نزاعي خير و مطلوب است، زيرا از ديد آنان خداوند خير مطلق است و تنها به چيز‌هاي خير لباس وجود مي‌پوشاند و اصلا شرّ امر عدمي است و مخلوق خداوند نيست و هرچه، هرگونه و با هر گرايش ذاتي‌اي كه وجود دارد، خير است! از اين رو، بايد كوشيد تا اين امور طبيعي و غيراكتسابي را يافت و همان‌ها را نيز معيار داوري براي رفتارها، منش‌ها و اعمال آدميان قرار داد. 

     3. اما در نهايت، اگر كسي بر اين مطلب اصرار بورزد و معتقد باشد كه بايد براي«كويير» در فرض تحول معناييِ وسيعِ آن معادلي مناسب يافت؛ آنگاه به گمان من اين كارِ بسيار ظريف بايد با كوششي جمعي و با وسواس لازم انجام گيرد كه خوشبختانه همين گفتمان پديدآمده ميان دوستان دربارة معادل اين واژه زمينه‌اي مناسب براي يافتن چنين واژه‌اي است كه در صورت ادامة آن به فرجام خوشي خواهد انجاميد.

     پيش از ادامة بحث صريحا اعتراف مي‌كنم كه هيچ واژة جديد و بهتري به عنوان معادلِ لفظ كويير در انبان خويش ندارم و حتي در آن مقام و سطح نيستم كه بتوانم چنين كاري را به تنهايي انجام دهم. شايد در يك هم‌انديشي علمي بتوان به چنين آرزويي جامة عمل پوشاند! از اين رو، در پايان بحث انتظار هيچ پيشنهادي از من نداشته باشيد. من فقط مي‌خواهم بگويم كه واژة «دگرباش» به هيچ رو برابر مناسبي براي لفظ «queer» نيست، همانگونه كه لفظ «ناجور»/ «نا_جور» مناسب نيست.

     به زعم اينجانب پيشنهاد جناب داريوش آشوري في‌نفسه آنقدر ناپسند نبود كه اينگونه بي رحمانه، از آن روز كه وي به يكي از پرسش‌گران دربارة معادل كويير پاسخ گفت، مورد حمله و ناسزا واقع شد! او تنها براساس آنچه در فرهنگ‌هاي لغت زبان انگليسي آمده، و تجربه‌اي كه آنان در تحول معنايي اين واژه از سر گذراندند، چنين پيشنهادي داده است؛ و دوستان اهل تحقيق قطعا ديده‌اند كه اين لفظ در نخستين كاربرد خود به معناي «غير‌عادي» و «عوضي» و در كاربرد ديگري به معناي «ناخوش» و «مريض‌احوال» به كار رفته است. خوب مگر نه اين است كه يكي از معاني لفظ كويير در انگليسيِ كلاسيك يعني، همجنس‌باز و كوني و مانند آن كه در اثر تغيير فرهنگ و تربيت اجتماعي و ... قبح آن ريخته و اكنون همين لفظ به كار برده مي‌شود بدون قبح سابق. درواقع اين لفظ كه مثلا معادل آن «كوني» است ديگر قبيح نيست. آشوري تنها خواسته است براساس تجربة انجام‌گرفته در غرب با واژة فارسي «ناجور» نيز چنين معامله‌اي كند و حتي براي نشان دادن تمايز نيز پيشنهاد كرد تا «نا_جور» با خط فاصله نوشته گردد و آنقدر تكرار شود تا در فارسي نيز به يك ترم آكادميكِ فاقدِ قبح معنايي تبديل شود. ( حتي مي‌توان از آن جلوتر رفت و پيشنهاد داد كه مثلا لفظ «كوني» را به مثابة معادل كويير برگزيد و به كار برد و آنقدر ادامه داد و در كنار آن فرهنگ سازي جديد كرد و نيز ناسازگاري آن را با تلقّيِ دينيِ مرسوم مردم برطرف نمود تا در نهايت قبح معنايي اين واژه برطرف و به يك ترم آكادميك تبديل شود!) اما جان سخن اينجاست كه از استاد آشوري بايد پرسيد: آيا چنين كاري اكل از قفا نيست؟!!! به چه دليل وقتي مي‌توان از آغاز در واژه‌گزيني دقت بيشتري به عمل آورد و از واژه‌اي خنثي سود برد، اين كار را نكرد و به عمد واژه‌اي با بار معنايي ناپسند وضع و به كار برد كه پس از صد سال آيا قبح آن از بين برود يا نرود و اين همه زحمت بر دوش ديگران انداخت؟!!!

     به گمان من كار دوستاني كه از واژة «دگرباش» حمايت مي‌كنند، دقيقا چونان كاري است كه استاد آشوري نيز بر آن است انجام دهد، و شايد هم بدتر از آن[2]!!!

دليل من براي نادرست بودن واژة «دگرباش» به مثابة معادل «كويير»، بحثي است كه به نوعي در نوشتة پيشين تبيين كرده‌ام كه آن استدلال را با تغيير بسيار جزيي در اين نوشته مي‌آورم:

     دو واژة «دگرباش» و «نادگرباش‌» را ملاحظه مي‌كنيم و به تحليل معناي آن دو مي‌پردازيم: لفظ «دگرباش‌» از دو جزء تركيب شده است كه جزء اصلي آن «باش[3]» است و با آوردن لفظ «دگر» يا «ديگر» بر سرِ آن، معنايش روشن مي‌شود. پيش از اشاره به معناي اين اصطلاح، بيان اين نكته لازم است كه خود لفظ «باش» به تنهايي داراي معنايي است كه مغاير و متناقض با معناي «دگرباش» است. بنابراين به نظر مي‌رسد كه مغاير و متناقض دانستن «دگرباش» و «نادگرباش»، آنگونه كه ما در بالا ذكر كرديم، سخن صحيح يا دست‌كم دقيقي نيست، و از نوعي بازي لفظي رنج مي‌برد، زيرا «نادگرباش»، يعني همان «باش». پس مقابل دگرباش، «باش» است نه «نادگرباش». حال ببينيم كه «باش»، به مثابة يكي از الفاظ بسيار عام زبان فارسي، مانند الفاظ بودن، وجود، هستي و...، يعني چه و به چه كساني اطلاق مي‌شود؟ باش‌بودنِ كسي يا چيزي، به اين معنا است كه چيزي يا شخصي در واقع بدين گونه يا وصف موجود است. و طبق قواعد فلسفي، اصل و طبيعت هر چيزي همان است كه آن چيز با آن موجود يا همراه است. با اين بيان، مي‌توان گفت «باش‌بودن»، يعني طبيعي‌بودن يا وجود طبيعي داشتن. پس «باش‌بودن» با بهنجاري و مطابقِ معيار‌بودن ملازم است و طبعا در مقابل «نا/دگر باش‌بودن»، يعني غير طبيعي‌بودن كه با نابهنجاري و برخلاف‌ معيار‌بودن همراه خواهد بود. از اين رو، مثلا در مقولة حركت، طبيعت و باشِ هر چيزي اين است كه آن  چيز به سوي پايين حركت كند؛ بنابراين، اگر چيزي به سمت بالا حركت كند، درواقع از باش و طبيعت خود دور و دچار حركت قسري شده است. حال اگر اين واژه را نسبت به كاربردي كه برايش وضع كرديم در نظر بگيريم معنايش چنين مي‌شود: «باش‌ها» كساني‌اند كه داراي طبيعتِ داده شدة خود، كه ماهيت و هويت آنها را تشكيل مي‌دهد، هستند. لازمة اين معنا هم اين است كه آنان داراي رويّه‌، گرايش و ميلي خلاف طبيعت خود نبوده، پس ناهنجار نيستند. درمقابل، «ناباشان» يا به همان تعبير مورد كاربرد «دگرباشان» كساني هستند كه در نقطة مخالف آنهايند، يعني كساني كه از جريان طبيعي خود، از ماهيت و هويّت خود، جدا شده و به صورت ناطبيعي، اكتسابي و قسري گرايش‌هاي ناهنجار بروز مي‌دهند. با توجه به اين تحليل و استلزام اين واژه نسبت به آنچه گفتم، مي‌توان به جاي «ناباش»/ «غير باش»/ «دگرباش»، «ناطبيعي»/ «غيرطبيعي»/ «دگرطبيعي» گذاشت!

     از آنجا كه به كاركيري اين واژه تلاش‌هاي چندين‌سالة هم‌جنس‌گرايان و شايد ديگر گرايش‌هاي جنسيِ در اقليت را براي خوشبين‌كردن مردم و فرهنگ جامعه به آنها و طبيعي بودن گرايش‌‌شان و دگربود/ دگرباش‌نبودن‌شان، ناديده مي‌گيرد، نوعي دهن كجي به اين تلاش‌ مبارك است كه مستلزم جريان‌يافتن دوبارة تلقي سابق از هم‌جنس‌گرايي و ديگر گرايش‌هايِ جنسيتيِ در اقليت در اذهان جامعه است. در اين صورت، آيندگان ما هم‌چنان بايد درگير موضوعي باشند كه به آساني مي‌توانست پيش از آمدنشان مرتفع گردد!            

                                                       با احترام

                                                    مهرداد افشار



[1]- به هر دليل من نمي‌دانم كه كويير طيّ چه فرايند پيچيده‌اي از معناي خاص خود كه مطابق با  فرهنگ‌هاي لغت مثل آكسفورد، كمبريج و لانگ‌من، در وجه وصفي يا اسمي عبارت بود از «آدم همجنس‌گرا/ كوني» يا «همجنس‌گرا/ كوني»، كه معناي خاص يك گروه است و به نوعي تنها به هم‌جنس‌گرايي مردان اشاره دارد، نقل معنا يافته و معنايي آنقدر گسترده يافته است كه نه تنها تمام همجنس‌گرايان را شامل مي‌شود، بلكه شامل تمام گرايشات جنسيتي و جنسي آدميان، جز گرايش جنسي مرد به زن و زن به مرد، مي‌گردد! يعني اين لفظ هم قبح معنايي خود را از دست داده است و هم در نقل معنايي كه يافته از وسعت معنايي عجيبي برخوردار شده است! اينكه انگليسي‌‌زبانان چگونه توانستند به اين كار دست زنند، نيازمند يك تحقيق زبان‌شناختي- اجتماعي است. من بعيد، و دست‌كم بسيار سخت، مي‌دانم كه بتوان در فارسي چنين كاري كرد كه مثلا لفظ كوني را آنقدر به كار برد كه علاوه بر از بين بردن قبح معنايي آن، دامنه معنايش را نيز آنقدر گسترده كرد كه شامل همه انواع فوق‌الذكر شود!!!

 

[2]- دقت داشته باشيد كه لفظ «ناجور» اعم از ناجوري ذاتي و ناجوري عرضي است، در حالي كه واژة «دگرباش» تنها به ناطبيعي بودن كه يك امر ذاتي است، منحصر است و بر اهل دقت پوشيده نيست كه با توجه به اين نكته چرا واژة «ناجور» بهتر از «دگرباش» است!

[3] - تذكر اين نكته مناسب است كه برخلاف برداشت فرهنگ كسرايي «باش» در اينجا فعل امر از مصدر باشیدن یا بودن نیست. به گمان من «باش»، هم مي‌تواند يك اسم جنس و هم يك وصف باشد؛ يعني در هر دو نقش ظاهر مي‌شود. و تركيب دگر‌باش نيز همين دو نقش را مي‌تواند ايفا نمايد.

 

برگرفته از وبلاگ پیچک در پیچک عشق . مهرداد افشار

http://pychak2.blogfa.com/

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 3:36 | لینک  | 

درنگي در كاربرد دو واژه! (هم‌جنس‌گرا/دگرباش‌، كدام يك؟)

 

(لطفا بخوانيد:

  1. مردد بودم كه اين نوشته رو در وبلاگم بزارم يا نه! گمان مي‌كردم كه دوستان حوصله خوندن اون را نداشته باشن! يكي از بچه‌ها در اين‌باره حرف خوبي به من زد. اون مي‌گفت درست است كه بعضي از دوستان به آنچه مرسومه بسنده مي‌كنن و نوشته‌هايي را كه اندكي به تحليل و تدقيق آلوده (!) باشه، نمي‌خونن، اما اين هم يقيني است كه هستن دوستاني كه به فراتر از اينها فكر مي‌كنن و به دقت چنين نوشته‌هايي را پي‌گيري كرده و مي‌خونن. ديدم حرف منطقي‌اي مي‌زنه و ترديد من بي‌مورده.
  2. اما از اون دوستاني كه مي‌خوان بخونن، جدا پوزش مي‌خوام. من تمام كوششم رو كردم تا متني ساده دربيارم و چند بار هم اون رو به آب ويرايش شستم، اما بعد از تمام شدن كار، خودم خنده‌‌ام گرفت، مثل هميشه بي‌قواره و مغلق شده بود. همينه ديگه؛ اگه در حين خوندن عصباني شديد، اجازة هرگونه فحش و بد و بيراهي رو به من دارين!)

 

   يكم. بار معنايي واژگاني كه روزمره به كار مي‌بريم، چونان ضرب‌آهنگي است كه با خود زيبايي و زشتي را به همراه مي‌آورد. اينكه يك لفظ مي‌تواند تحت تأثير فرهنگ، دين و تربيت اجتماعي، محتوايي را كه به ذهن شنونده مي‌آورد، زشت يا زيبا نماياند، امري است پذيرفته شده.

   دوم. درست است كه من و ما نمي‌توانيم جلوي امور قهري يا شبه قهري را بگيريم، اما مي‌توانيم با اندكي فراست در گفتار و نوشتار، خطور معاني و محتواي نادرست و نامطلوب را به ذهن ديگران سد كنيم.

   سوم. هم من و هم شما دوستان قبول داريم كه تا همين چند سال پيش براي اشاره به امثال ما از واژگان زننده‌اي سود مي‌بردند كه خوشايند‌ترين آنها واژة «همجنس‌باز» بود! (البته دانستن اين نكته مهم است كه لفظ «هم‌جنس‌باز»، مانند «عشق‌باز»، «كتاب‌باز» و...، في‌نفسه متضمّن هيچ امر قبيحي نيست، اما تحت تأثير و تلقين فرهنگ ديني و بومي جامعة ايراني، به حكم آنچه در بند يكم آورده‌ام، كاربرد اين واژه، به دليل همان تلقي‌ها زننده و ناپسند جلوه نموده و بهتر است به كار برده نشود؛ همانگونه كه مثلا تحت تأثير فرهنگ شيعي در ايران، كسي نام فرزندش را «عمر» نمي‌گذارد، با اينكه معناي اين واژه نه تنها ناپسند نيست، بلكه بسيار هم عالي است) اما به مباركي تلاش دوستان عزيز آن هم فقط از طريق همين وبلاگ‌ها، امروزه ديگر اغلب، با ما رفتار بهتري دارند و دست كم به جاي آن واژگانِ زننده از لفظ «هم‌جنس‌گرا» ياد مي‌كنند و حتي خود من در اين فضاي مجازي به خيلي‌ها برخورد كردم كه پس از فهميدن گرايشم، نه تنها ديگر با من بي‌رحمانه رفتار نكردند، بلكه به همان احترام سابق و پيش از شناخت به هويت جنسيتي‌ام، با من سخن گفتند و چراغ رابطه را خاموش نكردند. و اين دستاورد مهمي است.

   چهارم. واژة «هم‌جنس‌گرايي» كه در برابر «ناهم‌جنس‌گرايي» قرار دارد، بيان‌كنندة گونة گرايشِ جنسيّتي و جنسي عده‌اي از افراد جامعه است، همانگونه كه واژة «ناهم‌جنس‌گرايي» چنين است (ذكر هر دو واژة «جنسيت»(gender) و «جنس»(Sex) در معناي فوق، به دليل تمايز ميان آن دو،  ضروري است). از اين رو، مي‌توان معناي واژة «هم‌جنس‌گرا» را در كاربرد‌هاي گوناگونش چنين فهميد: هم‌جنس‌گرا كسي است كه گرايش و تمايل طبيعيِ احساسي، عاطفي و حتي عاشقانه به همجنسِ خود دارد، دقيقا همانگونه كه يك ناهم‌جنس‌‌گرا به يك نا‌هم‌جنسِ خود چنين گرايشاتي دارد (طبيعي است كه يكي از مظاهر تجلّي اين احساس و محبت در روابط جنسي آنها ظاهر مي‌شود كه باز هم مشترك است ميان هم‌جنس‌گرايان و ناهم‌جنس‌گرايان). خوشبختانه امروزه اين معنا كاملا در ذهن‌ها راسخ شده و ديگر نخستين معنايي كه با شنيدن اين واژه و مانند آن به اذهان متبادر مي‌شود، نوعي انحراف جنسي و كردار زننده نيست. و اين ماية خرسندي است!

   پنجم. اما اكنون دير زماني نيست كه برخي براي بيان هويت ما هم‌جنس‌گرايان از واژة سابق دست كشيده و از لفظ نوظهور «دگرباش‌» سود مي‌برند. البته آن مقدار كه من فهميدم ظاهرا اين واژه صرفا براي اشاره به هم‌جنس‌گرايان استعمال نمي‌شود، بلكه اعم از آن بوده، شامل ديگراني كه تمايل عاطفي و جنسي نه به هم‌جنس و نه به ناهم‌جنس خود ندارند، نيز مي‌شود. فعلا من با اين موضوع كاري ندارم و تنها بحثم را بر كاربرد اين لفظ براي بخشي از مصاديق آن، يعني هم‌جنس‌گرايان، متمركزمي‌كنم.

   ششم. روشن است كه اگر قرار شد واژه‌اي را به جاي واژة ديگر برگزينيم، بايد يكي از اين دو مشكل وجود داشته باشد: 1. يا بايد واژة مورد استعمالِ اول، معناي مورد نظر را به دقت نرساند و از اين جهت ناقص باشد و 2. يا اينكه در عين معنادار بودنِ واژة سابق، واژة نو از صلابت و پرمغزيِ معنوي و لفظي افزون‌تري برخوردار باشد، يعني هم رساتر و آسان‌تر معنا را برساند و هم از نظر آوايي و آهنگين بودن، از خوش‌آوايي يا خوش‌آهنگي افزون‌تري نسبت به لفظ پيشين بهره‌مند باشد.

   هفتم. حال ببينيم كه در جايگزيني واژة «دگر‌باش‌‌» به جاي واژة «هم‌جنس‌گرا» كدام يك از دونكتة فوق وجود دارد؟

   به نظر مي‌رسد كه اندك توجهي به واژة «همجنس‌گرا» نشان مي‌دهد كه اين واژه براي ابلاغ معناي مورد نظر كافي و كامل است، يعني شرايط لازم و كافي براي رساندن معناي اراده شده از سويِ مستعملان را داراست. پس از اين جهت نقصي در آن نيست تا بتواند بهانه‌اي براي تغيير آن گردد.

   اما آيا مشكل دوم باعث اين تغيير شده‌ است؟ اگر چنين باشد، لاجرم بايد لفظ برگزيدة جديد همان معنا را بليغ‌تر (عميق‌تر و آسان‌تر به لحاظ معنوي) و نيز فصيح‌تر (خوش‌آهنگي ظاهري و تنافر و غرابت نداشتن) انتقال دهد. حال آيا واژة «دگرباش‌» چنين است؟ به نظر نمي‌رسد كه بتوان به اين آساني ادعا كرد كه لفظ «دگرباش‌» از بلاغت يا فصاحت بيشتري نسبت به معادل خود، يعني «هم‌جنس‌گرا» برخوردار باشد، زيرا همان‌طور كه گفتم اين واژه صرفا براي اشاره به هم‌جنس‌گرايان وضع نشده است، بلكه اعمِّ از آن است و همين امر باعث مي‌شود تا اين لفظ براي رساندن معناي مورد نظرِ ما بليغ‌تر از لفظ پيشين نباشد، بلكه به عكس واژة «هم‌جنس‌گرا» به دليل انطباق كامل با معناي مورد نظر، و أخص يا اعمِّ از آن نبودن، از بلاغت بيشتري برخوردار است. افزون بر اين، جزء دوم تركيبِ «دگرباش‌»، يعني لفظ «باش» كه با «باشنده»، «مي‌باشد» و مانند آن، هم خانواده است، از نوعي تنافر اسعمالي برخوردار است، بگذريم از اينكه اهل نحوِ زبان فارسي در نگارش متون ادبي فارسي تأكيد دارند بر اينكه از فعل «مي‌باشد» كه برگرفته از «باشيدن» است يا اصلا استفاده نكنيد و يا تنها در صورت اضطرار به كار ببريد. با اين بيان با جسارت مي‌توان ادعا كرد كه هيچ برتري لفظي يا معنوي‌اي در به‌كارگيري واژة نوظهورتر «دگر‌باش‌» به جاي لفظ «هم‌جنس‌گرا» وجود ندارد، بلكه عكس آن صادق است. حتي اگر ادعاي برتري هم نكنيم، آنگاه اين جايگزيني در خوش‌بينانه‌ترين شرايط بي‌وجه است و مي‌توان آن را كار لغو و بيهود‌اي شمرد.

   هشتم. آنچه تا بدين‌جا گفتم تنها در خوشبينانه‌ترين وجه بود، اما اندكي تأمل در لفظ «دگرباش» نشان از ضعف و نارساييِ معناييِ بسيار قوي‌تري دارد. يعني اين لفظ نه تنها كمكي به درست‌رساني معناي مورد نظر ما نمي‌كند، بلكه دچار اعوجاج معنايي نيز هست. و من فكر مي‌كنم كه كاربرد آن حكايت از نوعي «توهين» به جامعة هم‌جنس‌گرايان نيز دارد و حتي اگر به عمد ادامه يابد به نوعي «خيانت» به ما و بيش از ما، به آيندگان ماست!

   نهم. اما چرا توهين و چرا خيانت؟ براي آشكار‌سازي توهين مورد نظرم، لفظ «دگرباش‌» و مقابل آن (نادگرباش‌) را با آنچه مدعي برابري با آن است مي‌سنجيم و سپس به استقلال به آن مي‌نگريم تا ببينيم حاصل اين تحليل و استنتاج چه مي‌شود.

   در اينجا چهار لفظ داريم كه ادعاي برابري هر جفتي از آنها با يكديگر شده است:

دگرباش = هم‌جنس‌گرا  و    نادگرباش = ناهم‌جنس‌گرا                    

به گمان من ادعايِ فوق نادرست است، زيرا با تحليل هر يك از الفاظ «دگرباش‌» و «نادگرباش‌» و «هم‌جنس‌گرا» و «ناهم‌جنس‌گرا» درمي‌يابيم كه محتوا(Content) و عناصر معنايي كه از آنها قابل تحليل است بر همديگر منطبق نبوده، هم‌پوشاني ندارند. من پيش از اين در بند چهارم معناي عامِ هم‌جنس‌گرا را، كه گمان مي‌كنم همه آن را مي‌پذيريم، بيان كردم. اكنون به تحليل معناي دو واژة «دگرباش» و «نادگرباش‌» مي‌پردازم: لفظ «دگرباش‌» از دو جزء تركيب شده است كه جزء اصلي آن «باش» است و با آوردن لفظ «دگر» يا «ديگر» بر سرِ آن، معنايش روشن مي‌شود. پيش از آنكه به معناي اين اصطلاح اشاره كنم، لازم است بيان نمايم كه خود لفظ «باش» به تنهايي داراي معنايي است كه مغاير و متناقض با معناي «دگرباش» است. بنابراين به نظر مي‌رسد كه مغاير و متناقض دانستن «دگرباش» و «نادگرباش» آنگونه كه ما در بالا آورده‌ايم، سخن صحيح يا دست‌كم دقيقي نبوده است، و از نوعي بازي لفظي رنج مي‌برد، چه اينكه «نادگرباش»، يعني همان «باش». پس مقابل دگرباش باش است نه نادگرباش. حال ببينيم كه «باش»، به مثابة يكي از الفاظ بسيار عام زبان فارسي، مانند الفاظ بودن، وجود، هستي و...، يعني چه و به چه كساني اطلاق مي‌شود؟ باش‌بودنِ كسي يا چيزي، به اين معنا است كه چيزي يا شخصي در واقع بدين گونه يا وصف موجود است. و طبق قواعد فلسفي، اصل و طبيعت هر چيزي همان است كه آن چيز با آن موجود يا همراه است. با اين بيان، مي‌توان گفت «باش‌بودن»، يعني طبيعي‌بودن يا وجود طبيعي داشتن. پس «باش‌بودن» با بهنجاري و مطابقِ معيار‌بودن ملازم است و طبعا در مقابل «نا/دگر باش‌بودن»، يعني غير طبيعي‌بودن كه با نابهنجاري و برخلاف‌ معيار‌بودن همراه خواهد بود. از اين رو، مثلا در مقولة حركت، طبيعت و باشِ هر چيزي اين است كه آن  به سوي پايين حركت كند؛ بنابراين، اگر چيزي به سمت بالا حركت كند، درواقع از باش و طبيعت خود دور و دچار حركت قسري شده است. حال اگر اين واژه را نسبت به كاربردي كه برايش وضع كرديم در نظر بگيريم معنايش چنين مي‌شود: «باش‌ها» كساني‌اند كه داراي طبيعتِ داده شدة خود، كه ماهيت و هويت آنها را تشكيل مي‌دهد، هستند. لازمة اين معنا هم اين است كه آنان داراي رويّه‌، گرايش و ميلي خلاف طبيعت خود نبوده، پس ناهنجار نيستند. درمقابل، «ناباشان» يا به همان تعبير مورد كاربرد «دگرباشان» كساني هستند كه در نقطة مخالف آنهايند، يعني كساني كه از جريان طبيعي خود، از ماهيت و هويّت خود، جدا شده و به صورت ناطبيعي، اكتسابي و قسري گرايش‌هاي ناهنجار بروز مي‌دهند. با توجه به اين تحليل و استلزام اين واژه نسبت به آنچه گفتم، مي‌توان به جاي «ناباش»/ «غير باش»/ «دگرباش»، «ناطبيعي»/ «غيرطبيعي»/ «دگرطبيعي» گذاشت!

   حال برگرديم و همين نكته را درباب معادل‌هاي ادعايي اين دو لفظ ملاحظه كنيم: برخلاف واژة «دگرباش‌»، لفظ مورد استعمالِ نخست در واژه‌سازي، اصالت را به «هم‌جنس‌گرايي» داده است و آنگاه با افزودن يك «نا» يا «غير» يا «ديگر» بر سر آن به نقطة مقابل اشاره نموده است. اگرچه اين واژه هم به نوعي تركيبي است، اما اين طور نيست كه اگر پيشين آمدة «هم» را برداريم، آنچه باقي مي‌ماند، يعني لفظ «جنس گرا»، معناي مورد نظر ما را داشته باشد تا همان اصل بوده و براساس آن معناي مغاير آن ساخته شود. از اين رو، اولا لفظ مذكور از اين جهت يك برتري ظاهري بر رقيب خود پيدا مي‌كند. و ثانيا واژة «هم‌جنس‌گرا» متضمن هيچ پيش‌داوري‌اي نسبت به طبيعي بودن يا نبودن گرايش مورد بحث ندارد و از اين جهت كاملا خنثي است (البته برساخته‌هاي ذهني مردمان را كه حاصل برخي تلقينات اجتماعي و ديني و غيرو است، بايد كنار بگذاريم. بحث در جايي است كه واضعان اين لفظ را براي چه معنايي وضع كرده و به خدمت گرفته‌اند و به ما در فهم چه معنايي از اين لفظ مجوز داده‌اند). بنابراين، اين واژه و ضد يا مغاير آن، هيچ يك نه به نحو مطابقي و نه تضمّني و نه التزامي بر اصل يا طبيعي بودن يكي از اين دو گرايش و غيرطبيعي و خلاف اصل بودن ديگري دلالت ندارند و از اين جهت نيز به درستي وظيفة معنارساني خود را به انجام مي‌رساند حال آنکه لفظ «دگرباش» کاملا به عکس عمل می کرد و بر تلقی جامعه مبنی برطبیعی نبودن امثال ما مهر تایید می زد!

   اما خيانت‌بودن، به خاطر اينكه تلاش‌هاي چندين‌سالة هم‌جنس‌گرايان را براي خوشبين‌كردن مردم و فرهنگ جامعه به آنها و طبيعي بودن گرايش‌‌شان و دگربود/ دگرباش‌نبودن‌شان، ناديده گرفته و اين نوعي دهن كجي به اين تلاش‌ مبارك است كه مستلزم جريان‌يافتن دوبارة تلقي سابق از هم‌جنس‌گرايي در اذهان جامعه است. در اين صورت، آيندگان ما هم‌چنان بايد درگير موضوعي باشند كه به آساني مي‌توانست پيش از آمدنشان مرتفع گردد!  

   دهم. حاصل بحث: من واقعا نمي‌دانم كه واژة «دگرباش» را چه كسي ساخته و استعمال كرده است و البته دانستن آن هم اصلا مهم نيست. ولي آيا بهتر نيست براي واژه‌گزيني شيوة بهتري را درپيش گرفت و با توجه به وضعيت حساس ما هم‌جنس‌گرايان، كسي در اين مسير تك‌روي نكرده و همه را دعوت به همكاري كنيم؟! گمان مي‌كنم كه عقل جمعي در اين گونه موارد هميشه بهتر جواب دهد!

                                                                  با احترام

                                                                مهرداد افشار

 

برگرفته از وبلاگ پیچک در پیچک عشق

http://pychak2.blogfa.com/

 

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 3:33 | لینک  | 

"دگرباش" خوب است.

 

مهدی (همزاد)

 

این روزها مدتی‌ست که در نوشته‌ها و صحبت‌ها کلمه‌ی تازه‌ساز ِ "دگرباش" زیاد به‌کار می‌رود. مطلبی که چند وقت پیش در وبلاگِ تیزبین منتشر شد و بحث‌هایی که پس از آن در سایتِ اثر پی گرفته شد همگی در مخالفت با این واژه و به‌کار بردنِ آن بود؛ علتِ اصلی ِ این مخالفت هم این بود که واژه‌ی دگرباش -- وقتی که منظور از آن دگرباش ِ جنسی باشد، و نه احیانا دگرباش ِ دینی، قومی، یا اندیشه‌ای (یعنی دگراندیش) – ظاهرا به‌عنوانِ معادلی برای کلمه‌ی کوییر (queer) استفاده شده است. بحث درباره‌ی این که دگرباش ترجمه‌ی خوبی برای کوییر نیست مفصل است، که می‌توان نمونه‌ای از آن را در گپ‌وگفت‌هایی که این مدت شد مشاهده کرد.

بحثِ دیگری که جای آن باز است و ارزش ِ زیادی برای دنبال کردن دارد معادل‌هایی است که می‌توان برای کوییر پیشنهاد کرد، و این که هر کدام از آن‌ها چه خوبی‌ها و چه بدی‌هایی دارد و چرا؛ و همین‌طور این بحث که دیگر کلمه‌های رایج ِ کنونی مثل ِ همجنس‌گرا، دوجنس‌گرا، دوجنسیتی، همجنس‌باز و غیره (با توجه به تاثیری که روی شنونده دارند و یا با توجه به این که به‌عنوان برابرنهاده‌ی چه کلماتی انتخاب شده‌اند) آیا مناسب‌اند و مفهوم ِ درستی را منتقل می‌کنند یا نه.

تا وقتی که "دگرباش" عهده‌دار ِ رساندنِ معنای کوییر یا اقلیتِ جنسی باشد دردسرساز خواهد بود. اما اگر این بار را از دوش این کلمه برداریم مساله کاملا متفاوت می‌شود. دگرباش یک کلمه‌ی تازه است، یک امکانِ تازه‌ی زبانی برای گفت‌وگو درباره‌ی مسائل جنسی. حتا اگر توافق جمعی‌مان بر این باشد که این کلمه بار ِ معنایی منفی ِ زیادی دارد و رنگ و لعابِ روشنفکرانه‌ی آن بیشتر از مفهوم ِ محتوایی ِ (content) آن است باز هم به این معنی نیست که باید این کلمه را از دایره‌ی لغات حذف کرد؛ کلمات و اصطلاحاتِ منفی و ناخوشایند هم برای خود در گفتار و نوشتار جایی دارند (همان‌طور که کلمه‌ی "همجنس‌باز" از زبان حذف نشده و برای نشان دادنِ تفاوتِ دید عامیانه با دید صحیح نسبت به همجنس‌گرایان به آن استناد می‌شود).

دگرباش یک کلمه‌ی تازه و یک ابزار ِ تازه برای مکالمه است. این کلمه و مشتقاتی که از آن می‌توان ساخت -- حدا از چگونگی ِ به‌کاربردن -- دستِ ما را بازتر می‌کند که مفاهیم و خواست‌های خود را بهتر انتقال دهیم. این که این کلمه چه کاربردهایی می‌تواند داشته باشد و استفاده از آن در چه زمینه‌ای پذیرفتنی‌ست، پیش‌بینی‌پذیر نیست و صرفا با گذشتِ زمان و دست‌مالی شدنِ آن در زبان مشخص خواهد شد. تجربه نشان داده که کلمه‌ها پس از ساخته‌شدن ممکن است مسیر ِ متفاوتی را نسبت به آن‌چه سازنده یا سازندگان در نظر داشته‌اند بپیمایند. مثلا می‌شود به کلمه‌ی "گفتمان" اشاره کرد که به پیشنهاد داریوش ِ آشوری برای Discourse واردِ زبان شد ولی به‌مرور معنای وسیع‌تری هم پیدا کرد و به‌خصوص جای خاصی در ادبیاتِ سیاسی و اجتماعی ِ جامعه به خود اختصاص داده است.

نکته‌ی دیگر این که ساختار و آهنگِ کلمه‌ی دگرباش طوری‌ست که بیشتر مناسبِ بحث‌های رسمی یا نخبه‌گرایانه است؛ برای مثال در گفت‌وگو با یک دوست به‌راحتی می‌توان گفت "من ِ همجنس‌گرا..." ولی سخت و نامانوس است که بگوییم "من ِ دگرباش...". این مساله تا حدی به‌خاطر ِ تازگی ِ این کلمه و ناآشنایی ِ آن به گوش ِ مردم است و تا حدی هم به‌خاطر ِ کم‌کاربرد بودنِ اجزای آن در زبانِ رایج.

بنابراین مساله‌ای اگر هست در به‌کارگیریِ کلمه‌ی دگرباش است و در منظوری که از استفاده‌ی آن داریم، نه در وجودِ (و بود و نبودِ آن) در زبان.

 

مهدی (همزاد)

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 10:35 | لینک  | 

حریم خصوصی و حقوق شهروندی

 

دکتر ویکتوریا طهماسبی، دکترای مطالعات اجتماعی و سیاسی (Social and Political Thought) از دانشگاه یورک، استاد دانشگاه تورنتو در مطالعات زنان، و از اعضای هیئت مؤسسین سازمان دگرباشان جنسی ایرانی است. 

 

... 

شما از کلمه دگرباشان نام بردید، این مفهومی تازه در زبان فارسی است. نظر شما در مورد این کلمه چیست و آیا دگرباشان جنسی ایرانی مترادف مناسبی برای واژه ی کوئیر در زبان انگلیسی است یا خیر؟

ببینید، مفهوم دگرباش جنسی مانند هر مفهوم دیگری انتزاعی است و مسلماً دارای اشکالاتی می باشد. به طور مثال من ترجیح می دهم مترادف کوئیر در فارسی کلمه ای باشد (و امیدوارم روزی ما این کلمه را بتوانیم با تبادل نظر جمعی تمام علاقمندان پیدا کنیم) که کلمه ای ترکیبی نباشد. در ضمن تا حدی از انتقاداتی که به این کلمه وارد شده اطلاع دارم، باید بگویم اکثر این انتقاد ها از موضعی بسیار مدرنیستی (توضیح خواهم داد) بیان می شود که من با آن بسیار مشکل دارم. برای من مهم ترین نقطه ی مثبت مفهوم دگرباش جنسی تأکید آن بر "دیگری" بودن یا "دیگریت" است منظورم دقیقاً به همان جواب سؤال قبلی برمی گردد یعنی اینکه در هر دو فرهنگ سنتی و مدرن، ترس عمیقی از "دیگری" و "دیگریت گونگی" وجود دارد (به خصوص دیگریت گونگی جنسی). اما این دو فرهنگ فقط در پاسخ دادن به دگرگونگی با هم متفاوتند وگرنه هر دو آنها به شدت از تفاوت هراسمندند. جواب فرهنگ سنتی به دیگریت گونگی نفی مطلق و سرکوب آن است و در فرهنگ مدرن سعی در نرمالیزه کردن و همسان گونگی آن است، که در نهایت یکی تفاوت را سرکوب می کند و دیگری تنها زمانی به این تفاوت امتیاز می دهد که آن را نرمالیزه کرده باشد و در این نرمالیزه کردن آن چیزی که قربانی می شود یگانه بودن هر انسان، شخصیت او و تمایلات جنسی اوست. بنابراین مفهوم کلمه ی دگرباش جنسی مانند کوئیر بر این تأکید دارد که یک شخص می تواند با حفظ دیگریت جنسیتی خود، حقوقی مساوی و احترامی مساوی در جامعه داشته باشد. ببینید، اینجا بحث بر سر تقابل و جدا کردن خود از جامعه نیست (انتقادی که برخی ممکن است به این کلمه داشته باشند). این تقابل را دگرباشان جنسی به وجود نیاورده و نمی آورند؛ این تقابل را فرهنگ هوموفوبیک دامن می زند. اگر خیلی بخواهند لطف کنند می گویند که اگر دگرباش هستی، آن را فقط در رختخواب خودت نگه دار، چرا آن را به ما نشان می دهی. مثل اینکه به آدم بگویند دگرباشی جنسی تو مثل توالت رفتن است و باید آن را در حریم شخصی خود نگه داری چون مانند توالت رفتن کاری کثیف است. کلمه ی دگرباش جنسی می خواهد این را بگوید که اگر دکتری یا معلمی و یا پرستاری دگرباش جنسی هستند آنها مانند آحاد دیگر آن جامعه در زندگی روزمره ی کشور خود مشارکت دارند اما در تمایلات جنسی خود متفاوتند و به این تفاوت باید احترام گذاشت. راه احترام گذاشتن به تفاوت ها مخفی کردن و یا نرمالیزه کردن آن ها نیست بلکه به وجو آوردن فضای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است که این دگرگونگی ها را نشانه ی بالندگی می داند و ارج می نهد.

دیگر نکته ی مثبت این مفهوم کیفیت پویایی (دینامیک) آن است که به هیچ وجه تمایلات جنسی را به یک ذات مطلق تقلیل نمی دهد بلکه آن را پدیده ای می داند که تحت تأثیر گفتمان های تاریخ، فرهنگ، سیاست، قدرت، جنسیت و نرم های جامعه می داند. "باشیدن" کلمه ای امری نیست بلکه "شدن مدام" را القا می کند. بر خلاف انتقاداتی که به این کلمه وارد می کنند که در جامعه ی ایران ما احتیاج به عمده کردن دگردیسی جنسی نداریم بلکه نیازمند کاتاگوری های مشخص و فیکس شده مثل همجنسگرا (گی و لزبین) هستیم، نظر من این است که درست است که ما احتیاج به کاتاگوری های هویتی داریم اما کاتاگوری هایی که کمتر ذات باورانه باشند مانند دگرباش جنسی که در آن پویایی جنسی و جنسیتی بیشتر امکان پذیر است.

من با این حرف می خواهم به دو نظریه در اینجا انتقاد کنم، نظریه اول مطرح می کند که چون در ایران هنوز دگرباشان جنسی حقوق اولیه ی خود را ندارند باید اولویت گذاری نموده و در واقع منظورشان این است که اولویت فکری و فعالیتی را به هویت های همجنسگرایان اختصاص دهیم. این نظریه مانند چپ های ارتودکس دهه ی پنجاه هنوز در چهارچوب اولویت بندی کار می کنند (معلوم نیست اولویت از نظر چه کسی) و در این پروسه در واقع به دگرباشان دیگر جنسی می گویند صبر کنید تا ما حقوق خود را بگیریم و بعد در مورد شما فکر کنیم . اشکال دیگر این نظریه این است که در پی ذاتی کردن هویت جنسی می باشد که بسیار مشکل ساز است، نه تنها برای هویت های همجنسگرایان بلکه مقوله ی انتخاب را کاملن از تمایلات جنسی بیرون می کشد.

در نظریه ی دوم مطرح می شود که چون کاتاگوری های هویتی قابل تقلیل به ذاتی مشخص هستند، ما نباید از هیچگونه مقوله ی هویتی استفاده کنیم. به خصوص در مورد ایران آنها مطرح می کنند که همجنسگرایی به صورت هویت مطرح نشده بنابراین دولت آنها را نمی تواند سرکوب کند و فقط دولت عمل لواط را مجازات می کند. این عده می گویند با لقب دادن همجنسگرایان به کسانی که با همجنس خود کنش های جنسی دارند ما در واقع به دولت اجازه ی سرکوب این افراد را می دهیم. به نظر من این نظریه بسیار خطرناک است به این دلیل که دقیقاً در فرهنگ های سنتی سعی بر نفی مطلق دگرباشان جنسی می شود و اینجا من از یکی از زیان های بسیار عمیق این مسئله نام می برم و در مورد آن بحث می کنم. ببینید، الان کسانی که در ایران تمایلی به کنش جنسی با جنس دیگر ندارند در یک سردرگمی مطلق هستند، چراکه نامی برای خود ندارند که با آن خود را قدرتمند کنند. تا چند دهه ی پیش در کشورهای غربی تجاوز به همسر توسط شوهر، تجاوز محسوب نمی شد و زنی که مورد این تجاوز قرار می گرفت نامی نداشت که با آن موقعیت خود را توصیف نماید و به خاطر نبود هیچ نوع کاتاگوری زبانی این عمل جرم قانونی محسوب نمی شد. تمام سعی رژیم ایران بر این است که بگوید دگرباشان جنسی در ایران وجود ندارند و اگر آنان بخواهند ابراز وجود کنند مسلماً باید برای خود مقوله ای هویتی بیاورند. بگذارید مثالی دیگر بزنم، همانطور که میشل فوکو می گوید، زمانی که لقب گی و لزبین در غرب مرسوم شد به دولت ها این اجازه داده شد که توسط این القاب دگرباشان جنسی را بیمار یا مجرم خطاب نمایند. اما با خطاب کردن به عنوان بیمار و یا مجرم حداقل این دولت ها به وجود این دگرباشان جنسی اقرار می نمودند. در ایران وضع از این اسفناک تر است؛ ایران حتی از نام بردن این افراد به عنوان همجنسگرا و یا دگرباش ابا دارد که مبادا به موجودیت آنها مشروعیت بخشد. در عرصه ی روحی و شخصی این زندگی در سایه، (زندگی نامرئی)،  ضربه های فراوانی به شخص وارد می کند و مهمترین آنها سؤالی است که می پرسد، "من چه و که هستم؟"

دگرباش جنسی در عین عرضه کردن یک کاتاگوری هویتی آن را به یک مقوله ی ثابت تقلیل نمی دهد و به شخص اجازه ی دگردیسی جنسی می دهد.

 

برخی معتقدند که مشکل دگرباشان در ایران تنها به دولت بر می گردد و برخی آن را تنها حاصل مسائل فرهنگی و خانوادگی ایران می دانند و برخی هم تلفیقی از هر دو. نظر شما در ای مورد چیست

به نظر من با آنکه این دو عرصه با هم تمایز دارند اما رابطه ی متقابلی میان آنها موجود است. بدین معنی که ما نمی توانیم  فکر کنیم که فرهنگ همجنسگراستیز که غالب بر خانواده ها و عرصه اجتماعی است، بی ارتباط با سیاست های فرهنگی دولت حاکم است بدین معنی که هر دولتی چندین ابزار در اختیار دارد که بتواند در دراز مدت فرهنگ هوموفوبیک را تشدید و کاهش دهد. به طور مشخص سیستم آموزشی، سیستم حقوقی، سیستم رسانه ای از جمله ی این ابزار ها می باشند. اگر دولتی دموکراتیک باشد می تواند از این ابزارها استفاده نماید تا فرهنگ هوموفوبیک حاکم بر جامعه و خانواده را در دراز مدت از بین ببرد، اما در ایران عکس این قضیه است. یعنی اینکه دولت از همه ی ابزارهای خود استفاده می کند که دگرباشان جنسی را قبل از اعلام موجودیت خود توسط فرهنگ و خانواده سرکوب نماید. بنابراین یکی از عرصه ای مهمی که دگرباشان جنسی ایرانی می توانند و باید در دراز مدت بر روی آن کار کنند، وارد شدن به عرصه های آموزشی و حقوقی و رسانه هاست. در ایران مبارزه برای حقوق دگرباشان جنسی تنها تغییر رژِم نیست بلکه کاری درازمدت می خواهد و آن مشارکت دگرباشان در همه ی عرصه های سرنوشت ساز جامعه است.

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 10:30 | لینک  | 

واژه ی دگرباش ناجور است

وبلاگ هم قبیله / مهدی عقیلی

این بدیهی است که در جهان فرانوگرای ما خلق واژگان نو و یا باز پرداخت کلمات یکی از راهکارهای فرهنگ سازی است اما متأسفانه ما بدون سنجیدن زمان و مکان هنوز از دل سنت ها برنیامده پا بر سرفرانوگرایی گذاشته ایم – ما مفهومی را از غرب می گیریم و بدون سنجش و بی آنکه مضمون آن را درست بفهمیم از معنی تهی می کنیم و به حساب بومی کردن تجدد می گذاریم.
در غرب تجدد از دل سنت برآمد - ولی در جامعه ی ما تجدد بر ما وارد شد و از بیرون نقد سنت کرد، به همین دلیل به جای نقد سنت نفی سنت کردیم – امروزه ما بیشتر از نقد سنت محتاج به نقد تجدد بیمار شرق هستیم.
متأسفانه نوگرایی و فرانوگرائی سنتی شده است که ما کورکورانه آن را تقلید می کنیم. نخبگان غرب از همان ابتدا سنت ها را نقد کردند و سپس طرحی نو در انداختند اما در شرق روشنفکران ما دست به هیچ نوآوری نزدند و دنباله رو غرب بودند، یعنی در هوای نوگرائی و تجدد به تقلید دچار شدند. و همین است که ما پس از صد و پنجاه سال تاریخ روشنفکری و تجدد گرائی هنوز سنتی ترین جوامع دنیا را داریم.
با این پیش زمینه سخنم را آغاز می کنم. به نظر من در پیشینه ی زوایای تاریک شرق نیاز به خلق واژگان نو و روشن داریم چه در راستای تجدد و چه در راستای بومی کردن آن. امروز پیشینه ی کلمات در غرب و جهان فرانوگرا، ساخته و پرداخته شده، به آسانی در دسترس ما قرار می گیرند و تنها کاری که ما می توانیم کنیم بومی کردن این واژگان است.
اما همین کار نیاز به دقت و آگاهی کافی دارد و باید بدانیم که گونه برداری از زبان بیگانه شاید در مواردی در راستای غنای زبان و فرهنگ کارساز باشد اما باید به دست اهل فن و با خمیر مایه ی صحیح انجام پذیرد.
امروزه اگر واژه های تازه پرداخته ی نوشابه، هواپیما، آسمان خراش و ... در زبان فارسی و بارد، طیاره، و ناطحه السحاب در زبان عرب گوئی هزار سال است در فرهنگ شرق ریشه دارد به خاطر آن است که به دست کاردانان سخن آگاه ساخته و پرداخته شده اند، واژگانی که شیر از پستان مادر خورده اند. ما نباید عجز خود را از آفرینش و خلق کلمات به حساب ضعف زبان بگذاریم اما می توانیم با شناخت ژن واژگان دست به تولید کلمات اصیل بزنیم. خوشبختانه زبان فارسی زبانی ساختاری و بسیار پویا است. شما به راحتی می توانید واژگان سره را با هم تزویچ کنید و معانی نو و نژاده به دست آورید. و همین است که می بینیم واژگان فارسی بیشتر مرکب اند، پسوندها و پیشوندها در کنار هم معانی را خلق کرده اند. از پسوندها و پیشوندها که بگذریم می توان کلمات را نیز با هم ترکیب کرد. شعر سعدی از شاهکارهای این زمینه است.
درم به جورستانان زر به زینت ده
بنای خانه کنانند و بام قصر اندای
اما همینگونه که این کار در زبان فارسی به آسانی انجام می پذیرد، نیاز به شناخت کافی و انتخاب دقیق دارد. یعنی باید بدانیم واژه را با چه عنصری و چگونه خلق کنیم و در چه موردی به کار ببریم. از طرفی دیگر و علاوه بر این باید فضای کاربرد واژگان را نیز در نظر گرفت. در مورد واژگانی که مربوط به مسائل جنسی می شود و اخیراً هم در مورد آن بحث هایی پیش آمده چند نکته را نباید فراموش کرد:
الف) اگر در غرب امروزه واژه ی کوئیر به کار برده می شود و معنای بد و توهین آمیز خود را از دست داده است باید بدانیم که ما در جامعه ای زندگی می کنیم که هنوز همجنسگرایان را از دگرجنسگونه ها نمی شناسند. ما در جامعه ای زندگی می کنیم که کسی چون صادق هدایت که از پیشروترین روشنفکران شرق به شمار می رود و گستاخانه همه ی سنت ها را به باد انتقاد می گیرد. در مورد همجنسگرایی سکوتی مرگ بار دارد.
ب) اگر در غرب امروزه واژه ی کوئیر به کار برده می شود، صد سال است که بر سر این موضوع فرهنگ سازی شده اما بی گمان در شرق لااقل سه هزار سال است که با این بحث مبارزه کرده اند، و، زین حسن تا آن حسن فرقی است ژرف
اخیراً واژه ی دگرباش را معادل کوئیر قرار داده اند و همجنسگرایان را نیز بدان نام می خوانند که کاملاً اشتباه و نابجاست. زبان فارسی زبانی ساختاری است و کلمات در کنار هم معنا می یابند مثلاً واژه ی دگر در کنار دگراندیش ارتقاء معنایی می پذیرد و در کنار حیوان القای قبح می کند.
همه دانند که من سبزه ی خط دارم دوست
نه چو دیگر حیوان سبزه ی صحرائی را
واژه ی دگر – غیر بودن و دیگرگون و دیگرسان را القا می کند – دگرباش و دگرسان و دگرگون را تقریباً می توان در یک ردیف قرار داد. مثلاً دگرباشان جنسی و یا دگرگونگان جنسی، دگرگونه ها – دگرسانان جنسی، دگرجنس گونه ها، دگرجنس باشان و ... این واژه ها را می توان بهتر از هر واژه ی دیگری برای دگرجنس گونه ها استفاده کرد. با توجه به معنای جزء به جزء و کلی آن دگر، باش و دگرباش نمی توان آنها را در مورد همجنسگرایان به کار برد. واژه ی دگر در زبان فارسی چندان بار مثبتی ندارد و معمولاً معنای غیر بودن و ناخودی و بیگانگی را می دهد.
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چشم به خود نمی کنم تا چه رسد به دیگری

اما واژه ی باش، آنگونه که فرهنگ کسرائی به اشتباه گفته بود، فعل امر از مصدر باشیدن و یا بودن نیست بلکه بن مضارع و پسوند وصفی است مانند تندرو و تیزبین. بنابراین واژه ی دگرباش به معنی خود نبودن و دگربودن است. می دانیم که یک همجنسگرا (مثلا گی) در جوهر ذاتی خود جنس مذکر است و هیچ فرقی با همجنسان خود ندارد و از نوع خلقت خود خرسند است و در خود احساس دگرسان و دگرباش بودن ندارد. به عبارتی دیگر هیچ همجنسگرایی نمی خواهد دگر باشد و او را دگرباش بخوانند. اصلاً وجه تمایز همجنسگرایان و دگرجنسگونه ها همین است. در واقع دگرجنسگونه ها را نمی توان در تقسیم بندی همجنسگرایان قرار داد و به نوعی می شود آن ها را دگرجنسگرا دانست. پس با توجه به اینکه همجنسگرایان در جوهره ی ذاتی با دیگر همجنسان دگرجنسگرای خود هیچ تفاوتی ندارند و تفاوت در نوع گرایش آنهاست نمی توان همجنسگرایان را دگرباش تلقی کرد.
نکته ی دیگر این که داریوش آشوری گفته بود: اکنون که واژه ی انگلیسی کوئیر تبدیل به یک ترم آکادمیک شده و در این کاربرد معنای بد و توهین آمیز خود را از دست داده و معنای خنثا ی عملی یافته است شاید بشود با واژه ی ناجور فارسی هم همین کار را کرد.
بیاییم اندکی واقع گرا تر باشیم. آیا واقعاً اکنون غرب با اکنون شرق یکی است؟ ناسزا نیست و قصد توهین ندارم اگر بگویم سخنی بسیار نسنجیده است. یعنی نه تنها زمان و مکان و فرهنگ و اقلیم و همه ی اینها را نسنجیده، بلکه فرق بین زبان انگلیسی و زبان فارسی را هم نسنجیده است. اول اینکه باید توجه داشت که واژه ی ناجور به معنای خلاف آمد جنسی نیست تا آن را معادل واژه ی کوئیر قرار دهیم.
دوم اینکه واژه هایی چون خوب، سزا، دانا، بخرد که در همه ی پیش زمینه های ذهنی در همه ی شرایط و در همه ی فرهنگ ها از صفات و نسبت های نیکو به شمار می روند و با آمدن حرف نای نافیه بر سر آنها با القای نفی و سلب به خودی خود تداعی منفی می کند، مانند این واژه ها: ناجور، ناسزا، ناخوب، ناسره، نابخرد، ناکس، ناحق، نامیزان و ... به عبارتی دیگر به کار بردن واژه ی ناسره ناجور در چنین موردی در زبان فارسی بسیار نابخرادانه، ناحق و ناسزاست.
سوم اینکه به فرض محال اینکه واژه ی کوئیر در سال های گذشته القای قبح می کرده و اکنون قبح خود را از دست داده است. یعنی به مرور زمان خواسته و یا ناخواسته به واژه ای مثبت بدل شده است. این چه دیوانگی است که ما دوباره پس از صد سال در زبان دیگر واژه ی قبیحی را معادل آن قرار دهیم. یعنی پس از صد سال فرهنگ سازی دوباره صد سال به عقب برگردیم. فرض اینکه اگر این واژه ی ناجور با همین کاربرد در فرهنگ ما وجود داشته و دنباله رو غرب، قبح خود را کمابیش از دست می داد، باز هم چیزی بود و جا داشت که بر سر آن درنگ کنیم و در این راستا بکوشیم اما اینکه بیاییم واژه ای را که مسلماً در فرهنگ ما القای قبح می کند را به عمد به کار بریم و سپس بکوشیم که گرد قباحت را از سر و روی آن بپیرائیم خلاف مطلوب است.
کس دیگری نظر داده بود که واژه ی کوئیر را در زبان فارسی به کار بریم همانگونه که در زبان دیگر کشورهای غربی به کار می برند. آری اما در پس هزار سال دگر این نکته بدیهی است که زبان مردم سوئد، فنلاند، آلمان، دانمارک، نروژ و فرانسه را نباید با زبان فارسی اشتباه گرفت. این ها همسایه ی دیوار به دیوار همند، زبان هم را خوب می فهمند. واژه هایشان برای هم غریب نیست، کلامشان برای هم آشناست. کلید قفل های خانه هایشان یکی است. رفیق و یار و زباندان و نکته دان هم اند. تاریخ و جغرافیای مشترک آنها را به هم دوخته و پیوند داده است (همانگونه که مثلاً در شرق در دواوین شعرای جاهلی، قبل از اسلام، واژه های فارسی ناشناس نبوده است و در اوستا کلمات هندی غریب نیستند. ) اما اما قفل های اینچنینی که بر در خانه ی فرهنگ ماست ای عزیز حداقل در این شرایط جز با کلید واژه های خودمان باز نمی شود.
اما نکته ی دیگری که قبلاً هم بدان اشاره کرده ام درباره ی کلمه ی نسبتاً تازه پرداخته ی همجنس باز است. این واژه که در چند دهه ی پیش توسط نخبگان جامعه ی شرق ساخته شد بر اثر کثرت استعمال و پیش زمینه های ذهنی جامعه ی همجنسگراستیز شرق منفور اذهان شد وگرنه پسوند باز به تنهایی القای قبح نمی کند و در عطف به ماقبل خود معنا می یابد، همچون پاک باز، دغل باز، عشق باز و هوس باز.
بی بدیل سخن خاقانی شروانی می گوید:
تخت نرد پاکبازان در عدم گسترده اند
گر سرش داری برانداز این بساط باستان
به هر حال ساخت و پرداخت واژگان نو درنگ و دقت بیش از این می طلبد و نیاز به سخن شناسان اهل فن دارد

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 10:25 | لینک  | 

بخشی از سرمقاله چراغ شماره 29 :

 

... در بحثی در خصوص "دگرباش"، یک بخش از آن گفتگو فقط، فعلا مسئله ی چراغ است، این که یک صدا از میان جامعه ی همجنسگرا بخواهد به استناد شباهت به جامعه ی دگرجنسگرا کسب حقوق شهروندی کند. این که یک صدا از میان دگرجنسگونگان بخواهد به استناد نزدیکی جنسی به جنسیت بخشی از جامعه ی رسمی کسب حقوق شهروندی کند. ممکن است استراتژی مناسبی به نظر بیاید اما این استراتژی ضایع است، جامعه ی همجنسگرایان نه با استراتژی استناد به شباهت به شهروندان رسمی، بلکه بر پایه ی حقوق شهروندی خود باید حقوق شهروندی خود را باز بگیرد.

جدا کردن مردان همجنسگرا از دگرباشان جنسی و نزدیک کردن آن به جامعه ی دگرجنسگرا می تواند به شکل جدا کردن افراد دگرجنسگرا از جامعه ی مردسالاری و نزدیک کردن آن به جامعه ی دگرباشی تغییر موضع بدهد و در نتیجه، به جای حل موضعی و مقطعی این معضل، به حل معضل جامعه ی متورم مردسالار زده نیز کمک کند، به این معنا که به جای یک قدم به پس و پیوستن به صف زندانیان فکری جامعه ی مردسالار، با تأیید سیالیت جنسی و بی اعتبار کردن هنجار حاکم مردسالاری نمود یافته در دگرجنسخواهی حاکم بر فرهنگ ایرانی، آن اعضای دگرجنسخواه جامعه ی رسمی را نیز بلغزاند به سمت آزادی از بند گرایش رسمی. اصلاً چرا دیگری بودن معنایی زمینی و ملموس و دردناک پیدا کرده؟ مگر دیگران در کشور ما چگونه و با چه ترفندهایی منزوی می شوند که هیچکس با خیال راحت نمی تواند در هیئت یک دیگری سر جایی امن بنشیند؟ این ترس به دلیل حافظه ی تاریخی و واقعیت امروز بزرگ نمایی می شود. دیگری ها همیشه از طرف دیگرانِ خود با بی شرمی از جمع تجزیه و ایزوله شده اند و مقدار زیادی انرژی مثبت همیشه صرف مقابله با آن زشت نمایی شده است. این یک واقعیت است که در این منطقه به دیگری همیشه تجاوز شده با دیگری عشق بازی نشده، صحت این ادعا را هم می توان با هماهنگی با جنبش های آزادیخواه ثابت کرد. اما این ترس در شرایط ایران، محلی است، منطقه ای است، اندکی دورتر و بی ارتباط تر به آن ترس معهود ذاتی آدمی از  هر آنچه دور از مأنوس است، است. اگر این جامعه این قدر از گوشه های گوناگون دیگری سازی نکرده بود، از دیگری بودگی غول نساخته بود، دیگران را به عمد نکرده بود، دیگران به سادگی و با حفظ تفاوت ها، کنار هم می نشستند، در کنار گرفته می شدند. نتیجه؟ امکان آن بود که وقتی نیروی انتظامی به یک جمعی یا یکی از دیگری ها حمله می کند، دیگران منتظر نوبت حمله به خود نمانند، ذات حمله را مورد حمله قرار دهند. امکان آن بود که نیروها هدر نرود، اخلاق زودتر از حالا از وسیله ی سرکوب بودن کنار بکشد. حالا معلوم نیست این هم راه خیلی مؤثری باشد اما در این شرایط به همه چیز می شود چنگ انداخت تا این شرایط خاتمه پیدا کند. تا حالا رسم قانون این بود که متهم را به زندان می بردند و آمار اعدام و شکنجه به بیرون منتقل می شد. در ماه گذشته مردم، عادی، در خیابان، در خانه، در بیرون از اتاق شکنجه خونی می شوند. مسأله این نیست که به استناد محکومیت، اعمال خشونت بی مانع است، این خشونت شکل بهمن به خود گرفته است، جلو گرفتنش هر چه سخت تر می شود. به خیابان و خانه رسیده. حالا، در این شرایط، هر کدام از گروه ها که خونی می شود گروه های دیگر دنبال استراتژی مناسب برای ابراز حمایت می گردند. و این خیلی دور است از همبستگی در برابر دستی که حمله می کند تا یکی یکی را زخم کند. حالا این هم همه ی مشکل ما نیست، خنده دار این جاست که ما به عنوان دگرباشان جنسی، مشکل مضاعف در مضاعف داریم. ما، دگرباشان جنسی، برای ابراز زخمی که احتمال می دهیم به خود ما خورده باشد حتی امکان کسب خبر و کسب اطمینان از خطر نداریم. اگر در شرایطی خبر کسب کردیم، امکان و ابزار ابراز خبر نداریم. در شرایطی، اجازه ی ابراز نداریم. در شرایطی، صلاح نیست بگوییم این زخم به ما به خورد، چون با حضور زخم حضور ما را تأیید کرده ایم و ما، واقعیت این که تحت تعقیب ایم. در شرایطی که مردم عادی به بهانه یا بی بهانه در خیابان ها و خانه هاشان خونی می شوند و شرایط یکسان دارند، ما شرایط ویژه داریم. عکس های زخمی شده های ما روی نت رد و بدل نمی شود. داستان زخمی شدن و تحلیل این زخمی شدن روی نت نمی رود. نه فقط به دلیل آن که اجازه نداریم خودمان را روی نت ببریم، نه، به دلیل آن که اگر اعلام کنیم که به دلیل دگرباش بودن زخم خورده ایم شکایت نکرده ایم، اقرار به جرم کرده ایم. این آن شرایطی است که باید عوض شود. قانون اساسی باید در مسیری متحول شود که شهروندان پنهان به شهروندان عادی بدل شوند تا حداقل در صورت زخم خوردن صدای خود را به رسانه ای برسانند. ما می دانیم در میان مردم و در رسانه های عمومی و حتی در بدنه ی دولت و در همه جا، حامی داریم، کسانی هستند که موافق اند شهروندان پنهان حق شهروندی کسب کنند. می دانیم که اگر فشار از بالایی که دولت اعمال می کند برداشته شود، آن بخش از جامعه که هنوز از ما می ترسد به ما نزدیک خواهد شد و ما را با درک و حفظ تفاوت هامان در میان خواهد گرفت.

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 10:20 | لینک  | 

 

« چگونه به کمک دستگیر شدگان اصفهان بشتابیم »

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 20:24 | لینک  | 

متاسفانه پیگیری سایت اثر در تحقیق پیرامون واژه ی دگرباش و بحث و بررسی درمورد آن در همینجا متوقف شده و سایت مذکور بقیه بحث های مطرح شده در مورد  دگرباش  را در سایت خود مطرح ننموده است برای ناقص نماندن ادامه ی بحث بقیه ی مطالب و مقالات مطرح شده توسط صاحب نظران در مورد واژه ی دگرباش را به مرور در اینجا تقدیم خوانندگان عزیز می نماییم .

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 4:0 | لینک  | 

پیشنهاد داریوش آشوری برای کلمه «کوئیر»
 

متن زیر، پرسش و پاسخی است که در روز ۲۶ می ۲۰۰۷ میان من و استاد داریوش داشوری در سایت «جستار» انجام شد. با سپاس از داریوش آشوری که اطلاعاتشان را بی‌دریغ در اختیار علاقه‌مندان می‌گذارند.
.
شاهرخ رئیسی.

.

استاد گرامی، جناب آقای داریوش آشوری
من شاهرخ رئیسی، سردبیر سایت اثر هستم. در سایت ما هم‌اکنون بحثی گروهی درباره کلمه کوئیر درگرفته است.معادلی که برخی افراد تا کنون بکار می‌برده‌اند «دگرباش جنسی» بوده است. من و برخی از دیگر نویسندگان حاضر در بحث معتقدیم این معادل نارسا و اصلا غلط است و دلایلمان را نیز آورده‌ایم. ما نیازمند نظر یک متخصص هستیم. آیا ممکن است لطف کنید و معادلی برای واژه «کوئیر-queer» پیشنهاد کنید؟
.
لینک بحث مطرح شده در سایت ما اینست:

.
کلمه «کوئیر» که مورد نظر ما می‌باشد در اینجا مختصر و مفید تعریف شده است:


 

.
با مهر و سپاس
شاهرخ رئیسی سردبیر سایت اثر

..
---------------------------------------------------------
.
پاسخ دکتر داریوش آشوری:


آقای شاهرخِ رئیسی نزدیک‌ترین واژه در فارسی به معنای اصلی عامیانه‌ی« queer»، به نظرِ من، "ناجور" و "عَــَوضی" ست. واژه‌ی "ناجور" معناهای منفیِ واژه‌ی queer را در خود دارد. آدمِ "ناجور"، به تعبیر اجتماعی و بر حسبِ کاربرد، هر "عیب-و-علتی" می‌تواند داشته باشد، از جمله "ناجوریِ" جنسی. اکنون که آن واژه‌ی انگلیسی تبدیل به یک ترم آکادمیک شده و در این کاربرد معنای بد و توهین‌آمیزِ خود را از دست داده و معنای خنثای علمی یافته است، شاید بشود با واژه‌ی "ناجورِ" فارسی هم همین کار را کرد. یعنی آن را به معنای کسی که (از نظرِ کشش و رفتارِ جنسی) جورِ دیگری ست و با "بهنجاران" یکجور نیست، به کار برد. به عبارت دیگر، معنای خنثایِ "جور نبودن" یا "یکجور نبودن" را در آن چرباند. برای این منظور به گمان‌ام بهتر باشد که واژه را به این صورت بنویسیم: "نا-‌جور" (با یک تیره‌ی وصل در میان).

...
با درود
داریوش آشوری
نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 3:53 | لینک  | 

همجنس‌گرا، باشی دگر؟
 
همجنس‌گرا، باشی دگر؟
شاهرخ رئیسی

من نوشته‌های دوستان عزیز فرهنگ، داریوش، تیزبین و همزاد را خواندم. بسیار خوشحالم که سرانجام بحث مهم واژه «دگرباش» و کوئیر درگرفت. به اعتقادم این بحث از دو نظر در شرایط کنونی جامعه ما مهم است:
۱-به پیشبرد گفتمان جنسی کمک می‌کند
۲-از اساسی‌ترین موضوعات است در عرصه گفتمان جنبش همجنس‌گرایان و اقلیتهای جنسی(هموسکشوال‌ها،بای‌سکشوال‌ها،ترانسجندرها).
جنبش همجنس‌گرایان ایرانی در مقایسه با جنبش جهانی همجنس‌گرایان که سابقه ۱۰۰ ساله دارد عمرش از ۲۰ سال تجاوز نمی‌کند. این جنبش باید به دو نکته توجه داشته باشد:اول آموختن از جنبش همجنس‌گرایان غرب و دوم اینکه در عین آموختن از تاریچه و مباحث تئوریک جنبش‌های همجنس‌گرایان غربی، به شرایط خاص محیط ایرانی توجه داشته باشد تا بجای کپی‌برداری صرف از مباحث جامعه غرب راه ضروری خویش (گفتمان و تاکتیک و استراتژی لازم خویش) را بیابد یا بسازد. اکنون روشنفکران و احزابی در کشورهای غربی (مانند هلند) هستند که از پائین آوردن سن برقراری ارتباط جنسی (از لحاظ قانونی در بسیاری کشورهای غربی حداقل سن لازم برای سکس ۱۸ سال است) صحبت می‌کنند. آن‌ها معتقدند که چرا یک پسر یا دختر مثلا ۱۶ ساله نباید حق عشق‌ورزی با معشوق مثلا ۲۰ ساله‌اش را داشته باشد؟ در این بحث برخی از سازمان‌های همجنس‌گرایان نیز شرکت کرده‌اند و از این تز و پیشنهاد (پایین آوردن سن قانونی ارتباط جنسی) دفاع کرده‌اند و این حق را برای نه تنها دگرجنس‌گرایان بلکه همجنس‌گرایان نیز ضروری و اجرایش را لازم می‌دانند. این حرکت و موضع‌گیری شاید برای یک سازمان یا روشنفکر هلندی یا کانادایی نتایج مثبتی به همزاه داشته باشد اما مطرح کردنش در محیط ایرانی توسط یک فعال حقوق همجنس‌گرایان می‌تواند نتایج منفی ببار بیاورد. در کشور ایران به‌دلیل عدم اطلاع‌رسانی اساسی، هنوز اکثریت مردم تفاوت میان همجنس‌خواهی (هموسکشوالیتی) و سکس با کودکان (پدوفیلی) را نمی‌دانند و این هردو را به غلط یکی می‌پندارند. اگر به اعدام‌های سال‌های اخیر همجنس‌خواهان در ایران دقت کنیم در خبرهای منتشر شده از خبرگزارییهای دولتی کلمه «لواط» (اسم عمل جنسی بین دو همجنس مرد در اسلام) را با یک واو عطف در کنار «تجاوز به کودکان» در زمره جرایم فرد مجرم می‌خوانیم و یک مثال مهم اعدام ایاز و مرهون در مشهد است. در چنین شرایطی یک آگاه به مسائل جنسی و یا فعال حقوق بشر می‌بایست هر چه بیشتر به مسائل مهم پایه‌ای و ابتدایی چون تعریف همجنس‌گرایی، تفاوت همجنس‌گرایی با پدوفیلی، نشان دادن نابسندگی عقاید روانکاوان کلاسیک مانند فروید درباره انحراف دانستن همجنس‌طلبی، حقوق بشر، ارتباط حقوق همجنس‌گرایان و دموکراسی و غیره بپردازد. به صرف توجه به نظریه کوئیر و نگره‌های پست مدرن نمی‌توان به سراغ معضل کشورهایی چون ایران و افغانستان و عراق و عربستان و دیگر کشورهای مسلمان رفت و راهگشای بحران آن فرهنگ‌ها شد.
دوست گرامی تیزبین در پایان مقاله خواندی‌اش که حقیقتن به برخی نکات مهم اشاره کرده است اما با بی‌انصافی در حق روشنفکران و کار روشننفکری می‌نویسد:
«در حوزه زبان و بحث های آکادمیک، وروشنفکرانه احتمالآ واژه ” کوئیر” و مختصات روشنفکرانه ی چپ گرایانه آن می تواند برای خیلی ها خوشآیند باشد و هیچ مشکلی نیست که همجنسگرایان روشنفکر در مباحث و پلمیک های خود با دیگران (با احتیاط) آن را بکار گیرند اما برای همجنسگرایانی که با توجه به واقعیت های زمینی و در درون سنت و فرهنگ حاکم خواهان طرح مسائل خود هستند، بازده چندانی نخواهد داشت. چه فعالان حقوق همجنسگرایان در پی اصلاح ذهنیت روشنفکران نیستند بلکه خواهان تاثیر گذاری بر عامه مردم اند بهمین دلیل در انتخاب صحیح واژه ها و کلمات باید دقت بیشتری بخرج دهند. بله واژه کوئیر وسوسه برانگیز است بخصوص برای آرمانخواهانی که کاری به واقعیت های زمینی ندارند اما این در عمل مشکلی را حل نمی کند.====»

به گمانم در این نوشته دو خطای بزرگ هست:
نخست اینکه روشنفکران را جدا از مردم می‌داند، درحالیکه، روشنفکران و کار روشنفکری جدا از مردم و نیازها و بحران های آنان نیستند و دوم اینکه اگر با تعهد روشنفکرانه بخواهیم به معادل‌گذاری «دگرباش جنسی» بجای کوئیر نگاه کنیم این معادل‌گذاری بیشتر نشان از گیجی و شلختگی در عرصه زبان دارد تا تفکر و کار روشنفکری و دلیلش را در پایین توضیح خواهم داد.
یکی از مهمترین خصوصیات «کار روشنفکری» اینست که توجه به نیازها و بحران‌های دوران و محیطش دارد و سعی می‌‌کند برای این بحران‌ها از طریق کار فکری و نظری راه‌حلی بیابد و یا لااقل بحران و ابعاد آنرا بشکافد و شرح دهد. چنانچه نوام چامسکی در یکی از سخنرانی‌های خود در سال ۲۰۰۲ در تعریف روشنفکر می‌گوید:«روشنفکری حرفه‌ای است که در آن شخص با به‌کار بردن نیروی خرد خویش موضوعاتی را پیش می‌کشد که بشریت به‌ آنها نیازمند است.» روشنفکر به این معنی و کار روشنفکری در این راستا را من نه تنها جدا از مردم و اجتماع نمی‌دانم بلکه ضروری زیستن انسان‌ها در دنیا هم قلمداد می‌کنم. اما دلیل اینکه چرا دگرباش معادل نادرستی برای کوئیر است: دگرباش اسم مرکبی است که از دو جز دگر و باش ساخته شده است. باش از بن مضارع فعل بودن می‌اید و دگر یعنی غیر (غیرِ چه چیز؟). کلمه باش که بن مضارع بودن و باشیدن است همچنین با شکل فعل امر باش هم ظاهری یکسان دارد.در معادل‌گذاری برای کلماتی چون کوئیر که پسزمینه فلسفی دارند می‌بایست مترجم به معانی فلسفی واژه در هر دو زبان مبدا و مقصد توجه و تا حدی احاطه داشته باشد. بن مضارع مصدری باش در کلمه دگرباش و بکار بردن دگرباش بجای همجنس‌خواه، ذهن را به تعریف‌های ذات‌باورانه از همجنس‌خواه و همجنس‌گرایی سوق می‌دهد و این کاملا در جهت مخالف تلاشی است که پیروان و نظریه‌پردازان کوئیر مد نظر قرار داده‌اند. می‌توان همچون مهدی همزاد نویسنده دیگر حاضر در بحث با تفسیر تیزبین از کوئیر مخالف بود (هرچند منهم مانند تیزبین نیاز و ضرورت فعلی جنبش همجنس‌گرایان ایران را نسخه پیچی از نوع کوئیر نمی‌دانم) و یا حتی با آوردن دلایلی منطقی کوئیر و نظریه آنرا قابل تبیین و مفید برای همجنس‌گرایان ایرانی و جنبش آنها دانست و یا با نظر درخور تعمق داریوش برادری که از تلفیق نگاه‌ها و فرهنگ‌ها می‌نویسد هم آوا شداما نمی‌توان انکار کرد که اکثر نظریه‌های فلسفی پس از نیچه در قرن حاضر و بخصوص پست مدرن‌های فرانسوی و نظریه‌پردازان کوئیر با دیدگاه ذات باوران(Essentialism) و ذات‌باوری نه تنها سازش که سرجنگ دارند. ذات باوری معتقد است که همه باشندگان و هستندگان دارای ویژگی‌های ذاتی (بنیادی و ماهوی) هستند. ویژگی‌هایی که ثابت است و قابل‌شناخت و تعرف‌پذیر. از نظر ذات‌باوران خصوصیات هر چیز بر دو دسته‌اند: ۱-ذاتی ۲-اتفاقی
خصوصیات ذاتی آنهایی هستند که تغییرناپذیرند و اگر حذف شوند دیگر آن چیز وجود نخواهد داشت. مثلا وجود سیستم عصبی و دستگاه گوارش برای انسان. نمی‌توان انسانی تصور کرد بدون دستگاه گوارش و سیستم عصبی. در عین حال خصوصیاتی هستند که نه ذاتی بلکه به عقیده ذات‌باوران «اتفاقی» هستند. مثلا حس بینایی یا گرایش جنسی خاصی چون همجنس‌گرایی. اگر حس بینایی را از کسی بگیرند آن شخص هنوز انسان محسوب می‌شود و بود و ماهیتش تغییر نمی‌یابد و نیز اگر میل جنسی کسی را حذف کنند (فرض محال) بازهم انسان است و ماهیتش تغییر نمی‌یابد.
پس بنا به اعتقاد یک ذات‌باور همجنس‌گرایی و گرایش جنسی صفت «اتفاقی» انسان است و نه «ذاتی» و آنطور که کلمه دگرباش به ذهن متبادر می‌کند کسی به خاطر داشتن آن میل و گرایش جنسی باش و بودش تغییر نمی‌یابد و غیر و دگر محسوب نمی‌شود اما مشکل این معادل‌گذاری جای دیگری است که خطایی است بزرگ‌تر. کوئیر همانطور که تیزبین اشاره می‌کند در تعریف اقلیت‌های جنسی به پدیده‌های زمان و زبان توجه دارد و تیزبین می‌نویسد:«ضعف دیگر واژه ” کوئیر” این است که تنها ناهنجاری را پاس می دارد، هویت سیال را می پذیرد و سکشوالیته را امری اجتماعی معرفی می کند نه طبیعی و ذاتی». تیزبین به نکته مهمی در نگاه کوئیر و اصلا نگاه بخش‌ عظیمی از فیلسوفان پسامدرن اشاره می‌کند. تیزبین البته در این اشاره موضعی نقادانه دارد و با این سیالیت تعریف چیزها توسط پست‌مدرن‌ها موافق نیست. بسیاری از فیلسوفان و اندیششمندان معاصر هستند که با این نگاه و تعریف‌ها مشکل دارند و ایرادهای مهمی از آن می‌گیرند و البته پسامدرن‌ها نیز انتقادهای سختی از ذات‌باوران و تعریف‌هایشان کرده‌اند که نمی‌توان از کنار آنها گذشت. اندیشمند برجسته ایرانی بابک احمدی در واپسین کتابی که تا کنون از او منتشر شده است، «کار روشنفکری» می‌نویسد: «ذات‌باوری استوار به پیشنهاده‌های اثبات‌ناشده و نادقیق فکری و فلسفی است. ارائه تعریف‌های ذات‌باورانه به معنای کوشش در حل مسائل به یاری حکم‌های قطعی و همیشگی است (غیره تاریخی). چنین تعریف‌هایی به طور معمول بحث فکری را متوقف می‌کنند و سازنده توهم دست‌یابی به پاسخ نهایی می‌شوند، در خدمت ساختن نظام‌های فکری در می‌آیند و به نوبه‌ی خود وجودشان را مدیون خواست ساختن نظام هستند. نیچه گفته بود:«من به تمام نظام سازان بی‌اعتمادم. خواست یک نظام بی‌صداقتی است.»(کار روشنفکری-بابک احمدی-ص۳۵). بابک احمدی خود در این کتاب که کوششی‌است در نوع خود بدیع و بی‌نظیر از همان ابتدا اعلام می‌کند در ارائه تعریف روشنفکر به نگاه ذات‌باوری معتقد نیست و سعی کرده «کار روشنفکری» را با توجه به مباحث جدید و اهمیت گفتمان تعریف کند. خواندن این اثر برجسته را به همه علاقه‌مندان به فرهنگ پشنهاد می‌کنم.
باری ما چه به نگاه ذات‌باوران معتقد باشیم و یا نباشیم بکار بردن کلمه «دگرباش» برایمان بجای همجنس‌گرا یا اقلیت جنسی تولید مشکل می‌کند و حتی اگر «دگرباش» را بجای «کوئیر» بکار ببریم به اصل کلمه و تفکری که پشت سر آن است وفادار نمانده‌ایم و حتی معادلی به کار برده‌ایم که ذهن را به بیراهه می‌کشاند. پس برخلاف آنچه تیزبین عزیز می‌نویسد این کلمه حتی مناسب حال و احوال محیط فکری و روشنفکری هم نیست و بیشتر نشان از بی‌فکری دارد. اما تعجب من از افرادی است که خود را در عرصه جنبش همجنس‌گرایان ایرانی مسئول می‌دانند و کلمات را بدون مشورت با یک زبانشناس صلاحیت‌دار بکار می‌برند. به گمانم برای به کار بردن چنین معادل‌هایی می‌باید همزمان نظر عده‌ای از زبانشناسان و جنسیت‌شناسان را جویا شد که به فارسی نیز آشنایی و تسلط دارند و ما در عرصه زبان فارسی چنین استادانی کم نداریم.
در حدود ۲۰ سال پیش گروه هومان کلمه همجنس‌گرا را یجای همجنس‌باز پیشنهاد کرد. شاید بتوان اکنون در صفحه آرشیو مطالب گروه هومان لوس‌آنجلس یکی از مقالات آن سالها را یافت. گروه هومان در همان زمان برای جا انداختن کلمه جدید سالها کار فرهنگی انجام داد و گواه آن مجله نسبتن وزینی است که چند سال منتشر شد. این مجله اولین و آخرین مجله چاپی بود که ما در عرصه جنبش همجنس‌گرایان ایرانی داشتیم. جنبش همجنس‌گرایان ایرانی با شروع کار هومان (در حدود ۲۰ سال پیش در سوئد) وارد مرحله فعالیت گروهی و سازمان‌یافته شد. موضوعی که داریوش برادری درباره کلمه همجنس‌باز و عدم دور اندازی آن و زدودن بار منفی از کلمه «بازی» مطرح می‌کند به اعتقاد من اولین و شاید یکی از مهمترین انتقادها از هومان در اینباره است. گروه هومان در آنزمان با برخوردی اخلاقی-سنتی نسبت به کلمه بازی در ظاهر به جنگ فرهنگی رفت که در مواجهه با کلمه «همجنس‌باز» خود آنرا بازتولید کرد. اما ساختن و بکاربردن واژه‌ای جدید هم لازم بود. پس بدرستی کلمه «همجنس‌گرا» را ساختند اما خطایشان این بود که بجای زدودن بار منفی از «همجنس‌باز» آنرا «بد مطلق» کردند و امکانات مثبت معناییش را نفی کردند. همانطور که داریوش برادری می‌نویسد کلمه بازی هیچ منفی نیست. چون اساسن بازی نشان از نشاط و طراوت و شوخ چشمی و زندگی می‌دهد و این تنها در نگاه سنتی بد است و منفی
.با وجود همه موارد درخشانی که دوستم آقای برادری در مقاله‌شان مطرح می‌کنند، مواردی چون تلفیق فرهنگی در مواجهه با سنت و مدرنیته و پست‌مدرنیته و همچنین تفاوت ظریف اما مهم میان همجنس‌خواه و همجنس‌گرا, اما قسمتی از نوشته ایشان برایم ابهام می‌سازد. داریوش برادری می‌نویسد هر چند ما کلمه همجنس‌گرا را بجای همجنس‌خواه گذاشتته‌ایم و هرچقدر هم آنرا مدرن می پنداریم بازهم به این دلیل که متن جامعه و ذهنیت مسلط تغییر نکرده و همجنس‌گرا را همجنس‌باز می‌داند پس با این کار نمی‌توانیم به تحولی در ناخودآگاه مردم دست بیابیم. به گمانم ایشان به یک نکته اشاره دقیقی نکرده است و آن نسبت متقابل میان معنی و و زبان است. ارتباط بین فرهنگ و زبان و تاثیر آن‌ها بر یکدیگر متقابل است. همانطور که کلمه‌ای در زبان بیانگر و انتقال‌دهنده احساسی در ناخودآگاه یا فکری در خودآگاه ماست آیا به همان شکل اما برعکس نمی‌تواند زبان سازنده حس یا تفکر ما بشود؟ جمله‌ایست از رولان بارت که می‌گوید:«وقتی به کسی می‌گوییم دوستش داریم، دوست داشتنمان را نه بیان، بلکه ساخته‌ایم.» بارت در این جمله به ظرافت به ساخته شدن حقیقت در زبان اشاره می‌کند. جنبش همجنس‌گرایان در زمان هومان ضرورت ایجاد یک واژه جدید را حس کرده بود و آنرا ساخت و متداولش کرد اما با همان نگاه سنتی نیک و بد کردن رایج، بنا به گفته داریوش برادری فرصت استفاده از امکان‌های معنایی منحصر بفرد کلمه همجنس‌باز را از دست داد.
حال ما چه می‌توانیم با کلمه کوئیر انجام دهیم؟ من پیشنهاد داریوش برادری را می‌پذیرم که سعی کنیم خود کلمه را به همان شکلِ «کوئیر» بکار ببریم و بدانیم که معنایش هم متفاوط(معادل دیفرانس ژاک دریدا) جنسی است. من مایلم بدانم پیشنهاد دیگر دوستان برای معادل کلمه کوئیر(Queer) چیست؟ من در این زمینه سعی می‌کنم با استاد زبانشناس، داریوش آشوری تماس بگیرم و نظر ایشان را هم بپرسم و آنرا در ادامه همین بحث منتشر کنم.
.
.
با مهر
شاهرخ رئیسی
.
.
.
.
------------------------------.-------------------------.
.
.
پاسخ دوست ارجمندم داریوش برادری به نوشته من
.
.
شاهرخ جان مرسي از مقاله خوبت و باز کردن بيشتر اين موضوعات.در رابطه با ابهامي که برايت نسبت به بخشي از نظر من برايت پيش آمده است، مي خواستم اين توضيح کوتاه را بدم که من هم معتقدم، زبان و فرهنگ تاثير متقابل بر يکديگر دارند و زبان نيز تاثير گذار بر انديشه و سازنده انديشه است. يکي از دلايل مهم مخالفت من با نفي کلمه همجنس بازي نيز همين است. ببين همانطور که خودت و يا ديگر مقاله نويسها نيز گفته اند، ساختن معادلهاي نو ضروريست، اما بدون مثبت ساختن بستر فرهنگي و زباني اين کلمات و مثبت ساختن کلمات معادل اين کلمه جديد در آن فرهنگ، آن گاه يااين کلمه به سان يک جسمک بيگانه در کالبد زبان زندگي مي کند و دفع مي شود، يا فقط توسط گروه خاصي مثل يک سوب کولتور مصرف مي شود و يا بنوعي به ادامه تصاوير متناقض نسبت به اين موضوع کمک مي رساند،حتي اگر اين را نخواهد. بدور انداختن کلمه همجنس بازي اولا به ادامه حفظ نگاه منفي به همجنس بازي و قماربازي کمک رسانده است و از اينرو اين عمل سنتي است. از طرف ديگر چون با عدم مصرف کلمه همجنس بازي از طرف اين دوستان، اين کلمه از بين نرفته و نمي رود و تاثير خويش را در اذهان عمومي دارد و توسط ساختار زبان و فرهنگ مرتب بازتوليد مي شود و از آنرو که هر کلمه در پيوند با کلمات ديگر معادل خويش قرار دارد و در معناي ساختارشناسي از طريق تفاوت با کلمه قبلي معناي خويش را مي يابد، آنگاه مي توانيم ببينيم که کلمه همجنس گرا چون بستر فرهنگي خويش يعني کلمه همجنس باز را و بازي کردن را مثبت نساخته است، از اينرو به عنوان جزو جديد اين بستر و گروه هم خانواده، در نهايت او نيز همان معني همجنس بازي را در خويش دارد و بازتوليد مي کند و يا در اذهان عمومي به معناي منفي همجنس بازي ديده و خوانده ميشود،حتي وقتي همجنس گرا گفته مي شود. من به عمد در نوشته ام اين جمله < همان همجنس باز ... هستيد> را نوشتم، زيرا مي دانستم که بخش عمده خواننده ها، در ذهن خويش بجاي اين سه نقطه کلماتي مثل کوني را مي گذارند. زيرا در ذهن ما اين پيوندها و تداعي معانيها وجود دارد. زيرا هر کلمه بقول دلوز يک تصوير است و اين تصوير در پيوند با تصاوير ديگر قرار دارد و از اين طريق معاني خويش را مي گيرد و مي يابد و اراده گرايانه نمي توان بر اين پيوندها چيره شد و يا خيال کرد با ساختن يک کلمه جديد و ايجاد تفکيک مي توان اين پيوندها را از بين برد. تنها راه درست همان راهيست که خود جهان مدرن نيز رفته است. يعني از يکسو ساختن معادلهاي جديد مانند همجنس گرايي، همجنس خواهي و غيره است و از طرف ديگر مثبت کردن کلمات کهن مانند همجنس بازي و غيره. همانطور که بقول مهدي و ديگران،خود کلمه کوئير نيز زماني به معناي فحش بوده است و اکنون بجاي فحش داراي معناي پساساختاري متفاوط جنسي است. همانطور که خودت بخوبي مي داني که در زبان آلماني کلمات شووختل،تونته، شوول و غيره بشکل منفي در مورد همجنس خواهان استفاده ميشد و اکنون معناي مثبت يافته اند و يا در حال يافتن معناي مثبتند. برخي کلمات را نيز با کم مصرف کردن،مي توان از زبان کم کم دور کرد،مثل کلمه کوني. اما بدون اين ارزشيابي دوباره کلمات قديمي، آنگاه کلمه نو داراي يک روبناي مثبت و در زير خويش بخاطر اين زيرمتن قديمي منفي، باز هم داراي يک ناخودآگاهي منفي است و اينگونه بخاطر عدم تغيير بستر فرهنگي و يا عدم تغيير ارزش و معناي کلمات مترادف اصلي در زبان، آنگاه همجنس گرا در برخي محافل روشنفکري گفته ميشود، اما در عمل و در ذهن و در زبان و ناخودآگاهي، همجنس باز فهميده مي شود و يا در معناي عمومي باز هم همجنس باز گفته مي شود و کلمه همجنس گرا در بطن جامعه جاي خود را کامل نمي يابد. يعني بخاطر گرفتاري سازندگان اين کلمه در نگاه سنتي، در عمل اختراع مدرنشان را خود تا حدودي اخته کرده اند. زير به فکر بسترسازي فرهنگي و زيبا ساختن معادلها و هم ريشه هاي او نبوده اند و خيال کرده اند، مي توانند کلمه اي را ارزشمند و نو سازند،بدون آنکه خانواده و ريشه و اقوام آن کلمه را،تصاوير همزاد و خويشاوند آن کلمه را نو و مثبت ساخته باشند.در رابطه با کلمه کوئير، همانطور که گفتم کوئير به معناي متفاوط جنسي يا متفاوط جنسي/جنسيتي است. اينجا بايستي کلمه متفاوت با ط نوشته شود، تا پيوندش با کلمه ديفرانس و تفاوط دريدايي و پيوندش با نگاه ساختارشکنانه ايجاد شود. تو در نوشته ات به شکل متفاوت نيز نوشته اي که غلط است. زيرا موضوع کوئير عبور از تفاوتهاي مدرن و متافيزيک مدرن مانند زن/مرد،همجنس خواه/دگرجنس خواه و غيره و دستيابي به چندجنسيتي و تفاوطهاي پسامدرن است. در زبان فارسي کلمه ديفرانس دريدايي را به تفاوط ترجمه کرده اند که بباور من ترجمه خيلي خوبيست و حسابي نيز جا افتاده است.از آنرو نيز بايستي کوئير را متفاوط جنسي خواند و يا خود کلمه کوئير را به شکل فارسي حفظ کرد و به اين معناي متفاوط جنسي فهميد و يا اينکه بکمک يک متخصص زبان،يک معادل فارسي مناسب براي آن يافت.
موفق باشي.
داريوش.
.

----------------------------------------------------------
..
.داریوش عزیز
.
ممنونم از پاسخت به ابهام ایجاد شده من.کلمه متفاوط را که معادل دیفرانس است تصحیح کردم.
.
با مهر
شاهرخ
 
*****
نظرات درج شده در ذیل این مطلب :
 
شاهرخ جان مرسي از مقاله خوبت و باز کردن بيشتر اين موضوعات.در رابطه با ابهامي که برايت نسبت به بخشي از نظر من برايت پيش آمده است، مي خواستم اين توضيح کوتاه را بدم که من هم معتقدم، زبان و فرهنگ تاثير متقابل بر يکديگر دارند و زبان نيز تاثير گذار بر انديشه و سازنده انديشه است. يکي از دلايل مهم مخالفت من با نفي کلمه همجنس بازي نيز همين است. ببين همانطور که خودت و يا ديگر مقاله نويسها نيز گفته اند، ساختن معادلهاي نو ضروريست، اما بدون مثبت ساختن بستر فرهنگي و زباني اين کلمات و مثبت ساختن کلمات معادل اين کلمه جديد در آن فرهنگ، آن گاه يااين کلمه به سان يک جسمک بيگانه در کالبد زبان زندگي مي کند و دفع مي شود، يا فقط توسط گروه خاصي مثل يک سوب کولتور مصرف مي شود و يا بنوعي به ادامه تصاوير متناقض نسبت به اين موضوع کمک مي رساند،حتي اگر اين را نخواهد. بدور انداختن کلمه همجنس بازي اولا به ادامه حفظ نگاه منفي به همجنس بازي و قماربازي کمک رسانده است و از اينرو اين عمل سنتي است. از طرف ديگر چون با عدم مصرف کلمه همجنس بازي از طرف اين دوستان، اين کلمه از بين نرفته و نمي رود و تاثير خويش را در اذهان عمومي دارد و توسط ساختار زبان و فرهنگ مرتب بازتوليد مي شود و از آنرو که هر کلمه در پيوند با کلمات ديگر معادل خويش قرار دارد و در معناي ساختارشناسي از طريق تفاوت با کلمه قبلي معناي خويش را مي يابد، آنگاه مي توانيم ببينيم که کلمه همجنس گرا چون بستر فرهنگي خويش يعني کلمه همجنس باز را و بازي کردن را مثبت نساخته است، از اينرو به عنوان جزو جديد اين بستر و گروه هم خانواده، در نهايت او نيز همان معني همجنس بازي را در خويش دارد و بازتوليد مي کند و يا در اذهان عمومي به معناي منفي همجنس بازي ديده و خوانده ميشود،حتي وقتي همجنس گرا گفته مي شود. من به عمد در نوشته ام اين جمله < همان همجنس باز ... هستيد> را نوشتم، زيرا مي دانستم که بخش عمده خواننده ها، در ذهن خويش بجاي اين سه نقطه کلماتي مثل کوني را مي گذارند. زيرا در ذهن ما اين پيوندها و تداعي معانيها وجود دارد. زيرا هر کلمه بقول دلوز يک تصوير است و اين تصوير در پيوند با تصاوير ديگر قرار دارد و از اين طريق معاني خويش را مي گيرد و مي يابد و اراده گرايانه نمي توان بر اين پيوندها چيره شد و يا خيال کرد با ساختن يک کلمه جديد و ايجاد تفکيک مي توان اين پيوندها را از بين برد. تنها راه درست همان راهيست که خود جهان مدرن نيز رفته است. يعني از يکسو ساختن معادلهاي جديد مانند همجنس گرايي، همجنس خواهي و غيره است و از طرف ديگر مثبت کردن کلمات کهن مانند همجنس بازي و غيره. همانطور که بقول مهدي و ديگران،خود کلمه کوئير نيز زماني به معناي فحش بوده است و اکنون بجاي فحش داراي معناي پساساختاري متفاوط جنسي است. همانطور که خودت بخوبي مي داني که در زبان آلماني کلمات شووختل،تونته، شوول و غيره بشکل منفي در مورد همجنس خواهان استفاده ميشد و اکنون معناي مثبت يافته اند و يا در حال يافتن معناي مثبتند. برخي کلمات را نيز با کم مصرف کردن،مي توان از زبان کم کم دور کرد،مثل کلمه کوني. اما بدون اين ارزشيابي دوباره کلمات قديمي، آنگاه کلمه نو داراي يک روبناي مثبت و در زير خويش بخاطر اين زيرمتن قديمي منفي، باز هم داراي يک ناخودآگاهي منفي است و اينگونه بخاطر عدم تغيير بستر فرهنگي و يا عدم تغيير ارزش و معناي کلمات مترادف اصلي در زبان، آنگاه همجنس گرا در برخي محافل روشنفکري گفته ميشود، اما در عمل و در ذهن و در زبان و ناخودآگاهي، همجنس باز فهميده مي شود و يا در معناي عمومي باز هم همجنس باز گفته مي شود و کلمه همجنس گرا در بطن جامعه جاي خود را کامل نمي يابد. يعني بخاطر گرفتاري سازندگان اين کلمه در نگاه سنتي، در عمل اختراع مدرنشان را خود تا حدودي اخته کرده اند. زير به فکر بسترسازي فرهنگي و زيبا ساختن معادلها و هم ريشه هاي او نبوده اند و خيال کرده اند، مي توانند کلمه اي را ارزشمند و نو سازند،بدون آنکه خانواده و ريشه و اقوام آن کلمه را،تصاوير همزاد و خويشاوند آن کلمه را نو و مثبت ساخته باشند.در رابطه با کلمه کوئير، همانطور که گفتم کوئير به معناي متفاوط جنسي يا متفاوط جنسي/جنسيتي است. اينجا بايستي کلمه متفاوت با ط نوشته شود، تا پيوندش با کلمه ديفرانس و تفاوط دريدايي و پيوندش با نگاه ساختارشکنانه ايجاد شود. تو در نوشته ات به شکل متفاوت نيز نوشته اي که غلط است. زيرا موضوع کوئير عبور از تفاوتهاي مدرن و متافيزيک مدرن مانند زن/مرد،همجنس خواه/دگرجنس خواه و غيره و دستيابي به چندجنسيتي و تفاوطهاي پسامدرن است. در زبان فارسي کلمه ديفرانس دريدايي را به تفاوط ترجمه کرده اند که بباور من ترجمه خيلي خوبيست و حسابي نيز جا افتاده است.از آنرو نيز بايستي کوئير را متفاوط جنسي خواند و يا خود کلمه کوئير را به شکل فارسي حفظ کرد و به اين معناي متفاوط جنسي فهميد و يا اينکه بکمک يک متخصص زبان،يک معادل فارسي مناسب براي آن يافت. موفق باشي.
داريوش

.داریوش عزیز
.
ممنونم از پاسخت به ابهام ایجاد شده من.کلمه متفاوط را که معادل دیفرانس است تصحیح کردم.
.
با مهر
شاهرخ رئیسی

شاهرخ رئیسی

درضمن داریوش جان بهترین معادلی که من برای سوب‌کولتور سراغ دارم «فرهنگ حاشیه» است.

قربان تو
شاهرخ

Anonym said...
راستي شاهرخ جان چيز ديگري درباره مقاله خوبت يادم آمد. جمله زيبايي که از بارت مطرح مي کني:« جمله‌ایست از رولان بارت که می‌گوید:«وقتی به کسی می‌گوییم دوستش داریم، دوست داشتنمان را نه بیان، بلکه ساخته‌ایم.» بارت در این جمله با ظرافت به ساخته شدن حقیقت در زبان اشاره می‌کند». اين جمله بخوبي موضوع ساخته شدن واقعيت توسط زبان و سمبليک بودن واقعيت را نشان ميدهد. واقعيت و جهان بشري يک واقعيت سمبليک است که ما بر اساس برداشتهاي حسي/فکري/فرهنگي و فردي خويش مي سازيم. موضوع دقيقا اين است که ما هر کداممان از طريق زبانمان واقعيت خويش را مي سازيم ولي اين آفرينش، اين روايت شخصي ما از واقعيت بر بستر فرهنگي و بستر زباني ما بوجود مي آيد و اينگونه ميان واقعيت ايراني و واقعيت آلماني در عين تشابهات، تفاوتهاي سمبليک بخاطر اين بستر فرهنگي بوجود مي آيد. زيرا بستر زبانيشان متفاوت است. اينگونه نيز بخاطر شاعرانه/کاهنانه بودن زبان فارسي، جهان ما نيز بيشتر حالت شاعرانه/اخلاقي دارد و جهان آلماني به خاطر بستر مدرن و تاريخ آلمان،داراي حالت علمي/فلسفي و با آهنگ کلامي خاص آلمانيهاست که يک حالت پيجيده و گاه سنگين احساسي و فلسفي دارد. از اينرو نيز آهنگ کلام اشعار و کلمات در ترجمه از يک زبان به زبان ديگر قابل انتقال نيست و يا بسختي قابل انتقال است. از اينرو وقتي آلماني در ترجمه حافظ، کلمه مي عارفانه و گيتي گرايانه حافظ را به واين و شراب ترجمه مي کند،هم گويي اين کلمه را به يک لاغري مزمن و مرگ آور مبتلا مي سازد و هم آهنگ کلامش را از بين مي برد و آن را آلماني مي کند. همينکار را نيز ما و زبان شاعرانه ما با کتب آلماني و مدرن مي کند و اکثرا اين کلمات مهم مدرن را بقول آرامش دوستدار به حالت عارفانه و آزادي عارفانه تبديل و مسخ مي کند. همين موضوع درباره مفهوم عشق نيز وجود دارد. وقتي يک ايراني و يک فرانسوي يا انگليسي به هم مي گويند، که همديگر را دوست دارند، بخاطر اين بستر فرهنگي متفاوت،معناي دوست داشتن برايشان متفاوت است و ابتدا در درگيريهاي احساسي بعدي و جدايي عشقي نهايي متوجه مي شوند که تمام مدت در حال بدفهمي همديگر بوده اند. زيرا اين ايراني در مفهوم عشق هنوز هم بدنبال يگانگي عارفانه است و آن ديگري در عشق و معشوق، بدنبال ترجيح دادن يکي بر ديگريست و برايش فاصله و مرز فرديش بسيار اساسيست. از اينرو نيز ميان اين دو يک حالت تراژيک/کميک بوجود مي آيد که در شرايط بحراني عشقشان، ايرانيه هي ميخواد با نفي تفاوتها به يگانگي دوباره دست يابد و دوباره با او يکي شود و ديگري مي خواهد هي مرزهايش را مشخص کند و فاصله را ايجاد کند تا ديگه دچار خفگي و مشکلات عميق عشقي و احساسي نشود. اينگونه است که بطور معمول در آخر از هم با دلخوري جدا ميشند و ايرانيه مي گه که اروپاييها احساس سرشون نميشه و اروپاييه مي گه، ايرانيها خيلي احساسيند و نميشه باهاشون حرف زد. بقول طنز زيباي لکان، کومونيکاسيون خوب يک خود گول زدن موفقيت آميز است. همين موضوعات تفاوت معنايي نيز مي تواند ميان زن و مرد و ميان افراد يک کشور نيز بوجود آيد، اما هر چه بستر فرهنگي و زباني متفاوتتر باشد، اين تفاوتها و نياز به تلفيق و نياز به يافتن يک عرصه متاکومونيکاسيون و ديدن مشکلات گفتگويي خويش لازم است، تا يک عشق مولتي کولتور در بحران از بين نرود و به تلفيق دست يابد. به همين دليل نيز بنا به نظر من ما ايرانيان بايستي در همه زمينه ها به تلفيق خويش دست يابيم و مفاهيم مدرن و متفاوت وايراني خويش از عشق،اروتيک،همجنس خواهي/دگرجنس خواهي را بيافرينيم وگرنه در بحران فردي و جمعيمان داغان ميشويم. زيرا اين مفاهيم حک شده در جهان و درونمان در پيوند با اين بستر فرهنگيست و تنها راه يافتن تلفيق اين فرهنگ با اشتياقات مدرن خويش است. به اينخاطر نيز روشنگر جنسي ايراني بايستي در عين بيان خواستهاي مدرن خويش، به کمک تئوريهايي مثل کوئير به درک تفاوطهاي خويش از همنوعان مدرن خويش دست يابد و مفاهيم خويش را بيافريند. اينگونه نيز براي مثال اين حالت همجنس گرايان ايراني که يک بخش مهمي از آنها دارا حالات زنانه، يا حالات احساسي شديد و عارفانه هستند و از سوي ديگر گاه مثل ديگر ايرانيان چنان از عشق و همه چي سرخورده ميشوند که بقول خودشون فقط مي خوان حال کنند و اينکه ما کمتر داراي نمونه هاي بوچ/بوچ و حالات متنوع همجنس خواهي و لزبيني و دوجنس گرايي اروپايي يا همجنس خواهان کاوبوي مانند هستيم، تنها بر بستر اين فرهنگ قابل فهم است و راه نيز اين نيست که بگوييم، اين حالات زنانه، يا حالات عرفاني رايج در ميان بخشي از اين همجنس خواهان ايراني به معناي سنتي بودن آنها هست، بلکه بايستي با قبول حالت خويش،همزمان تن به اشتياقات مدرن و نيمه هاي ديگر خويش نيز دهد و هر چه بيشتر به فرديت جنسي/جنسيتي خويش متفاوت و مدرن خويش دست يابد و اينگونه ما شاهد رشد اشکال متفاوت روابط جنسي و جنسيتي مدرن و متفاوت ايراني در ميان اين اقشار جنسي و جنسيتي باشيم. يا بايستي به تفاوت حالات همواروتيک ايراني و حالات اروتيکي ايراني با حالات آلماني و يا اروپايي و غربي را درک کرد و در ساختن مفاهيم مدرن ايراني همجنس خواهي/دگرجنس خواهي هم به تلفيق درست دست يافت و هم بقول افسانه نجم آبادي مي توان کامل دچار متافيزيک مدرن و فاصله زياد ميان حالات همجنس خواهانه/دگرجنس خواهانه در فرهنگ مدرن نشد.براي مثال براي ايرانيها گرفتن دست يکديگر مانند دو دوست معمولي در خيابان يک امر عاديست ولي همين حالت در جامعه اروپايي به سان علامتي از همجنس خواه بودن است. همانطور که براي مثال در فرهنگ هندي و فيلم هندي گريه کردن مرد و رقصيدنش يک چيز عاديست و ضروريست، اما اين چيز در فرهنگ مدرن و يا فرهنگ ايراني عادي نيست و يا بسته به کشور اروپايي تفاوت وجود دارد و يا بشکل هاليوودي ميان رقصنده و خواننده و هنرپيشه تفاوت شغلي و تفکيک حوزهها وجود دارد.بايستي به درک اين تفاوطها و يافتن تلفيق خويش دست يافت وگرنه بحران عشقي/جنسي ايراني پايان نمي يابد. بهترين دليل اين مدعا، بحرانهاي عشقي و جنسي ايرانيان مقيم خارج از کشور است که با آنکه اکثر آنها سالها در جهان غرب مي زيند و ديگر سکس و رابطه برايشان به مسائل عادي تبديل شده است،اما همزمان وارد يک احساس بي ريشگي و غريبي در هر دو فرهنگ دچار شده اند و در پي جستجوي تلفيق خويشند. دوستان علاقه مند مي توانند در بخش هشتم مقالات سريالي من به نام< کاوشي در روان جمعي ايرانيان> در مورد بحث بحران عشق ايراني و بحران عشق ايرانيان خارج از کشور و نيز در بخشهاي پنج تا هشت به بحران جنسي ايرانيان داخل و خارج مطالب بيشتري بخوانند. حرفهاي کلي در باب اينکه همجنس خواهي و يا دگرجنس خواهي و دوجنس خواهي سالم است، نمي تواند و ديگر نمي تواند پاسخگوي بحرانهاي عشقي/جنسي جوانان و اقشار مختلف جنسي و جنسيتي ايراني باشد، بلکه موضوع ساختن واقعيت جنسي خويش از طريق دست يابي به تلفيقهاي خويش و مفاهيم مدرن و متفاوت خويش از اين حالات است. آنگاه نيز همجنس خواه و دگرجنس خواه ايراني مي تواند اين حالت متفاوت و مدرن خويشرا نيز به همنوعان اروپايي و غربيش به سان نمادي و شيوه ي مدرن و متفاوت ديگري ارائه دهد و آنها را به سوي لمس اين حالات پرشرم و پرعشوه و عاشقانه اروتيسم ايراني اغوا کند و همزمان قادر خواهد بود خود اين حالات را با اروتيک بي پروا و انواع مدرن اين حالات تلفيق کند و از بحرانش بگذرد. اينگونه او قادر به ايجاد لايه ها و چشم اندازهاي جديدي از مردانگي و زنانگي،همجنس گرايي/دگرجنس گرايي و دوجنس گرايي چندلايه خواهد بود. طبيعتا ايرانيان در کنار اين تلفيق براي پاسخ دهي به بحران خويش بايستي همزمان براي تحول ساختاري و ايجاد برابري مدرن در همه زمينه ها و بويژه زمينه جنسيتي و جنسي فعاليت کنند.
داريوش

lesbian said...
سلام شاهرخ جان. راستش من می خواستم اول تمام مقاله ها را بخونم و بعد نظر بدهم و از طرفی سرعت اینترنتم با وجود استفاده از فیلتر شکن پایین آمده و نمی دونم بالاخره موفق می شوم کامنت بگذارم یا نه. البته من فعلا دو تا از مقاله ها را نخوانده ام اما به نظرم کار بسیار جالبی کرده ای که چنین جوی را ایجاد نموده و چند مقاله از افراد مختلف در مورد یک موضوع را در این وبلاگ قرار داده ای.
و اما در مورد استفاده از دگرباش. راستش من دلیلی نمی بینم خود را به جز همجنسگرا یا لزبین چیز دیگری بنامم. با کاربرد کلمه دگرباش و نا- جور هم صد در صد مخالفم. چون من نه دیگری هستم و نه جور دیگری. اصلا لزومی نمی بینم معادل فارسی برای کوئیر قرار بدهیم. شما می گوئید ناجور را با خط فاصله بنویسیم؟ خوب موقع صحبت کردن چی؟ حتما بگوئیم نا خط فصله جور! ببینید یک زمانی آقای حداد عادل واسه خودش کلمه می ساخت و خودش را مسخره خاص و عام کرده بود. به پیتزا می گفت کش لقمه، به هلی کوپترمی گفت چرخ بال و .... ولی ما هنوز که هنوزه می گیم کامپیوتر و تفلن و.... اگر قراره فرهنگ سازی بشه بهتره اول ذهن مردم با همجنسگرائی خو بگیره و دیدگاه مرم عوض بشه بعد به فکر این باشیم که مفهموم ناجور را در اذهان جورش کنیم. من فکر می کنم همین واژه کوئیر هم زمانی آن مفهمون اولیه خود را از دست داد که همجنسگراها سالها مبارزه کرده و لااقل به حق و حقوقی رسیده بودند و دیدگاه مردم تا حدی عوض شده بود.
و اما در مود کامنت این دوست عزیز که گفته اند طوری بنویسید که ما هم بفهمیم، من با نظر ایشون موافقم. شاهرخ جان به نظر من یکی از مزیتهای یک نوشته خوب اگر قرار باشه که مورد استفاده همه واقع بشه این است که ساده و به زبان عامه نوشته شود. شما هم که خود هدفتان این است که آگاهی رسانی عمومی انجام بدهید. قراره که حرفهای مارا همه قشری بخوانند و بشنوند. مثلا ما می دانیم که یکی از ویژگیهای مولوی این بوده که همیشه با زبان عامیانه و حتی مثل خود مردم بی سواد سخن می گفته تا دیگران متوجه شوند چه می گوید. حالا ما خوشبختانه لازم نیست مثل مولانا در حد مردم بی سواد صحبت کنیم اما من خودم شخصا معتدقم که ساده نویسی به روشی که موجب گردد قشر وسیعی ازمردم جامعه سخنان ما را بفهمند بهتر است.
شاهرخ جان من اگر موفق نشدم این کامنت را بگذارم می فرستم به ایمیل شما و شما از طرف من بگذارید توی وبلاگ اثر. ممنون می شوم. موفق باشید.

بعد از خواندن مقاله بسیار جالب آقای داریوش برادری من هم لازم می دانم نظرات خود را در اینجا عنوان کنم:
1- نظر آقای برادری در مورد تابوزدائی از واژه همجنس باز را کاملا قبول داشته و تأیید می کنم. من خودم تا همین چند وقت پیش فکر می کردم همجنس بازی یعنی تجاوز و به دیگران می آموختم که واژه همجنسگرا را به جای همجنسباز به کار ببرند ولی نظرات آقای برادری را کاملا درست می دانم. حتی در مورد مسائل خیلی پیش پا افتاده هم این نظر صدق می کند؛ مثلا در دوران دانشجوئی ما یک گروه کر داشتیم و همیشه بچه ها با هیجان خاصی از گروه کر و حضور در آن سخن می گفتند. یک روز یکی از دختر ها گفت شما هم اینقدر گروه کر گروه کر می کنید و کلاس می گذارید، این همون گروه سرود دوران مدرسه خودمونه. این یک واقعیتی بود که همه شنیدند اما چون گروه سرود را بی کلاس می دانستند کسی به روی خودش نیاورد. در مورد همجنسبازی هم واقعیت همینه. اگر ما از همجنسبازی تابوزدائی نکنیم طرف مقابل می گه باشه شما همجنسگرائید و بعد پشت سرمون می گه حالا این همجنسبازا یک اسم مدرن و با کلاس تر واسه خودشون انتخاب کردند. درست مثل واژه مطربی که امروزه اسم جدید رقاصی و خوانندگی و نوازندگی را جایگزین آن کرده ایم و ....
پس چه خوب است که ما نه تنها از واژه همجنسباز تابوزدائی نماییم بلکه این راه را در مورد واژگان دیگری همچو اواخواهر و ... نیز در پیش گیریم.
2- مورد دومی که من با آن مواجه شدم اشاره آقای برادری در مورد عدم کپی برداری از جنبش های فمنیستی و سایر جنبشهای دیگر غربی است که واقعا نظر به جا و درستی است. به نظر من هم ما تنها کافیست که سوژه را از غرب بگیریم و بینیم که مثلا غربی ها چنن حرکتهائی را انجام داده اند، اما هیچ لزومی ندارد که ما هم از روش آنها استفاه نمائیم در حالیکه مردم ما در فرهنگ دیگری رشد یافته و خصوصیات روحی، رفتاری و اعتقادی دیگری دارند. ما باید خودمان بیندیشیم و ببینم که از چه راهی پیش برویم درست ست و ما خودمان باید به این نتیجه برسیم که چه کاری را انجام داده و بهتر است از چه راهی اقدام نماییم.
3- مورد آخری که من با آن برخورد کرده بودم، پیشنهاد آقای برادری در کاربرد واژه متفاوت جنسی به جای دگرباش است که من با نظر ایشون در این مورد موافق نیستم. برای مثال آیا من که یک زن لزبین هستم نسبت به خواهرم که دگرجنسگراست از نظرجنسی متقاوتم؟ ما اصطلاح متفاوت جنسی را نمی توانیم به کار ببریم و شاید به جای آن بتوانیم عبارت متفاوت در گرایش یا خواهش جنسی را به کار برد که خوب این خودش یک عبارت طولانیست و طبق گفته آقای برادری و دیگر دوستان من هم معتقدم که ما لزومی نداریم به جای واژه کوئیر واژه جدیدی به کار بریم.

ببخشید می خواستم بدونم فرق بین تفاوت و تفاوط در چیست و اگر ممکنه لینک مطالبتون را در یک کامنت بگذارید توی همین وبلاگ که ما بتونیم آنها را بخونیم. منظورم اینه که مثلا اگر ده تا مطلب دارید در ده سطر لینک آنها را بگذارید در سایت اثر. البته راستش را بخواهید من متوجه تمام قسمتهای نوشته های شما نمی شوم اما خوب بالاخره بعضی از قسمتها را می فهمم.ضمنا اگر ممکنه لطف کنید بنویسید آیا در ایران هستید یا خارج از ایران. البته این سوال را از این جهت می پرسم که می خواهم اگر در ایران هستید در مورد بعضی از کتابها از شما سوالاتی بپرسم.ممنون می شوم جواب بدهید.
با احترام فراوان: دختر لزبین

Reject

1 – 1 of 1
سلام خانم لزبين گرامي. من در آلمان هستم و درباره س... سلام خانم لزبين گرامي. من در آلمان هستم و درباره سوال شما بايستي بگويم که در کامنت اولي يادوميم توضيحي کوتاه در اين باره و در برخورد به توضيحات شاهرخ داده ام.تفاوط به معناي اين است که حتي در يک کاتگوري مثل لزبين مي تواند انواع و اشکال روابط لزبيني مانند بوچ/فم،فم/فم يا بوچ/بوچ و اشکال متفاوت رابطه زنانه/مردانه يا زنانه/زنانه وجود داشته باشد و اين تفاوتهاي درون يک کاتگوري را که در واقع آن کاتگوري و متاروايت را مي شکند و انواع جديد جهت يابيهاي جنسي را ايجاد مي کند، بر اساس نگاه پساساختار گرايي و بر اساس نگاه دريدايي،متفاوط جنسي مي نامند.تفاوط معادل فارسي کلمه ديفرانس دريدا است که در واقع تئوري کوئير بر اساس نظر ساختارشکنانه دريدا و فوکو و باتلر و غيره ،تفاوت مدرن را به درجه جديدي از تفاوت گذاري و شکستن متاروايتها مي رساند و بدينخاطر تفاوط نوشته مي شود. از اينرو نيز معناي علمي کلمه کوئير در فارسي بباور من کلمه متفاوط جنسي است. کوئير يک معناي عاميانه نيز دارد که قبلا منفي بوده است واکنون مثبت است و هر متفاوط جنسي و فراهنجار جنسي و يا جنسيتي را در بر مي گيرد. بنابراين من هم مثل شما موافق اينم که ما نيز مثل بقيه جهان کلمه کوئير را بفارسي بنويسيم و يا بباور من معناي آن را متفاوط جنسي بفهميم و يا همزمان برابرنهاد خوبي براي آن بيابيم. پيشنهاد دکتر آشوري جالب است و کلمه نا-جور را نيز مثبت مي کند، اما براي من هنوز گيرايي لازم را ندارد و بقول شما اين خط تيره را در گفتار نمي توان حفظ و بيان کرد.يعني گفتن اينکه (من نا-جورم) در عمل به گونه من ناجورم بيان مي شود و معنايي متناقض مي يابد. در حاليکه کلمه (متفاوط جنسي و من متفاوط جنسي هستم) لااقل داراي جنبه علمي بيشتري است، با اينکه اين کلمه نيز اين مشکل را دارد که ط آن در گفتار به مثابه ت بيان ميشود و باز هم اين جمله به گونه اي هنوز غريب است و نياز به جاافتادن مثل هر کلمه نويي دارد، و يا شايد پيشنهاد آقاي آشوري و يا پيشنهاد يک متخصص زبان ديگر بتواند جا بيافتد و يا بتواند معادل بهتر و ملموس تري را بيان کند. البته يک بخش مشکل بخاطر مشکل زبان فارسي در هضم و جذب مفاهيم پسامدرن است. خوشبختانه کلمه تفاوط در محافل ادبي و روشنفکري حسابي جا افتاده است، از اينرو بباور من کلمه متفاوط جنسي با اين کلمه سريع پيوند مي يابد و مي تواند جاي خويش را در اين بستر فرهنگي و خانوادگي بيابد.معناي پيشنهادي دکتر آشوري براي من بيشتر به سان معادل ايراني معناي مثبت عاميانه کوئير بدرد مي خورد و هنوز جوابگوي معادل علمي و پساساختاري آن نيست.اما ديدن اين موضوع که چگونه دکتر آشوري به اين سرعت قادر به ساختن يک کلمه تازه و نو است، خود لذتي ديگر است و حکايت از قدرت اين استاد عزيز مي کند. در معناي متفاوط جنسي، دقيقا شما از خواهر دگر جنس خواهتان داراي تفاوتيد،همانطور که به عنوان انسان داراي جهت يابي جنسي داراي تشابهاتي هستيد و هر دو برابريد، اما حتي در معناي تفاوط جنسي ميان شما به عنوان لزبين ايراني با ديگر لزبينهاي اروپايي تفاوتهايست و همه خواستهاي آنها نمي تواند خواستهاي شما باشد و اينگونه لزبين ايراني بايستي به هويت متفاوت و مدرن خويش و بر بستر فرهنگي خويش دست يابد که خود شما نيز به اين موضوع اذعان داريد و با من هم عقيده هستيد. همانطور که در نهايت ميان هر لزبيني با لزبين ديگر،ميان هر دگرجنس بازي با دگرجنس باز ديگر تفاوتهاي سليقه اي وجود دارد، در کنار تشابهاتي. موضوع کوئير مطرح کردن اين تفاوتها و تفاوطها و از بين بردن پيشداوريهاي جنسي و جنسيتي است. همانطور که هنوز هم دوجنس گراها براي مثال از طرف هم جنس گرايان و دگرجنس گرايان مورد تبعيض واقع مي شوند و همجنس گرا، دوجنس گرا را همجنس باز شرمگين مي نامد و دگرجنس باز نيز دوجنس باز را، دگرجنس باز بي اصول مي نامد. در حاليکه موضوع قبول کردن دو جنس خواهي چون يک جهت يابي جنسي در کنار ديگر جهت يابيهاي جنسي است و با اين قبول کردن در واقع حالت دوگانه همجنس خواهانه/دگرجنس خواهانه مي شکند و چندجنسي و چندجنسيتي مي تواند بوجود آيد. موضوع کوئير و قدرت کوئير اين است و البته ضعفش نيز در همين جا بباور من است که از ياد مي برد که ديدن چند نوع لزبين و چند نوع گرايش جنسي و يا جهت يابي جنسي به معناي شکاندن کاتگوري مرد/زن، نيست و يا از بين رفتن کامل کاتگوريهاي دگرجنس خواهي/هم جنس خواهي نيست،بلکه تنها مي توان به يک کثرت در وحدت و يا وحدت در کثرت دست يافت، مانند نگاه جسم گرايانه جديدي که در حال بوجود آمدن است،مانند نگاه دلوز/گواتاري و يا در شکل ايراني آن، نگاه من و جسم چندلايه و خندان عارف زميني من.

يک موضوع کلي تر را نيز مي خواستم درباره موضوع بحث بيان کنم که جدا از غلط بودن معادل دگرباشي براي کلمه کوئير، اصولا قصد جانشين کردن کلمه کوئير بجاي کلمه همجنس گرا، يک اشتباه و يک عمل سنتي و غيرمدرن است. زيرا در فرهنگ مدرن نيز کلمه کوئير جاي کلمه هموسکسوئل را نگرفته و نمي تواند بگيرد. زيرا بستر و کاتگوري هر دو کلمه متفاوت است، در عين پيوند و جدلي که با هم دارند. در واقع کوئير مي خواهد، امکان تحول مداوم کاتگوريهاي جنسي و جنسيتي و ايجاد تفاوت گذاريهاي جديد جنسي و جنسيتي را بوجود آورد و اينگونه در جايي در صدد شکاندن کاتگوريهاي همجنس خواهي و دگرجنس خواهيست، اما اين بدان معنا نيست که او مي خواهد کلمه کوئير را جانشين همجنس خواه و دوجنس خواه کند و همه را به يک اسم بنامد. زيرا اينکار به معناي نفي کوئير و تفاوط و ايجاد يک متاروايت نو است. بلکه موضوع ديدن سيال بودن و قابل تحول بودن کاتگوريهاو جلوگيري از تبعيض جنسي و جنسيتي و غيره بخاطر تفاوتهاي جنسي/فرهنگي و غيره است. اينکه در جنبش همجنس خواهي ايراني اکنون بحث اين صورت گرفته است که آيا کوئير بهتر است يا همجنس خواه، در واقع خود نفي جنبش کوئير و مسخ سنتي معناي کوئير است. زيرا ديگر بار ايراني کلمه مدرن را به يک اين يا آن سنتي و جنگ اين يا آن سنتي تبديل کرده است. در حاليکه کوئيير منظورش عبور از تفکر اين يا آن و دست يابي به پلوراليسم همين اين و هم آن و هم امکان تفاوتهاي نو و تحول نو اين و آنهاي نو است.از اينرو نيز يک همجنس خواه و لزبين و يا يک دگرجنس خواه مي تواند خويش را همزمان هم همجنس خواه و کوئير بنامد و يا خويش را همجنس خواه بنامد و کوئير نداند و يا خود را کوئير بنامد و همجنس خواه و دگرجنس خواه ننامد، بنا به نوع نگاهش به اين مباحث فلسفي و ساختارشکنانه جنسيتي.پس بحث اصلا نمي تواند انتخاب ميان کوئير و يا همجنس خواهي باشد،بلکه موضوع قبول چندلايگي مباحث جنسي و جنسيتي و قبول اين پلوراليسم و در عين امکان نقد و انتقاد از يکديگر بر بستر رواداري است. بحث براي ايرانياني که هنوز به برابري مدرن جنسي و جنسيتي دست نيافته اند، در واقع اين است که در عين تلاش براي ايجاد برابري جنسيتي و جنسي همجنس خواهان/دگرجنس خواهان/دوجنس خواهان و غيره در فرهنگ،زبان و ساختار قانوني کشور خويش، بايستي با جذب کوئير در نگاه و هويت جنسي و جنسيتي خويش، به هويت متفاوت و متفاوط لزبيني و دگرجنس خواهانه و يا همجنس خواهانه و دوجنس خواهانه ايراني و مدرن خويش دست يابند. موضوع بحث، توانايي دست يابي به تلفيق خويش و درک و شرکت در اين مباحث مدرن و پسامدرن است و نه مسخ اين کلمات و ترجمه غلط آن و تبديل آن به يک نگاه سنتي و انحصارطلب و مطلق گرا.
موفق باشيد.
راستي اين هم لينک چندتا از آخرين مقالات من که خواسته بوديد.

http://www.iranglobal.info/archiveautor3.html
داريوش برادري
موفق باشيد.
نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 3:48 | لینک  | 

درباره واژه دگرباش/مهدی(همزاد) ) - این مطلب بعنوان نظر در ذیل نوشتار تیزبین در وبلاگ تیزبین آمده است .
 
 
مشکل ِ اصلی ِ مطلبِ تیزبین (تاملی در واژه‌ی دگرباش) یکی گرفتن ِ کلماتِ دگرباش و کوییر است. همان‌طور که می‌دانیم کوییر سابقا در غرب کلمه‌ی عامیانه‌ای بود که به‌عنوانِ ناسزا به‌کار برده می‌شد، کلمه‌ای توهین‌آمیز و زننده که شاید بهترین معادلِ آن در فارسی کلمه‌ی "کونی" باشد. ولی با جریاناتِ فکریِ دهه‌های آخر ِ قرنِ بیستم، بار ِ منفی ِ آن کم شد و بعد از آن به افرادی اطلاق شد که گرایش‌های جنسی ِ متفاوتی دارند. با این حساب امروز هر انگلیسی زبانی از هر طبقه‌ای با واژه‌ی کوییر آشناست، و تفاوتی که هست در بار ِ معنایی ِ آن، و منظوری‌ست که گوینده از به‌کار بردنِ آن دارد. در مقابل ِ این کلمه، "دگرباش" کلمه‌ای کاملا تازه‌ساز و شیک است که استفاده از آن قبل از هرچیز موضع ِ روشنفکرانه‌ی گوینده‌ی آن را نشان می‌دهد ولی بار ِ معنایی ِ آن جای سوال‌های زیادی دارد. دگرباش اصلا و ابدا کلمه‌ی عامیانه و آشنایی نیست و تنها فایده‌ی این واژه فارسی بودنِ آن و خوش‌آهنگ بودن‌اش است و البته این روزها به‌عنوانِ یک برچسبِ روشنفکرانه زیاد به‌کار می‌رود. این که چه کلمه‌ای می‌تواند جایگزین ِ کوییر شود (و این که آیا اصلا این کار لازم است) و همین طور صحبت درباره‌ی کلمه‌های دیگر مثل ِ همجنس‌گرا و همجنس‌باز بحثِ مفصل‌تری لازم دارد که جای آن اینجا نیست.
ساختِ کلمه‌ی دگرباش و ترکیبِ آن از دو جزءِ کم‌کاربرد، باعث شده که این کلمه کاملا با زبان روزمره و گفت‌وگوهای متداول بیگانه باشد؛ دگرباش، دگربودگی، دگرباشان و این قبیل واژه‌ها شاید در نوشتار ِ رسمی فارسی و صحبت‌های عده‌ی خاصی از اهل ِ فرهنگ جایی باز کنند، اما فاصله‌ی این کلمات با گویش و کلماتِ عمده‌ی مردم، باعثِ مهجور ماندنِ آن و همین‌طور مهجور ماندنِ مابه‌ازای مفهومی آن خواهد شد. یعنی وقتی که یک بحث با زبان و کلماتی مطرح شود که فقط قسمتِ کوچکی از جامعه با آن ارتباط برقرار کنند، طبیعی است که به‌مرور خودِ آن بحث نیز به نخبه‌گرایی دچار می‌شود و در اختیار ِ عده‌ی محدودی باقی می‌ماند.
اما مهمترین ایرادِ "دگرباش" مفهوم و دلالتِ آن است؛ تاکیدی که این واژه بر متفاوت بودن و دیگرگونه بودن و جدا بودن دارد تقسیم‌بندیِ ناخواسته‌ای ایجاد می‌کند که مشابهِ تقسیم‌بندیِ میانِ خودی و ناخودی است. با این تاکید در واقع از مردم دعوت می‌کنیم که به همجنس‌گرایان و اقلیت‌های جنسی به چشم ِ موجوداتی خاص و جدا از سایرین نگاه کنند، یعنی همان شکافی را ایجاد می‌کنیم که نظریه‌ی کوییر سعی در پرکردنِ آن دارد.
اما این بحث، جای موشکافی ِ بیشتری دارد و قصدِ من بیشتر نقد کردنِ مطلبِ تیزبین است. نویسنده می‌گوید که مطرح کردن مباحثِ کوییری و کم‌رنگ کردنِ هویت و گرایش ِ جنسی، توهم ِ جامعه را اصلاح نمی‌کند و به آن دامن می‌زند. در حالی که بر خلافِ این عقیده نظریه‌ی کوییر سعی می‌کند واقعیت‌ها را روشن‌تر کند و ذهنیت‌های قدیمی و نادرست را تصحیح کند. چطور می‌شود انتظار داشت که یک ذهنیتِ غلط باعثِ اصلاح ِ دیدگاهِ جامعه بشود؟ کوییر تئوری مرزبندی‌هایی را که بین هوموسکشوال/هتروسکشوال وجود دارد نقد می‌کند و تصنعی بودن و گمراه کننده بودنِ آن‌ها را نشان می‌دهد و از سطح ِ بالاتری به این مسائل نگاه می‌کند.
چطور می‌توان یک نفر را همجنس‌گرا یا دوجنس‌گرا نامید؟ یک نفر باید چه اندازه یا چند درصد میل به همجنس داشته باشد تا شامل ِ برچسبِ همجنس‌گرا بشود؟ این میل باید جسمی باشد یا عاطفی؟ و چطور اندازه‌گیری می‌شود؟ اگر کسی که خود را به‌عنوانِ همجنس‌گرا قبول کرده در خودش علاقه‌ای به جنس ِ مخالف پیدا کند دچار ِ تزلزلِ هویت شده و باید این علاقه را سرکوب کند؟ چه رفتارهایی باید در یک نفر وجود داشته باشد تا "همجنس‌گرا" باشد؟
همه‌ی این سوال‌ها وقتی مطرح می‌شود که هویتِ مستقل و برجسته‌ای به‌عنوانِ همجنس‌گرایی را قبول کرده باشیم، و تقریبا هر جوابی به این سوال‌ها گمراه‌کننده است. تئوریِ کوییر سعی می‌کند که این بدفهمی‌ها را که در اثر ِ طبقه‌بندی و مرزگذاریِ جنسیتی ایجاد شده از بین ببرد. و مسلم است که تا وقتی افراد تلقی ِ اصیل و درستی نسبت به خودشان نداشته باشند نمی‌توانند دیدگاهِ جامعه را تغییر دهند.
نکته‌ی بعدی این است که بر خلاف نظر ِ تیزبین اعتراف به "کوییر بودن" یک اعلانِ جنگ از همجنس‌گرایان (یا اقلیت‌های جنسی) به جامعه نیست. نظریه‌ی کوییر یک نظریه‌ی عمومی درباره‌ی جنسیت و گرایش جنسی است و به‌طور هم‌زمان به اندیشه‌های رایج ِ همجنس‌گرایی و دگرجنس‌گرایی قدرت و شفافیت می‌دهد. نگرانی تیزبین این است که "در کشور ِ ما مساله‌ی دگرجنس‌گرایی ِ اجباری و تحمیل ِ هویتِ جنسی برجسته‌تر و حل ِ آن مبرم‌تر است." این نگرانی به‌جاست، اما اگر بتوان در جامعه نگاهِ درستی نسبت به هویت ایجاد کرد و سیال بودن و غیرارزشی بودنِ آن را نشان داد، دیگر مشکلی باقی نمی‌ماند.
تیزبین می‌نویسد: "ضعفِ دیگر واژه‌ی کوییر این است که تنها ناهنجاری را پاس می‌دارد." و بدونِ ارائه‌ی هیچ دلیلی از آن می‌گذرد. کوییر به‌هیچ‌وجه ناهنجار (به معنایی که الان در فارسی رایج است) نیست، و شاید بتوان آن را فراهنجار نامید. کوییر سعی می‌کند معیارهایی را که آدم‌ها بر اساس ِ آن‌ها طبقه‌بندی می‌شوند نقد کند و ساختگی و غیرقطعی بودنِ هنجارها را نشان بدهد. شاید بتوان گفت با این دیدگاه، یک جامعه‌ی ایده‌آل جامعه‌ای‌ست که در آن هرکسی در هر زمان خودش را همان‌طور که هست (با همه‌ی گرایش‌هایی که دارد و خواهد داشت) قبول کرده، بدونِ این که خود را مجبور کند در یکی از قالب‌ها و برچسب‌های از پیش‌تعریف‌شده و استریوتایپ شده قرار بگیرد. تیزبین می‌گوید که اگر سکشوالیته امری اجتماعی باشد و نه طبیعی، متعصبانِ مذهبی حق خواهند داشت که همجنس‌گرایی را منحرفانه و وارداتی بدانند و با آن مخالفت کنند. اشتباهِ تیزبین در اینجا (و جاهای دیگری از نوشته‌اش) این است که به‌طور ضمنی درست و غلط بودنِ یک نظریه و یک فکر را فدای پی‌آمدِ اجتماعی ِ آن می‌کند. یعنی چون این نظریه می‌تواند برای جامعه و برای همجنس‌گرایان دردسر ایجاد کند باید از خیر ِ آن گذشت. در حالی که اگر واقعا مشکلی هست، در بومی کردن و ترجمه کردنِ نظریاتِ غربی برای فرهنگِ خودی است، نه در کارآمدی و تاثیر ِ آن. این که به‌کارگیریِ واژه‌ی کوییر "به تحولی در واقعیت‌های زمینی ِ زندگی نمی‌انجامد" کاملا درست است چون کاری که نظریه‌ی کوییر می‌کند فرهنگ‌سازی و زمینه‌سازیِ فکری است، کاری که قبل از شروع کردنِ هر تحول یا مبارزه‌ای لازم است.
رسالتِ طرف‌دارانِ کوییر بر خلافِ نظر ِ تیزبین رهایی و آزادیِ تمام ِ گروه‌ها و اقلیت‌های جنسی نیست، بلکه رسالتِ آن بازتر کردنِ دید و ظرفیتِ جامعه است تا رفتارهای جنسی‌ای که پیش از این انحراف و نابه‌هنجاری شمرده می‌شد، پذیرفتنی و مجاز باشد (و البته بدیهی‌ست که این به معنی ِ بی‌بندوباریِ مطلق نیست و به‌خاطر ِ منافع ِ عمومی ِ جامعه باید بعضی از رفتارها مثل ِ پدوفیلی کنترل شود).
بسیاری از چیزهایی که نویسنده مطرح کرده انتقاداتی است که به نظریه‌ی کوییر وارد است و این نشانه‌ی در جریان بودن و زنده بودنِ آن است، نه نشانه‌ی ضعف و ناکارآمدیِ آن؛ همان‌طور که حمله‌ها و انتقادهای تندوتیزی که به جنبش‌های زنان وارد می‌شود موجبِ قدرت‌مندتر شدنِ آن جنبش است، و نمی‌توان آن‌ها را نشانه‌ی بی‌فایده بودنِ جنبش دانست.
نویسنده‌ی می‌گوید: "به‌کارگیریِ [نظریه‌ی] کوییر فرد را از تاکید بر همجنس‌گرایان و حقوقِ آن‌ها باز می‌دارد و بر اختلافاتِ موجود بین ِ یک همجنس‌گرا و یک ترانس‌سکشوال چشم می‌پوشد." به‌نظر می‌آید که نویسنده در اینجا با نگاهِ سرسری به نظریاتِ کوییر دچار بدفهمی شده است، زیرا به‌هیچ صورتی نمی‌توان از نظریات کوییر چنین برداشتی کرد. در دایره‌المعارف فلسفه‌ی استنفورد درباره‌ی کوییر تئوری آمده است: "منظور ِ تئوری‌های کوییر از گفتن ِ این که جنسیت برآمده از ساخت‌های اجتماعی است این نیست که فهم ِ ما از تمایلات جنسی واقعی نیست؛ چرا که ما علاوه بر این از ساخت‌های فرهنگی نیز تاثیر می‌گیریم، و بنابراین درونِ طبقه‌بندی‌های آن تربیت می‌شویم. از این رو هنوز هم افراد خودشان را با عنوان استریت یا گی (یا شاید بای‌سکشوال) می‌شناسند و بسیار دشوار است که بخواهیم پای‌مان را از این طبقه‌بندی‌ها بیرون بگذاریم، حتا اگر آن‌ها را هم‌چون ساخت‌های تاریخی بنگریم." بنابراین قرار نیست بگوییم هیچ‌کدام از اقلیت‌های جنسی اختلافی با هم ندارند و مهم‌تر از آن قرار نیست که فراموش کنیم بعضی کارها اولویت دارد و پافشاری بر برخی حقوق مهم‌تر است. اما این اولویت‌گذاری و پرداختن به حقوقِ همجنس‌گرایان مطلقا ارتباطی به نظریه‌ی کوییر ندارد و به شرایط خاص اجتماعی ِ کشور وابسته است.
ادعاهای دیگر ِ نویسنده هم در این مورد که "کوییر خود را غیرنرمال معرفی می‌کند" و "به قهر با جامعه رو می‌آورد" و "هتروسکشوالیسم را برنمی‌تابد" بیشتر یک برداشت شخصی است و در چارچوبِ نظریه‌ی کوییر قرار نمی‌گیرد. خصوصا این که موضع‌گیری نسبت به هتروسکشوالیسم مربوط به باورهایی‌ست که پیش از مطرح شدنِ کوییر تئوری وجود داشت و در آن‌ها (در مقابل جریانِ غالبِ دگرجنس‌گرایانه در اجتماع) برای همجنس‌گرایی وزن و اعتبار ِ خاصی قائل بودند، در حالی که در کوییر تئوری هیچ‌کدام از گرایش‌هایی که سابقا وجود داشت اعتبار ویژه‌ای ندارد. همان طور که در ابتدا هم گفتم در واقع بسیاری از انتقادهایی که نویسنده وارد کرده، در مورد واژه‌ی دگرباش صادق است، نه کوییر.
نکته‌ی آخر این که حتا با قبول این که کوییر یک محصولِ پست‌مدرن است و ایرانِ کنونی در وضعیتی میانه‌ی سنت و مدرنیته حرکت می‌کند، باز هم ضرورت پرداختن به نظریاتِ کوییر و مطرح کردن آن کم نمی‌شود. نمی‌توان منتظر ماند تا ایران به مرحله‌ی پست‌مدرنیته برسد و بعد این مباحث را مطرح کرد؛ این بیشتر نوعی شانه خالی کردن از مسئولیت است. کاری مهمی که باید الان انجام شود بومی کردن و استفاده‌ی درست و سنجیده‌ی آن‌هاست.
در عین حال کاملا موافق‌ام که استفاده از کلمه‌ی "دگرباش" (و نه کوییر) اشکالاتِ زیادی دارد ولی متاسفانه به‌خاطر ِ رنگ و لعابِ روشنفکرانه‌ای که دارد جذابیتِ زیادی پیدا کرده است.

مهدی (همزاد)
نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 3:42 | لینک  | 

در باب واژه کوئیر،همجنس بازی و مقاله آقای تیزبین
 


در باب واژه کوئیر،همجنس بازی و مقاله آقای تیزبین
داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

مدتها بود که می خواستم در باب کلمه کوئیر و ترجمه آن به دگرباش نظر خودم را عنوان کنم، بویژه بعد از آنکه در مقاله ام در باب فمینیسم به موضوع کوئیر و غیره پرداخته بودم و همینطور پس از خواندن نظر جالب و انتقاد دقیق فرهنگ کسرایی از لحاظ زبانی به این ترجمه لازم می دیدم که به نقد این برابرنهاد بر مبنای مسائل جنسیتی و روانشناسی بپردازم. مقاله آقای تیزبین و نکات درست و نیز اشتباهی که بنظر خودم در آن دیدم، مرا واداشت که ابتدا در کامنتی کوتاه به این موضوع مقاله و کلمه کوئیر بپردازم و سپس این کامنت را به کمک برخی نظراتم در باب کوئیر و موضوع کلمه همجنس بازی و غیره تکمیل کنم و به این شکل نو و با توضیحاتی اضافه شده در اختیار خوانندگان بگذارم، تا امکان چالش و جدل و دیالوگ بهتری در این زمینه و بر بستر این نظرات مشابه و متفاوت و مختلف بوجود آید. تکنیک نوشتاری را بشیوه نامه و کامنت به آقای تیزبین حفظ کردم،زیرا بخش مهمی از نوشته به مقاله آقای تیزبین در باره <تاملی درباره واژه دگرباش> می پردازد

نويسنده گرامي تيزبين شما در مقاله تان (6) از نظر من چندين خطاي مهم شناختي مرتکب ميشويد که لازم ديدم به بيان اين خطاها بپردازم. اولا دقيقا ميان اروتيسم و پورنوگرافي تفاوتهايي وجود دارد،حتي اگر مرز ميان آنها سيال نيز باشد. نمي دانم اين انتقاد شما به مقاله من است و يا نيست که البته هم مهم نيست و تنها براي خوانندگان ديگر اين موضوع را بيان مي کنم، تا با ديدن مقاله از برهنگي تا شرمندگي (1) به موضوع مورد بحث نظري بياندازند و خود توانايي انتخاب بهتر و يا مشارکت در جدل و چالش ميان ما را داشته باشند. دوست گرامي اشتباه اول شما دقيقا اين است که شما هنوز اخلاقي مي انديشيد،حتي اگر بظاهر از اخلاق سنتي عبور کرده باشيد. زيرا اگر اخلاقي نمي انديشيد، در بحث هنري و تفاوتهاي هنري،روانکاوي و فلسفي ميان اروتيسم و پورنوگرافي به اين قناعت نمي کرديد که بگوييد < هرزه نگاري کلمه ای منفي است و اروتيسم و پورنوگرافي يکي هستند>. زيرا شما با اين قاطي کردن همه چيز در واقع ضد مدرن عمل مي کنيد و نه مدرن. زيرا بر عکس نظر شما و بخش عمده ايرانيان اخلاقي، در واقع خود اين روشنفکران مدرن و پست مدرن،خود اين روانکاوان و فيلسوفان،سکسولوگهاي مدرن و پست مدرن هستند که به بيان تفاوتهاي ميان اروتيسم و پورنوگرافي و بدون برخورد اخلاقي پرداخته اند.همانطور که من در مقاله ام از کساني مثل بودريار و غيره ياد مي کنم. شما با يکي خواندن اروتيسم و پورنوگرافي در واقع به کار کساني مثل ساد و ناباکوف و ديگران ضربه مي زنيد، زيرا تفاوت هنري و فلسفي ميان رمان اروتيکي/فلسفي مدرن جاستين و جوليت ساد و يا اروتيسم پسامدرني لوليتاي ناباکوف را با يک فيلم پورنو از بين مي بريد و اين دقيقا بازمانده همان نگاه اخلاقي ايراني و همان نگاه شيفتگانه/متنفرانه نارسيستي ايرانيست که اگر امرور اخلاقيست، فردا ضد اخلاقست،بدون آنکه به اين اخلاقيت مدرن و يا چنداخلاقي پسامدرن و به يادگيري تفکيک حوزهها دست یابد که يک اصل پايه اي مدرنيت است . نگاهي نارسيستي و اخلاقي که مشکل عظيم جامعه ما در عدم تواناييش به درک مباني مدرنيت و جذب آن و ناتوانيش به درک معيار مهم تفکيک حوزهها و قاطي نکردن بحث اخلاقي و هنريست. نگاهي که نقد آن و ایجاد تفکیک مدرن موضوع اصلي نگاه روانکاوانه من در آن مقاله است. البته نگاه شما طبيعتا داراي بخشهاي مدرن و نمادي از فرديت مدرن خويش نيز هست. زيرا من چند مقاله در وبلاگتان از شما خوانده ام و به آشناييتان با اين موضوعات و تواناييهاي خوبتان واقفم. اما اگر بر اين بقاياي حالت شيفتگانه/متنفرانه در نگاه خويش چيره نشويد، آنگاه باز اسير اين کلي گوييها و ناتوان از ديدن تفکيک حوزهها و مرزها و ناتوان از عدم ارزش گذاري اخلاقي مباحث علمی و هنری ميشويد. يعني به همان چيزي تبديل ميشويد که در واقع از آن قصد فرار داريد. از اينرو بحث من نيز دقيقا در پي اين است که به خوانندگان توضيح دهد، چگونه از قضاوت اخلاقي بر له و يا عليه برهنگي،اروتيسم و پورنوگرافي دست بردارند و با شناخت تفکيک حوزه ها و بر اساس احساس و انديشه خويش به نقد مدرن و چندلایه اين حوزهها دست زنند. من و شما مي توانيم فيلم پورنو نگاه کنيم و همزمان آن را نقد کنيم و مرزهاي ميان او و اروتيسم را نيز ببينيم. از اينرو نيز نمي بينيد که معناي هرزه نگاري براي من منفي نيست،همانطور که مخالف ديدن فيلم پورنو نيستم. همانطور که من مخالف عدم استفاده از کلمه همجنس بازي هستم.زيرا برخلاف نگاه دوستان همجنس خواهي که اين کلمه را نفي مي کنند، تنها راه درست، مثبت کردن اين کلمات و برداشتن بار منفي از کلمه همجنس بازيست، و همراه با آن استفاده از کلمات مترادفي چون همجنس گرا و همجنس خواه است. با اينکه من همجنس خواه را به دلايلي روانکاوانه هنوز هم بيشتر ترجيح می دهم، زیرا گرایش یک بار نسبی بودن دارد و حتی اگر همجنس گرا گرایش را ثابت بداند، این حالت نسبی بودن و قابل تغییر بودن در کلمه همجنس گرا می تواند بر علیه او عمل کند. همانطور که زمانی در روانکاوی همجنس خواهی را یک گرایش می دانستند و می خواستند با معالجه روانکاوی و یا با شوک الکتریکی به معالجه این گرایش منفی بپردازند. البته چون اکنون تا حدودی این کلمه جاافتاده است، می توان گفت که این خطر دیگر چندان وجود ندارد، اما اشکال روانکاوانه دیگر بر این واژه این است که بویژه از زمان سالم خواندن گرایشات مازوخیستی/سادیستی و غیره از سال 2000 در کتب مرجع روانکاوی_به شرطی که شخص مازوخیست یا سادیست مختارانه و بدون اجبار دیگری و بدون بحران شخصی و نارضایتی شخصی به این گرایشات تن دهد_، اکنون ما ایرانیان هم مازوخیسم را گرایش جنسی می خوانیم و هم همجنس گرایی را. اینگونه ما دو موضوع متفاوت را با یک کلمه مشابه بیان می کنیم و این خود نیز نمادی از مشکل زبان فارسی با تفکیک گرایی علمی در واژههاست . از اینرو من مازوخیسم را گرایش جنسی می نامم و همجنس بازی و دگرجنس بازی را که یک جهت گیری جنسی است، همجنس باز و یا همجنس خواه/دگرجنس خواه می نامم. مشکل اساسی کلمه همجنس گرا و مشکلات حاشیه ای آن مانند نفی کلمه همجنس باز در 2 موضوع زیر است.

1/ اولا موضوع اين است که شما نمي توانيد کلمه همجنس بازي را بدور اندازيد - البته منظورم شماي نوعي است زيرا نظر شما را در اين مورد نمي دانم- زيرا پسوند< باز و بازي> را شما نمي توانيد از زبان فارسي بدور اندازيد و عشقبازي را به عشق گرايي تبديل کنيد. هر تحول مهم در فرهنگ یک جامعه در ابتدا بوسیله ارزش یابی دیگر بار ارزشها و ایجاد ارزشهای نو برای کلمات منفور و سرکوب شده و دگرسنجی دوباره ارزشها از طریق دگرارزشیابی کلمات و واژهها و نیز ساختن واژههای مترادف جدید ایجاد میشود. در نهایت تحول واقعی،عملی بی هیاهو و از طریق این تحول دیسکورس زبانی و دگرارزشیابی همه ارزشهای نهفته در کلمات و ایجاد تفاوت ارزشی نوی خود در زبان و تکرار آن است،تا این تفاوتها در زبان و فرهنگ جا بیافتند و مرتبا تفاوتهای نویی را ایجاد کنند و در واقع از طریق رودررویی پنهان و سوبورزیون به تحول زبان و فرهنگ کمک رسانند. هیچ تحول اصیلی در یک زبان و فرهنگ، تنها با آوردن کلمات نو و اندیشه های بیگانه با آن فرهنگ و زبان ایجاد نمی شود، زیرا بدون ارزشیابی دوباره ارزشها و کلمات و نوزایی و پرستش دوباره کلمات و شورهای سرکوب شده و بدون برداشتن بار منفی از کلمات و اشتیاقات سرکوب شده، برای مثال برداشتن بار منفی و مثبت نگریستن کلمات و شورهای جسمی، سکسی و جنسیتی، و ایجاد تفاوتی نو در این کلمات و زیباکردن آنها نمی توان یک تحول زبانی و فرهنگی را در دیسکورسهای جنسی/جنسیتی و اروتیکی فرهنگ خویش ایجاد کرد. بدون این نوزایی و دگرمعنایی مفاهیم کهن در یک زبان و بدون ایجاد تفاوت در دیسکورس زبان و ارزشیابی دوباره ارزشها و کلمات، آنگاه واژه های نو و مدرن و یا نگاه مدرن مثل جسمک بیگانه ای در پیکر زبان و فرهنگ این جامعه باقی می مانند و جذب فرهنگ نمی شوند، یا آنها نیز به قالب ارزشیابی سنتی در می آیند و اندیشه نو به یک حالت اخلاقی و عرفانی تبدیل و مسخ می شود. از اینرو نیز من با بدور انداختن کلماتی مثل <همجنس بازی و دختربازی/پسربازی> و غیره مخالف بوده و هستم. جدا از آنکه زبان به سان یک موجود زنده و یک سیستم زنده و باز به این اراده گراییهای کودکانه می خندد و می داند که کسی نمی تواند اینگونه مانع از تولید،استفاده و بازتولید این کلمات و معناها در ساختار و دیسکورس او شود. با آنکه کلمه همجنس گرایی با تمامی اشتباهاتش از لحاظ معنای روانشناختی در جامعه ما در حال جاافتادن است و مورد استفاده قرار می گیرد و با آنکه بایستی کلمات مترادف و نویی مثل همجنس گرایی و یا همجنس خواهی را مورد استفاده قرار داد، اما استفاده نکردن مثبت از کلمه <همجنس بازی و یا دختربازی و قماربازی> باعث ضربه زدن به رشد روند نگاه مثبت به این جهت یابی و نیز به گرایشهای جنسی و یا اشتیاقات دیگر می شود. زیرا این پسوند <بازی و باز> نقش مهمی هم در فرهنگ سرکوب گر سنتی برای منفی ساختن هر گرایش دارد و هم کلمه مهمی در رهایی فرهنگ و جان ایرانی از< جان سنگینی> سنتی اش و دست یابی دوباره به شور وشوق بازی و دیدن هستی بسان یک بازی عشق و قدرت دارد. زیرا تحول فرهنگی تنها در چهارچوب تحول زبانی ممکن است. جان سنگینی اخلاقی ایرانی را با این آشتی نو در جان و فرهنگ و در زبان با <بازی کردن و عشقباری کردن،نظربازی کردن> می توان شکست داد. از اینرو نیز من در نگاهم اینگونه ستایشگرانه از این پسوندها استفاده می کنم و در عین حال کلمه ای مانند <عارف زمینی و جسم خندان چندلایه> را برای ایجاد تفاوتی نو در زبان و نگاه ایرانی/مدرن/پسامدرنم می آفرینم و می دانم و مطمئنم که در طی زمان این ارزش گذاری و پرستش دوباره بازی و بازیگری و عرفان زمینی در فرهنگ ما جا می افتد، بی هیچ نیازی به هیاهو و زور زدنی. زیرا این واژه در خویش هم بخش قوی فرهنگ گذشته و هم اشتیاقات نو و مدرن ایرانی و هم شیطنت فرصت طلبانه برای عبور از یک نگاه قدیمی به نگاهی نو و ارزشیابی دوباره همه ارزشهای ایرانی را در بر دارد و عارف را زمینی و خندان می کند، روح سیال عارف را به جسم خندان چندلایه تبدیل می کند و هستی او را به یک دیالوگ عاشقانه/قدرتمندانه/خردمندانه با معشوق/رقیب و یا با خدا مبدل می سازد و این نگاه نو در کنار دیگر نگاههای روشنفکرانه در حال ایجاد تلفیق و تفاوت در زبان و فرهنگ، با بازی عشق و قدرت خندان خود و ایجاد این تفاوت معنایی زمینه ساز چیرگی بر <جان سنگینی> ایرانی می شود.. همینگونه نیز مطمئنم که در این مسیر تحول واژه هایی مثل <مار و مهره مار و شوخ چشمی عاشقانه > که از زمان زرتشتی در ایران منفور میشوند، یا واژه هایی مثل <بازی و نظربازی> حافظ با رشد هرچه بیشتر این نگاه جسم گرایانه و شوخ چشمانه در زبان و فرهنگ ایرانی رشد و استفاده دوباره می یابند و بر بستر این نگاه مدرن به حالات چندلایه مدرن/پسامدرن/ایرانی و متفاوت ما تبدیل می شوند، زیرا هم این اشتیاقات در ژن-انبان ایرانی ما بخاطر سنت میترایسم و سنت عرفانی و یا حتی نکات زیبای درون فرهنگ زرتشتی و فرهنگهای دیگر ایرانی نهفته است _ بدینخاطر ایرانیان قدیم بودن مار در خانه را علامت سعادت و خوشبختی می دانستند_ و هم با رشد مردانگی و زنانگی چندلایه و متفاوت ایرانی و بر بستر ضرورت دست یابی به تلفیق و رنسانس گیتی گرایانه خویش از سنت/مدرنیت، میل به بازی عاشقانه و قدرتمندانه زمینی و میل به دیدن هستی به سان این بازی و دیالوگ عاشقانه و نظربازانه افزایش می یابد و این واژه ها به سمبلی برای این بازی پرشور، لوند و شیطنت آمیز تبدیل می شوند. مهره مار داشتن،نشان دستیابی به قدرت جسمی و زیبایی اروتیکی و خرد و نگاه شاد و وسوسه انگیز خویش، نشان دست یابی به تمنای فانی بشری و فالوس فانی است. بی دلیل نیست که بقول نیچه < آنجا که ماران هستند،درخت زندگی و بهشت نیز نباید دور باشند>. باری تحول در زبان و فرهنگ بدون این تحول ارزشی در زبان و ایجاد تفاوت معنایی غیرممکن است.هر تحول اصیل و بنیادین با قبول دیسکورس قبل از خویش و قبول قواعد بازی و در عین حال برای نفی این دیسکورس و تحول در بازی زبانی و بازی جنسی و یا جنسیتی و از طریق ایجاد تفاوت در این دیسکورس و این بازی بوجود می آید. آنکه می خواهد نارسیست وار همه فرهنگ گذشته خویش را بدور انداز و یا بدون توجه به دیسکورس جنسی،جنیسیتی و نظم زبانی حاکم بر جامعه و جانش، چیزهایی جدیدی را جایگزین این فرهنگ گذشته کند، چاره ای جز این ندارد که خویش و فرهنگش را دچار یک چندپارگی و گسست روان پریشانه عمیقتر مبتلا سازد و در انتها یا در اثر این چندپارگی بمیرد و یا این عناصر نو را به حالت تهوع فردی و جعمی بالا بیاورد و بازگشت به خویشتن کند و دوباره از پاپ کاتولیکتر شود- که باز به معنای تشدید بحران است- و یا دچار حالت اسکیزوفرنی فردی و جمعی گردد. زیرا حالت اسکیزوفرن و روان پریشانه بقول لکان بدین خاطر بوجود می آید که بیمار ناخودآگاهانه در حال دفع و نفی نام پدر و نفی دیسکورس و نظم حاکم بر جهان انسانی و در واقع نفی سرشت دوگانه و فانی خویش است و از اینرو به یک کثرت در وحدت جهانش بر پایه فردیت و سوژه شدن دست نمی یابد، بلکه واقعیت و رویایش در هم می آمیزند و روانش و جانش دچار گسست می شوند. این حالت گسست روان ایرانی را در هر حرکت افراطی نفی گذشته و یا تلاش برای نفی مدرنیت می توان بازیافت. هرکه بخواهد بدون درک دیسکورس فرهنگ خویش و قواعد بازی فرهنگ خویش یکدفعه نو گردد،در نهایت یا نگاهش و جانش مبتلا به گسست روحی و اسکیزوفرن می شود و یا مدرنیت را ناخودآگاه مسخ و اخلاقی/عرفانی می سازد. از اینرو بباور من این دوستانی که مرتب و با غرور کلمه همجنس گرا را استفاده می کنند، بدون آنکه همجنس باز را مثبت کرده باشند،متوجه نیستند که این غرور در واقع یک بادکنک نارسیستی است که با اولین انتقادی می ترکد و یا در واقع توسط نیش دیسکورس زبان و بازتولید مداوم همجنس بازی در اذهان عمومی و بوسیله خنده طنزآمیز دیسکورس زبان به این خودبزرگ بینهای نارسیستی، مرتب در حال ترکیدن است.. زیرا در واقع بجز خود آنها و بخش روشنفکری، در دیسکورس زبان و در نگاه عامه هنوز بشیوه منفی همجنس باز خوانده و دیده می شوند. حتی کسانی نیز که همجنس گرا می گویند، در جایی از ناخودآگاهی خویش گویی به خویش می گویند و این تفکر حاکم بر زبان و فرهنگ را بازتولید می کنند:« که درسته اسمت همجنس گراست، اما همون همجنس باز بیمار همردیف قمارباز و بچه باز هستی» . یا لااقل ذهن عمومی و دیسکورس عمومی این احساس را نسبت به آنها دارد و باز هم خواهد داشت. تا آنزمان که با مثبت کردن همجنس بازی،عشق بازی، و مدرن ساختن دختربازی،قماربازی و تفکیک علمی و نیز در حد امکان زبانی آن با بچه بازی به تغییر تصاویر در زبان و فرهنگ و در ناخودآگاهی خویش و ایرانیان دست یابند .زیرا بقول دلوز هر تصویری در ذهن ما در بطن تصویرهای دیگر قرار دارد و بکمک این تصاویر دیگر معنای خویش را در جمله می یابد. زیرا هر کلمه معنای خویش را در جمله می یابد و یا هر تصویر و واژه یک متن بینامتنی است و وقتی زیرمتن کلمه همجنس گرایی، متن همجنس بازی بیمار گونه در افکار عمومی و در ناخودآگاهی و خودآگاهی زبان و فرهنگ باشد، آنگاه هر چقدر هم این همجنس گرا خویش را همجنس گرای مدرن بپندارد، در واقع زبان و فرهنگ با خنده به او می نگرد و می گوید:« تو همون همجنس باز و .... هستی. تو همون انسان بی اراده قمارباز،دخترباز، زن باز، عشقباز هستی.». زیرا بشیوه نارسیستی و خودبزرگ بینانه نمی توان با ایجاد کلمه ای و بدون شناخت دقیق روانکاوی زبان،حالات بینامتنی و بدون شناخت نوع رابطه زیر متن و متن اصلی و تغییر آنها و بدون تحول در دیسکورس زبان، به یک تحول معنایی در زبان و در نهایت در ناخودآگاهی خویش و مردم دست یافت. موضوع این است دوستان. در این راستا نیز باید ارزش کار بزرگ استادانی مثل آشوری و دیگران را در عرصه زبان حس کرد و قدرشان را دانست که با شناخت دقیق زبان مدرن و ضرورت ایجاد این دیسکورس مدرن بر بستر دیسکورس گذشته و همراه با نفی و تفاوت گذاری در آن به ایجاد کلمات مدرن و ترجمان خوب مفاهیم مدرن می پردازند. به این خاطر ما امروزه کلمه ای مانند <مدرنیت> را استفاده می کنیم، بی آنکه بدانیم که این واژه یک ساخته و آفرینش داریوش آشوریست که بخوبی واژه مدرن را با یک پسوند آشنا در فرهنگ ما پیوند می زند و واژه ای نو و در عین حال آشنا میسازد که سریع تلفیقش توسط ذهن ما پذیرفته می شود.( البته دکتر آشوری نیز در ویراست دوم کتاب فرهنگ انسانی خویش هموسکسوالیته را همجنس گرایی و یا هم سکس گرایی ترجمه کرده است. اما فکر نکنم با استفاده از همجنس بازی نیز مخالف باشد. زیرا در مقاله خویش در باب مفهوم نظربازی نزد حافظ به اهمیت کلمه بازی و نظربازی و تحول معنایی در این کلمات توسط حافظ می پردازد. مقاله ای زیبا و قوی از آشوری. اگر هم مخالف باشد که خوب من با این نگاه او اختلاف نظر دارم و بباور خودم نگاه من در این زمینه و بر اساس روانکاوی زبان و قوانین روانی دیسکورس زبان دقیق تر است و می توان در این زمینه جدل و چالش نمود و به دیالوگ پرداخت). هر تحول واقعی در هر عرصه ای از جامعه و فرهنگ ما،چاره ای جز این حرکت از درون دیسکورس قبلی و همراه با جذب نگاه مدرن در بطن دیسکورس فرهنگی خویش و ایجاد یک تفاوت و تحول مدرن و در عین حال آشنا ندارد،وگرنه این تحول بسان جسمکی بیگانه در جان و روان فردی و جمعی ایرانی پذیرفته نمیشود و پس زده می شود و یا مسخ می گردد. به همین دلیل نیز که ایرانیان قادر به جذب مفاهیم مدرن در فرهنگ خویش و ایجاد تلفیق خویش و ایجاد مدرنیت ایرانی و چندلایه و متفاوت خویش نبوده اند، ما هنوز در بحران سنت/مدرنیت و در اسارت چندپارگی خویش قرار داریم و تکرار تراژدی بوف کور می کنیم. اما خوشبختانه نسلی نو از میان هر چهار نسل در حال بوجود آمدن است که به شناخت عمیق ساختارهای سنتی و مدرن و لزوم این جذب ترمیزی مدرنیت در جهان سمبلیک ایرانی خویش دست یافته است و در حال خلاقیت و ایجاد این مدرنیت ایرانی در حوزههای مختلف است. بدینخاطر نیز باید به همه هنرمندان و عالمانی که با نگاه دنیوی و یا زمینی خویش در عرصه های مختلف به این ارزشیابی دوباره ارزشها و ایجاد تفاوت در کلمات و تحول در دیسکورس کمک می رسانند، با دیده تحسین نگریست

2/ ثانيا اين فاصله گذاري همجنس خواهان که نمي خواهند با قمارباز و دختر باز همسان ديده شوند،خودش نمادي از وجود تبعيض نگاهي در ميان همجنس گرايان است. زيرا کي گفته است قماربازي و دختربازي بد است. یعنی همجنس خواه مدرن ما طرفدار و بیانگر یک نگاه سنتی و یک تبعیض سنتی می شود، بجای آنکه بر بار منفی این کلمات چیره شود و همزمان خواهان تحول معنایی این واژهها به مفاهیم و تمناهای مدرن و یا به کازانوای مدرن و قمارباز مدرن باشد. زیرا مهم دست يابي به انواع مدرن اين تمناها و عدم گرفتاري در بند حالت سنتي آنهاست. از اينرو همجنس خواه ايراني بايستي مانند همنوع غربي خويش گام بگام در کنار دگرجنس خواهان به برداشتن بار منفي اين کلمات جنسي و اروتيکي و بشيوه استفاده مثبت از آنها کمک کند و نه آنکه خودش ايجادگر مرزهاي جديد تبعيضي باشد. در حالیکه همنوع اروپاییش بر علیه هر تبعیض نژادی،جنسی،جنسیتی و غیره جنگیده و می جنگد.

موضوع ديگر انتقاد شما به تئوری کوئير است. من در مقاله ام در باب فمينيسم درباره کوئير و مسائل جنسيتي نظرم را مطرح کرده ام که اگر دوست داشتيد مي توانيد بخوانيد، تا اختلاف نظرهايمان در اين مورد براي شما نيز بيشتر مشخص شود. با آنکه من نيز کوئير را در جايي به انتقاد مي کشم، اما نه به شيوه شما. شما مي خواهيد در واقع – در کنار انتقادات جالبتان- کوئير را ناديده بگيريد و پس بزنید،بجاي آنکه در کنار حفظ هويت مدرن همجنس خواهانه خويش، به ايجاد بحثهاي کوئير در جنبش همجنس خواهانه و دگرجنس خواهانه کمک رسانيد. زيرا درست است که جنبش همجنس خواهان ايراني اکنون به هويت مدرن خويش احتياج دارد، اما اگر بتواند در بطن اين هويت مدرن خويش، تئوري پسامدرنی کوئير و نکات مثبت آن را و تفاوط خويش را جذب کند، داراي قدرت بيشتري ميشود،همانطور که جنبش دگر جنس خواهي ایرانی با اين انديشه داراي قدرت پويايي بشتري ميشود. موضوع نوع تلفيق است و نه رد کردن کامل يک انديشه. من و شما نمي توانيم بگوييم،چون کامل به مدرنيت نرسيده ايم،پس بحثهاي پست مدرن و ساختارشکنانه مثل کوئير را کنار بگذاريم. بلکه با حفظ راه مدرن خويش و تفاوت مدرن خويش بايستي در درون نگاه خويش مکاني نيز براي تفاوطهاي پسامدرن و تفاوط جنسيتي و پويايي اين مفاهيم باز کنيم. اهمیت تئوری کوئیر برای جهان مدرن و نیز برای تحولات جنسی و جنسیتی و برای روشنگری جنسی ایرانی_ همانطور که در مقاله نقد فمینیسم و مسائل جنسیتی توضیح داده ام-، بطور خلاصه در نکات مهم ذیل است.

1/ اولا تئوری کوئیر با شکاندن متاروایتهای مهمی مثل جنسیت و متافیریک مدرن روابط همجنس خواهانه/دگرجنس خواهانه، زمینه را برای ایجاد رشد حالتی چندجنسیتی و چندجنسی و پویایی مداوم این حالات ایجاد می کند و تفاوت مدرنیت را به اوج خویش یعنی به تفاوط پست مدرن می رساند. از اینرو نیز برای مثال در جنبش فمینیستی نسل سوم این جنبش مانند جودیت باتلر به نگاه سیمون دوبوار قناعت نمی کردند و نمی کنند و بباور آنها، نه تنها زن، زن بدنیا نمی آید بلکه اصولا زنانگی و مردانگی،جسم و جنسیت یک موضوع دیسکورسیو و تولید شده توسط دیسکورس و ماتریکس دگرجنس خواهانه است. از اینرو این نسل نگاهش را هرچه بیشتر متوجه پژوهش جنسیتی می کند و به بحثهای عمیق روانکاوی/فلسفی در این زمینه ها وارد می شود و همزمان تحولات جدید در جنبشهای جنسیتی و جنسی را نمایندگی و یا همراهی تئوریک می کند که هرچه بیشتر به سمت یک پلورالیسم نگاهی و تفاوت گذاریهای نوین در میان بخشهای مختلف همجنس خواهان و دگرجنس خواهان و زمینه سازی برای گذار از نگاه دوجنسیتی به نگاه چندجنسیتی قدم می گذارند. تحولی که همزمان تاثیر خویش را بر تحولات روانکاوی و علوم اجتماعی نیز می گذارد.

2/ قصد تئوری کوئیر و تئوریسینهای کوئیر مانند جودیت باتلر و دیگران نفی کامل زنانگی و مردانگی،نفی کامل هویت و قانون و یا مفاهیمی مثل دگرجنس خواهی و هم جنس خواهی نیست،بلکه ایجاد امکان تحول و تفاوط گذاری مداوم در این مفاهیم و امکان حالتهای مختلف دیگری از این هویتها و پلورالیسم هویتی و تسامح در برابر این پلورالیسم هویتی است. زیرا وقتی قبول کنیم که دوجنس گرایی نیز یک شکل دیگر ارتباط در کنار دو شکل اولیه همجنس گرایی و دگرجنس گرایی است، آنگاه انحصار جنسیتی را شکانده ایم و یا وقتی قبول کنیم که در درون همجنس خواهی انواع و اشکال حالتهای مختلف چون بوچ/فم، بوچ/بوچ،فم/فم، سادیست/مازوخیست و غیره وجود دارد و همین حالات بینابینی را در میان دگرجنس خواهان ببنییم و به عنوان انواع دیگر ارتباط عشقی/جنسی قبول کنیم، آنگاه متاروایتهای مدرن جنس و جنسیت درهم می ریزند و زمینه و مکان را برای یک پلورالیسم جنسی و جنسیتی فراهم می سازند. آنگاه می توان از اینترسکسوالها و ترانس سکسوالها نیز به عنوان جنسیتهای نو سخن گفت و همزمان با ایجاد این تسامح و نگاه چندهویتی زمینه را برای برابری و ممانعت هرچه بیشتر از تبعیض جنسیتی و جنسی فراهم ساخت. . البته این به معنای آن نیست که تئوری کوئیر و یا تئوریسینی مثل جودیت باتلر که نگاه خویش را یک نوع کوئیر انتقادی می داند، درپی آن باشند که هویت جنسیتی و جنسی را به یک انتخاب خلاصه کنند و هرکس بدلخواه بتواند گاه دگرجنس خواه و یا همجنس خواه باشد. چنین تفکری در واقع بیش از هرچیز به اقلیتهای جنسی ضربه می زند، زیرا وقتی هویت جنسیتی و جنسی قابل انتخاب و تعویض باشد،پس چرا آدم خویش را بقول معروف با جمع هم سو نکند و با دردسر کمتر نزید. از طرف دیگر چنین تفکری در مخالفت با مفاهیم بنیادین دیسکورس و نیز مفاهیم روانکاوی هویت سازی جنسیتی و جنسی است که بطور عمده ناخودآگاه صورت می گیرد. جودیت باتلر نیز می داند که انسان خارج از دیسکورس وجود ندارد و چنین خواستهای افراطی محکوم به شکست است(2). موضوع این است که گرایش جنسی و هویت جنسی موضوعی بسیار پیچیده و در عین حال عمیق است و می تواند از طرف دیگر نیز در طی زمان به شکل کوتاه مدت و یا درازمدت در خویش نیز تحولاتی صورت دهد. می توان حقیقتا در روابط همجنس خواهی نیز حالات زنانه/مردانه مشاهده کرد، چه در اشکال کاملا مشخص روابط بوچ/فم ویا در اشکال پنهان آن،اما این به معنای دگرجنس خواهانه دیدن اساس روابط همجنس خواهانه نیست. همانطور که در روابط دگرجنس خواهانه همیشه احساسات همجنس خواهانه نیز وجود دارد و نقش بازی میکند. اینگونه یک زن فم که از یک زن مرد نما خوشش می آید، نمی تواند به شکل زنی نگریسته شود که در واقع مرد می خواهد بلکه بقول نقل قول زیبایی از یک زن فم <او می خواهد دوست پسرش یک دختر باشد>.(3) یا یک زن همجنس خواه دیگر اعتراف می کند که او دوست دارد گاهی با مردان همجنس خواه رابطه سکسی داشته باشد. یا بقول سن ژنه نویسنده هموسکسوئل فرانسوی<یک مرد با یک مرد به معنای یک مرد دوبرابر است> و نه یک رابطه مرد/زنانه پنهان. حاصل این پدیدهها و قبول این تفاوطها به معنای شکستن مفاهیم خشک هویتهای جنسیتی و جنسی و دیدن سیال بودن و امکان تحول در درون آن است، اما این بدان معنا نیست که هرکس می تواند به دلخواه همجنس خواه و یا دگرجنس خواه شود، زیرا این هم به معنای نفی دیسکورس است که واقعیت ما را می سازد و هم به معنای نفی روابط عمیق ناخودآگاه ادیپالی و هویت یابی جنسیتی و جنسی است که غیرقابل برگشت و یا سرکوب است. اینگونه نیز کوئیر تئوری براساس نگاه فوکو و باتلر و غیره در پی دست یابی به دیفرانس دریدایی و بازی دیفرانس دریدایی جنسیتی و کمک به شکاندن ساختارهای بسته هویتی و باز کردن این ساختارها و ایجاد تحولات و تفاوتهای نو و رشد نگاهی پلورالیستی و چندجنسیتی و چند جنسی می باشد. تئوری کوئیر در پی دست یابی به این جهان رنگارنگ و عبور از متافیزیک مدرن و دستیابی به دیفرانس دریدایی و بازی جاودانه دیفرانس دریدایی و ساختارشکنانه هویتهای جنسیتی و جنسی شکل می گیرد ، تا با گسترش و تحکیم این نگاه ساختارشکنانه و دیفرانس دریدایی زمینه را برای رشد پلورالیسم و تسامح جنسیتی بیشتر فراهم سازند و با عبور از نگاه دوگانه متافیزیک مدرن و تن دادن به این هویتهای جنسیتی متفاوت که در یک بازی جاودانه مرتب یکدیگر را بازتولید می کنند و بر هم تاثیر می گذارند و تفاوتهای نو می آفرینند، به جهانی متفاوت و متفاوط و مرتب در حال تحول و ساختارشکنی دست یابند.(4).

3/ مشکل اساسی تئوری کوئیر بباور من در همان نقطه قدرتش قرار دارد، زیرا جسم و زنانگی و یا مردانگی، تنها یک پدیده دیسکورسیو نیست و در واقع رابطه جسم و دیسکورس یک رابطه دیفرانس دریدایی است که جسم با خواستها و اشتیاقاتش مرتب دیسکورس جسم را می طلبد و می آفریند و از طرف دیگر دیسکورس جسم و زنانگی و مردانگی و حالت سمبلیک جسم و جنسیت در زبان مرتب این جسم را می آفریند و بازمی آفریند. یعنی جسم و دیسکورس در یک رابطه دیفرانس دریدایی قرار دارند و جسم، دیسکورس تعویق یافته و متفاوت است و دیسکورس،جسم تعویق یافته و متفاوت و تفاوت در یکی،ایجادکننده تفاوت در دیگریست. مشکل نگاه کوئیر در واقع مشکل اساسی دیسکورس مدرن و حتی پسامدرن و پاشنه آشیل این نگاه مدرن نیز هست، یعنی ناتوانیش از دیدن جسم به سان یک وجود خودآگاه،تمنامند و تاثیرگذار بر دیسکورس است.
پاشنه آشیل دیسکورس مدرن و حتی نگاه پسامدرن مفهوم <جسم> است. دیسکورس مدرن بقول لوهمان، یکی از پایه گذاران مهم <تئوری سیستمها>، اساسش بر مفهوم سوژه قائم بالذات و رابطه سوژه/ابژه ای با هستی قرار دارد. اینگونه نیز از دکارت تا سارتر، از فروید تا لکان، از فوکو تا باتلر و کوئیر تئوری ، همه در نگاهشان به جسم ، جسم را موجودی پاسیو می پندارند که یا سوژه و یا دیسکورس او را به اختیار خویش می گیرد و نقش خویش را بر او می زند. اینگونه مفهوم جنسیت به سان یک شدن، در نهایت ادامه این نگاه مرکزی و خطای مرکزی دیسکورس مدرن است. موضوع اما این است که جسم یک وجود پاسیو و یک ورق سفید نیست که نقش نگاه اجتماع و دیسکورس را بر خویش می پذیرد بلکه جسم خودآگاهست و در حقیقت رابطه جسم و زبان، رابطه جسم و دیسکورس یک رابطه دیفرانس دریدایی است که در آن جسم به سان زبان تعویق یافته و متفاوت و زبان به سان جسم تعویق یافته و متفاوت وجود دارند و بر هم تاثیر متقابل در یک بازی جاودانه دیفرانسی می گذارند. جسم خواستهای خویش را به اشکال مختلف بیان می کند و این خواستها در دیسکورس و زبان پذیرفته و جذب می شوند و اینگونه به جسم دیسکورسیو تبدیل میشوند و از طرف دیگر این جسم دیسکورسیو به معنای مفهوم دقیق و کامل جسم نیست، بلکه معنای خلق شده وسمبلیک جسم است که مرتب در بازی جسم و دیسکورس متحول می شود. اینگونه ما به سان سوژه و جسم توسط دیسکورس آفریده میشویم و همزمان این جسم دیسکورسیو توسط خواستهای مداوم جسم ما، که مرتب از ناخوداگاهی به خودآگاهی در حال عبور و جذبند در حال تحول و تکامل است و دیسکورس بایستی مرتب خواستهای نوی جسم و یا تحولات مورد نیاز جسم را برای توانایی بازتولید خویش، رمززدایی، جذب و بشیوه تمنای سمبلیک بیان کند. اکنون در جهان مدرن نگاهی نو و جسم گرایانه و بشیوه عبور از دوآلیسم تن و روح و با گذار از متافیزیک مدرن زن/مرد،خرد/احساس، در عرصه های مختلف در حال رشد است که در واقع بباور من که یکی از هواداران این نگاه هستم، قویترین و رادیکالترین و علمی ترین زمینه ساز تحولات و نیز ایجاد گر تئوریهای نو در کنار زمینه سازی برابریهای بهتر جنسی و جنسیتی است. اینگونه نیز هویت جنسیتی و جنسی انسانها یک تولید جسم و دیسکورس در این بازی دیفرانس دریدایی است و در آن هم خواستهای عمیق بیولوژیک، هورمونی، روانی و هم خواستهای اجتماعی و غیره شرکت دارند که در بهترین حالت به ایجاد یک دیسکورس جنسی و جنسیتی زنانه/مردانه چندگانه و چندلایه و به یک <برابری در عین تفاوت و تفاوط> تبدیل میشود و این برابری در عین تفاوت و تفاوط میان هویتهای زنانه و مردانه چندلایه و هویتهای جنسی چندلایه، ایجاد گر و ادامه دهنده بازی جاودانه عشق و قدرت و تحول و تفاوت می شود. اشکال اساسی تئوری قوی باتلر،فوکو و حتی لکان در این تن ندادن نهایی به این مفهوم جسم است. اینگونه باتلر توهم وار خیال می کند که جنسیت تنها یک <شدن> است و متوجه خواستهای جسم و نیازهایش و قدرت خواستهایش نیست و تک ساحتی می نگرد و بدینخاطر فکر می کند که میتواند با کمک پارودی و نقضیه گویی بر این تحولات بنیادین و عمیق چیره شود و یا تفاوتهای عمیق ایجاد کند و یا هواداران تئوری کوئیر می پندارند که این تسامح جنسییتی و جنسی می تواند کامل سیستم جنسیتی و جنسی را تغییر دهد. یا بخشی از آنها قادر به تفاوت گذاری دقیق مابین جوان شدن سن رابطه جنسی و ایجاد رابطه میان بزرگسالان و نوجوانان یا جوانان و مرز آن با پدوفیلی و غیره نیستند و نمی توانند دقیقا این مرزها را تعیین کنند. زیرا برای دستیابی به این مرزهای علمی در واقع بایستی به یک وحدت در کثرت نیز دست یافت،با آنکه طبیعتا این مرزها قابل تحول هستند. همینگونه نیز حالت چندجنسیتی باز هم نمی تواند این احساس بنیادین بخش اعظم بشریت را از بین ببرد که خویش را بیشتر یا مرد و یا زن احساس می کنند. در واقع بر پایه این نگاه جسم گرایانه که به یک وحدت در کثرت و یا کثرت در وحدت دست می یابد،می توان هم به تفاوط گذاری کوئیر دست یافت و هم متاروایتهایی مثل جنسیت و جسم را نیز حفظ کرد، اما همزمان این مفاهیم را مثل خود جسم، چندلایه و چون یک کثرت در وحدت نگریست. زیرا جسم یک بودن در شدن،یک شدن در بودن است. زیرا جسم،جنسیت، هویت جنسی یک پدیده طبیعی/دیسکورسیو و یک دیفرانس دریداییست.
با چنین نگاهی نیز می توان درک کرد، که چه جنبش فمینیستی ایرانی،چه جنبش جنسی و جنسیتی ایرانی،بایستی در خویش و برپایه خواستهای مدرن خویش،همزمان تن به این تفاوطهای پسامدرن خویش دهد. اینگونه نیز برای مثال اگر جنبش فمینیستی در کمپین زنان برای دستیابی به برابری حقوقی و جنسیتی مبارزه می کند و این خواست بایستی از طرف تمامی مردان و زنان مدرن پشتیبانی شود، بایستی از طرف دیگر درون خویش را بروی حالات متفاوت منطقه ای،قومی و نیز تفاوتهای جنسیتی و تفاوطهای جنسیتی نیز باز کند و نمی تواند این موضوعات را به فردا موکول سازد. همین گونه نیز روشنگرایی جنسی و جنسیتی بایستی در عین پافشاری بر خواستهای مدرنش و تلاش برای رفع هرگونه تبعیض جنسی و جنسیتی در قانون ، در فرهنگ و زبان،همزمان بایستی درون خویش را بر این تفاوطهای خویش از جهان مدرن باز کند و به هویت جنسیتی و جنسی مدرن و متفاوت خویش دست یابد و همزمان این هویتها بایستی چندلایه و قابل تحول و تفاوت گذاری نو باشد. زیرا میان همجنس خواه ایرانی و اروپایی نیز،میان دگرجنس خواه ایرانی و اروپایی نیز تفاوتهایی در کنار تشابهات وجود دارد که این تفاوتها ناشی از معنای متفاوت زنانگی/مردانگی،همجنس خواهی/دگرجنس خواهی در این فرهنگ و تاریخ است و نمی توان هر چیز مدرن را بسادگی کپی کرد. همانطور که فمینیسم ایرانی در عین خواستهای مدرنش بایستی به تفاوتهای فرهنگی و دیسکورسیو و تنوع این تفاوتهای فرهنگی در میان زنان کشورش تن دهد و ایجادگر یک هویت زن مدرن و متفاوت و چندلایه،یک فمینیسم مدرن و چندلایه و متفاوت ایرانی باشد، وگرنه نمی تواند به بحران هویت زنان ایرانی پاسخ گوید،همانطور که در نقدم بر فمینیسم ایرانی و بر جنبش خوب کمپین زنان مطرح کرده ام. بدون این تفاوت گذاریها و تن دادن به هویت متفاوت و متفاوط مدرن ایرانی خود، هم جنبش فمینیستی و کمپین زنان در نهایت ناتوان از تحول بنیادین می ماند و هم نمی تواند پاسخی به بحران هویتی زنان ایرانی بدهد و هم روشنگری جنسی ایرانی نمی تواند پاسخی مدرن و بر بستر این تفاوتهای فرهنگی به معضلات جنسی و جنسیتی و بحران جنسی و عشقی ایرانیان دگرجنس خواه/همجنس خواه/دوجنس خواه و غیره دهد. برای مثال با عدم توجه به چنین مسائلی و عدم شناخت دقیق معضلات فرهنگی جامعه و روان خویش و عدم درک ضرورت تلفیق، آنگاه کم کم جنبش خوبی مثل کمپین زنان، دچار حالات قهرمان گرایی مردانه می شود و در کنار تلاش درست و مدرنش برای آزادی یارانش و افشای ستمهای اعمال شده، اما کم کم حالات قهرمان گرایی قدیمی و حماسه سراییها نیز بروز می کند. در حالیکه یکی از موضوعات مهم جنبش مدرن ایرانی رهایی از هرگونه تفکر قهرمان گرایی و حماسه گراییست. زیرا دیسکورس نارسیستی ایرانی و بازی تراژیک ایرانی بر مبنای این سه فیگور قهرمان/ضدقهرمان/ تواب یا شکست خورده و تبدیل مداوم آنها به یکدیگر و بازتولید دیسکورس سنتی ایجاد شده است. همانطور که در نقدم بر رمان قاسمی و یا مقالات دیگرم این حالات دیسکورس ایرانی را نقد و تحلیل کرده ام. حاصل اینکه از یکطرف کم کم حالات قهرمانی در میانشان جلوه می کند و از طرف دیگر برای مثال مقاله تخصصی مرا در نقد فمینسم و فمینیسم ایرانی و کمپین را، که برای ایشان و یا سایت کانون زنان فرستاده شده است، یا بدون جوابی رد می کنند و یا به انواع و اشکال مختلف از نشر آن خودداری می کنند. گویی که مردان تا آنزمان که طرفداری کنند، حرفشان درج می شود ولی همین که در کنار تشویق به نقد نیز بپردازند، دیگر بار موضوع جنبش زنانه/مردانه و کشیدن پرده حجابی میان آنها بوجود می آید و مسائل به مسائل خودی و بیگانه تبدیل میشود. طبیعی است که چنین نگرش خطرناکی در گام بعدی به پاکسازی نظرات زنان مخالف نیز می پردازد. در حالیکه از طرف دیگر هر طرفداری معمولی و یا تخصصی از هر شخصی را سریعا درج می کنند. زیرا بنوعی خواهان طرفداری دیگران از کمپین بدون نقد بنیادی و یا با نقدی اندک هستند و نه آنکه شخصی و آن هم احتمالا مردی به نقد فمینیسم و فمینیسم ایرانی و کمپین بپردازد و در عین حال از آنها نیز دفاع کند. اینگونه برایش مرتب نشریه اینترنتی و مطالب آپ دیت شده را می فرستند، اما نشر مقاله را به انواع مختلف ممنوع می سازند و اینقدر رودرواسی بازی و بهانه گیری می کنند که شخص از خیر بیان نظرش بگذرد و آنگاه آنها نیز سریعا موضوع را حل شده تصور می کنند و به فراموشی می سپارند. با آنکه می دانند که برای مثال نگاه من در عین دفاع از کمپین زنان و امضاء کردن این کمپین از روز اول در عین حال به نقد مدرن آن می پردازد. اما مشکل نگاه قهرمانانه همین است که برای حفظ یگانگی نارسیستی اش به نفی هر انتقادی می پردازد. خوشبختانه عنصر اصلی این جنبش هنوز بسیار سالم است و این خطاها هنوز خوشبختانه اندک است،اما اگر به این موضوعات توجه نکند و این جنبش هرچه بیشتر به هویت متفاوت و متفاوط مدرن خویش دست نیابد، نه به تغییر اساسی جامعه کمک نهایی می رساند و نه برای رفع بحران هویت زنان جوابی دارد و اینگونه سیستم می تواند در نهایت او را در خویش حل کند و او بایستی حتی در صورت موفقیت و پس از یک میلیون امضاء بدنبال پنج میلیون امضا باشد،بدون آنکه به تلفیق و تحول درونی زنان ایرانی و بسیج گسترده این زنان برای تحول قانونی دست یافته باشد. و یا زیر فشار ضربات مختلف هر روز بیشتر خشمگین و قهرمان گراتر می شود و ما شاهد تکرار تراژدی سابق خواهیم بود. زیرا تنها راه در همه عرصه ها، دستیابی به تلفیق خویش و ایجاد یک مدرنیت متفاوت ایرانی،ایجاد یک هویت مردانه و زنانه مدرن و متفاوت ایرانی در کنار ایجاد برابریهای قانونی جنسی/جنسیتی، ایجاد روشنگری جنسی مدرن و متفاوت ایرانی در کنار تحولات ساختاری و قانونی مدرن برای تحکیم این روابط و روشنگری نوی ایرانیست. از اینرو بایستی کم کم به مباحث جنسیتی و جنسی عمیقتر نگریست و به درک تفاوتها و تشابهات فرهنگی و ضرورت تلفیق در همه زمینه ها دست یافت. برای مثال مخنث ایرانی در گذشته همجنس خواه نبوده است، زیرا بقول فوکو همجنس خواهی پدیده ای مربوط به مدرنیت است. تنها می توان از حالات همواروتیک سخن گفت.همانطور که باصطلاح فاعل قدیمی ایرانی، شیوه شاهد و شاهد بازی، در واقع و در معنای مدرن همجنس خواهی یک حالت همجنس خواهانه نیست، بلکه ترکیبی از حالات و فانتزیهای همواروتیک و دگرجنس خواهانه در یک جامعه بسته و اخلاقیست که از طرف دیگر در خفا و بقول نگاه جالب افسانه نجم آبادی در کتابش < زنان سیبیلو و مردان بی ریش> دارای انواع مختلف این حالات و زیبایی شناسی همواروتیک و عاشقانه است. از اینرو نیز مفهوم مدرن همجنس خواهی ایرانی/دگرجنس خواهی ایرانی بایستی بر بستر این تفاوتهای فرهنگی و با جذب نگاه مدرن و پسامدرن به تلفیقهای مختلف خویش دست یابد و اروتیسم و روشنگری جنسی متفاوت ایرانی را بیافریند. همانطور که این روشنگری جنسی بایستی در حالات همجنس باز/دوجنس باز جدید ایرانی، حالات عارفانه اش،یا حالات مذهبیش را که ریشه در مفهوم عشق ایرانی و این حالات اروتیکی پنهان نهفته در عرفان ایرانی را دارد و از سوی دیگر نوع حالات همجنس خواهیش و تفاوتش با همجنس خواهان اروپایی را بخاطر این بستر متفاوت فرهنگی درک کند و در نظر بگیرد و بر آن اساس تلفیق ایجاد کند وگرنه این روشنگری جنسی نمی تواند پاسخی مدرن و درست به بحرانهای جنسی و عشقی این همجنس خواهان و دوجنس خواهان دهد .همانطور که حالت دگرجنس خواهانه اش نیز در عین تشابه متفاوت است. از اینرو نیز بایستی بحران مفهوم عشق ایرانی و نیاز ایرانی دگرجنس خواه،همجنس خواه،دوجنس خواه و غیره به دست یابی به یک مفهوم تلفیقی و مدرن از عشق را درک و لمس کرد و جوابی بر آن و برای خویش یافت. همانطور که بایستی علت افراط گریهای جنسی و عشقی را بر بستر این مناسبات فرهنگی درک و لمس کرد و برای آن پاسخهایی یافت. بدون آنکه این پاسخها به معنای ایجاد یک محدودیت جدید احساسی باشد. مهم یادگیری اعتماد به تن خویش،به احساس و مرز عشقی و جنسی خویش و جلوگیری از داغانی خویش و دیگری در نتیجه طغیانهای خیالی جنسی ویا عشقی است. بدون دست یابی به نگاه مدرن و متفاوت خویش و به این جسم و اروتیسم و عشق چندلایه قابل تحول خویش، روشنگری جنسی ایرانی در حد کلی گوییهای عمومی در باب نرمال بودن همجنس خواهی و یا دوجنس خواهی و این مسائل باقی می ماند و نمی تواند به این انسانهای همجنس باز/دگرجنس باز درگیر در روابط و معضلات عشقی/اروتیکی و احساسی خویش، راه حلهای مناسبی برای حل مشکلات فردی و جمعی، در کنار ایجاد مفاهیم مدرن همجنس بازی/دگرجنس بازی و در کنار تلاش برای رفع محدودیتها و تبعیضهای قانونی و ایجاد برابری جنسی و جنسیتی ارائه دهد. زیرا همه این انسانها، یکایک ما در گیر این بحرانهای جنسی/عشقی و اروتیکی هستیم و می دانیم که بدون تلفیق محکوم به تکرار تراژیک این بحران تا حد فرسودگی و پریشانی خواهیم بود. همانطور که بحران سنت/مدرنیت ایرانی تنها بکمک یک تلفیق و جذب مدرنیت در این بستر فرهنگی و پاکسازی این بستر فرهنگی از عناصر ضدجسم و ضد خرد و عشق قابل حل و زمینه ساز رنسانس ایرانی خواهد بود. برای مثال می خواهم از رفیقی خوش فکر و جسور همجنس خواه اینجا یاد کنم، که در همان سال اول آمدنش در خارج از کشور کامینگ اوت کرد،آنهم در فضای هفده/هیجده سال پیش جامعه ایرانی مقیم اروپا و توانست بر خواست خویش و نرمال بودن جهت گیری جنسی خویش در میان ایرانیان و ایجاد احترام به خویش و به نظرهایش دست یابد و حتی آنقدر پیش رفت که مادرش با او و عشق آلمانیش در یکخانه برای مدتی زندگی می کرد و او را قبول کرده بود. اما همین دوست که از پس همه پیش داوریهای اخلاقی ایرانیان هموطنش بر آمده بود و مهر خویش را بر محیط زندگیش زده بود، در نتیجه شکست عشقیش با عشق آلمانیش و درگیری شدید مفهوم عشق پرشور ایرانی او با عشق باصطلاح هشیارانه همسر آلمانیش چنان داغان شد که برای فراموشی دردش و نیز فراموش کردن دردهای قدیمی دوباره سرباز کرده بقول خودش تمامی وقتش را در پارتیها می گذراند و سرانجام بعد از چند سال من خبر خودکشی و مرگش را و خبر احتمال بیماریش به ایدز را شنیدم. همین بحرانهای عشقی و احساسی و جنسی را یکایک ما و دیگران نیز به انواع مختلف تجربه کرده و یا می کنیم و بهای آنرا با دردها و تلفات احساسی و عشقی فردی و جمعی داده ایم و بر اساس این شناخت و براساس این بحرانهای خویش به ضرورت تلفیق و یافتن نگاه متفاوت و مدرن خویش پی برده ایم و در حال بیان تلفیقهای خویش و راههای نوی این تلفیقها در همه عرصه های هنری،جنسی،عشقی و علمی هستیم. زیرا این بحرانها بدون تلفیق مدرن و متفاوت پایان نمی یابد. همین اکنون نیز در داخل کشور و خارج از کشور بخش عظیمی در پی یافتن راهی برای برون رفت از این بحرانهای عشقی و جنسی و یافتن تلفیق میان نگاه شرقی و ایرانی خویش و اشتیاقات مدرن خویش،میان آرزوهایشان و نیز خشم و طغیانشان هستند و حاصل این جستجو بویژه بخاطر فضای بسته اخلاقی و پنهان کاری و نبود روشنگری جنسی خوب، بویژه برای روابط پنهان و گاه بی مرز همجنس خواهان یا دگرجنس خواهان جوان گرفتار در بحران هویت و جنسی خویش، حاصلی تراژیک و خطرناک و با تلفات بزرگ احساسی و انسانی برای آنها و برای جامعه و فرهنگ ماست. از اینرو بایستی ما به مفهوم جدید عشق خویش، به مفاهیم جدید هویتی جنسی/جنسیتی و فردی مدرن و متفاوت خویش که می تواند چندلایه و دارای انواع مختلفی از این تلفیق و حالات عشقی/اروتیکی و جنسی باشد،دست یابیم. هویتی نو که من آنرا عاشق و عارف زمینی و خردمند شاد می نامم و همزمان می دانم که تلفیقهای دیگری نیز توسط دیگران در حال بوجود آمدن است و نیز ممکن است. هویتی جنسی و جنسیتی نو که در نگاه من فردیت جنسیتی و جنسی چندلایه ایرانی نام دارد. هویت مدرن ایرانی که من آن را هویت مدرن و رنگارنگ ایرانی می نامم .عشقی نو که من آنرا عشق پرشور ایرانی همراه با قبول فردیت دیگری و عشق عارفان زمینی و عاشقان زمینی خندان می نامم. حالتی اروتیکی نو که در آن جسم و شور جنسی چندلایه ایرانی هم قادر به تن دادن به اشتیاقات مدرن و اروتیسم بی پروای مدرن خویش است و هم قادر به تن دادن به اروتیسم پر شرم شرقی خویش و قادر به تلفیق هر دو بر بستر جسم و تن خویش و با قبول مرزهای خویش و احترام به خویش و دیگری. مفاهیم عشق و اروتیکی که در عین تلفیق چندلایه و مرتب قادر به دگردیسی و نو شدن هستند،زیرا متعلق به جهان سمبلیک فرد هستند. زیرا جهان سمبلیک ما بقول لکان هیچگاه به نوشته شدن و نو شدن پایان نمی دهد. تنها این مفاهیم نو و راههای تلفیقی نو و متفاوت که توسط روشنفکران مختلف و در عرصه های مختلف در حال بوجود آمدن است، می تواند به بحرانهای هویتی و جنسی ایرانیان پایان دهد و ایجادگر رنسانس ایرانی گردد. تلفیقهایی که در عین مدرن بودن، متفاوت و ایرانی، دو ملیتی و چند نگاهی هستند و بجای گرفتاری در حالت شترمرغی به یک فردیت مدرن و متفاوت خویش دست می یابند که برای هر دو فرهنگشان جذاب و اغواگر است و می تواند به آنها کمک کند، در برابر معضلات عشقی/فردی/جنسی در این جوامع دارای یک تکیه گاه درونی باشند و داغان نشوند و همزمان بتوانند به عنوان روشنفکر جامعه خویش، به عنوان مهاجر خندان و اغواگر، به ایجاد نگاهی نو و راههایی نو کمک رسانند و ایجادگر ارتباط و دیالوگ میان دو جهان مدرن و سنتی شان شوند . یا بقول دلوز به یک گرگ بیابان و یا بقول من به یک شیطان خندان و اغواگر تبدیل شوند که در مرزهای دو فرهنگش می زید و مرتب راههای فراری از دیسکورس عمومی و راههای تفاوت گذاری نوینی می آفریند و این شیاطین خندان و عاشقان شرور می توانند با این تلفیقهای نوی خویش مرتب در جهان خویش و فرهنگ کشور مدرن یا سنتی خویش تفاوت ایجاد کنند و در دیسکورس راهی نو ایجاد کنند. همانگونه که نگاه عارف زمینی من، در برخورد با هموطن آلمانیش به ارثیه و دیسکورس آلمانیش تن می دهد و به <ساتور خندان>، به <جسم خندان و خود یا سلف خندان> دگردیسی می یابد و به خردمند و قدرتمند عاشق تبدیل می شود. زیرا او در هر دو فرهنگ و دیسکورس ریشه دارد و در معنای نیچه ای هم یک اروپایی خوب و یا یک ایرانی خوب است. نگاه و راهی که در عین حال قادر است،مرتب با انتقاد دیگر کاملتر و قویتر شود و رشد کند و از اینرو خواهان دیالوگ است. زیرا وجودش همیشه ناتمام و در حال تحول و ایجاد تلفیقی نو بر بستر این جسم خندان و چندلایه خویش است. همانطور که در مقالات سریالیم در باب <کاوشی در روان جمعی ایرانیان از خاستگاه آسیب شناسی مدرنیت> به این بحرانهای مختلف جنسی،عشقی،فردی،گیتی گرایانه،جنسیتی ایرانیان پرداخته ام و بر اساس این نگاه نو و تلفیقی خویش راههای نویی برای عبور از این بحرانهای هویتی مطرح کرده ام.

نکته نهايي انتقاد شما به ترجمه کوئير به دگرباش جنسي است که در اين انتقاد من نيز کاملا هم نظر شما هستم، با آنکه من از جهت ديگري اين انتقاد را مطرح مي کنم. بباور من نه تنها کلمه دگرباش جنسي،همانطور که شما و نيز دوست گرامي فرهنگ توضيح داده است، ترجمه غلطي براي کوئير است، بلکه کساني که اين کلمه را ساخته اند،حتي بباور من وقت کافي به خودشان نداده اند که با همکاري چند متخصص مسايل جنسيتي و نيز همکاري يک متخصص زبان مانند آشوري و غيره، به يک برابر نهاد مناسب دست يابند. زيرا کوئير در معناي کلامي به معناي متفاوط جنسي یا در معنای کلیتر و عمومیتر به معنای متفاوط جنسی/جنسیتی است. زيرا اين انديشه در انديشه پسامدرني و ساختارشکنانه ريشه دارد. حتي واژه فراهنجار نيز نمي تواند اين پويايي مداوم و تفاوت گذاري هويتي مداوم در کلمه کوئير و شکاندن متاروايتهاي هويتي را کامل بازگو کند. پس يا بايد کلمه متفاوط جنسي را براي برابر نهاد کوئير استفاده کنند و يا بکمک يک متخصص زبان، به کلمه دقيقتري دست يابند. انتقاد نهايي من اين است که اصلا چرا بايستي براي هر کلمه اي ما يک برابرنهاد ايراني داشته باشيم و چرا مثل ديگر کشورها نمي توانيم کوئير را همينگونه به فارسي بنويسيم و استفاده کنيم. همانطور که کوئير در آلماني و احتمالا ديگر زبانهاي اروپايي نيز به همان شکل نوشته و برای مثال به شکل آلماني خوانده ميشود. هر زبان مدرن بايستي قابليت جذب مقداري کلمات مهاجر را در فرهنگ خويش در هر سال داشته باشد وگرنه اين زبان هنوز زبان مدرن نيست. از اينرو بباور من ما بايستي کوئير را همينگونه استفاده کنيم و در معناي کلامي آنرا به معنای متفاوط جنسي بفهميم.

باري خوشحالم که در مجموع اين مسائل از طرف افراد مختلف در حال نقد و بازنگريست. زيرا روشنگري جنسي ايراني احتياج به همه ما دارد و احتياج به چشم اندازهاي مختلف بحث دارد.برای دوستان علاقه مند لینک مقاله ام در باب < از برهنگی تا شرمندگی> و لینک نقدم بر مسائل جنسیتی و فمینیسم را در قسمت ادبیات زده ام. موفق باشيد.


پایان


*****
نظرات درج شده در ذیل این مقاله :
 
سلام .خیلی خوبه که به این موضوعات می پردازید ولی چه خوبه یه جوری بنویسد که به جز شما و اقای تیزبین بقیه هم منظورتونو درک کنن .خیلی از اصطلاحات تخصصی استفاده کردین .و بیشتر گیج کننده هست تا اموزنده .
نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 3:34 | لینک  | 

تآملی در واژه ” دگرباش”

تیزبین

 زبان فارسی تنها در عرصه تکنیک، صنعت و اینترنت کمبود واژه ندارد، در عرصه مباحث جنسی هم با کمبود واژه مواجه است. به نوشته های بعضی از روشنفکران دگرجنسگرا که گاهی در عرصه مسائل جنسی قلم می زنند دقت کنید تا ببینید که چگونه پورنوگرافی را “هرزه” نگاری ترجمه می کنند و چون “هرزه” هم منفی است پس زمین و زمان را بهم می بافند تا بین اروتیک و پورنوگرافی دیوار چین بکشند در حالی که مرزی بین ایندو نیست.  

اخیرآ هم واژه ” دگرباش” یا ” دگرباشان جنسی” در محافلی  در درون جنبش همجنسگرایان ایران رواج یافته است و عده ای  بدون توجه به معانی  و اشکالات وارده بر آن، این واژه را چپ و راست بکار می گیرند. 

زمانی هنرمندان سوررئالیست بخصوص زنان نقاش سوررئالیست فمینیست با هدف بزرگداشت جنسیت و تصویر بدن بدون روح ( یا جان) و نشان دادن اینکه  بدن خود بخود مردانه و زنانه ندارد، به کشیدن تصاویری رو آوردند که بعدآ معلوم شد همه در خدمت پاسخگویی به فانتزی و نیازهای جنسی مرد(سالارانه) قرار می گیرند. بدان دلیل که در اینگونه نقاشی ها زنان عمدتآ لخت، با آلت جنسی و پستانهای برجسته و چه بسا بر بالای دار تصویر می شدند اما تصاویر مردان اغلب در غبار و کت و شلوار پوشیده. 

بکارگیری واژه ” دگر باش”  یا “دگرباشان جنسی”   برای اقلیت جنسی در کشور آنهم توسط عده ای از همجنسگرایان و همینطور ترجمه پورنوگرافی به ” هرزه” نگاری آدم را بیاد همان زنان هنرمند سوررئالیست می اندازد. در این مطلب اما به تناقضات و اشکالات وارده بر “دگرباش” پرداخته می شود. 

” دگر باش” ظاهرآ ترجمه ای است از واژه انگلیسی ” کوئیر” و علت  بکار گرفتن آن توسط بعضی از همجنسگرایان  ایران، همانا فراگیر بودن آن اعلام می شود. یعنی واژه ” همجنسگرا” تنها شامل زنان و مردانی می شود که  گرایش جنسی همجنسخواهانه  دارند و  انواع و اقسام گروه های جنسی دیگر که در معرض انواع فشارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هستند، را در بر نمی گیرد؛ از جمله ترانس سکشوالها و ترانس وستیت ها (1)  یا سادومازوخیست ها. پس  برای جبران محدودیت مرزهای واژه همجنسگرا از ” دگرباش جنسی” استفاده می شود. جالب اینجاست که بجزء تعدادی از همجنسگرایان، هیچ کس دیگری از جمله افراد گروه های جنسی مهجور  واژه ” دگرباش” یا ” دگرباش جنسی” رادر مورد خود بکار نمی برند. 

کوئیر یا دگر باش کلآ هویت جنسی و همینطور گرایش جنسی را مسکوت می گذارد و همه را در زیر یک چتر می برد یا بزبان دیگر همه را در یک دیگ می ریزد و آشی می سازد که معده را بهم می زند. 

 آنچه در کوئیر برجسته می شود این است که فرد تمایل و سلیقه جنسی متفاوتی از سلیقه و هنجارهای حاکم دارد. حال طرف چه همجنسگرا باشد چه دگرجنسگرا، چه ترانس سکشوال باشد چه بای سکشوال و غیره. نباید فراموش کرد که بسیاری از مردم، به اشتباه، همجنسگرایان را عمدتآ پسرانی می دانند که صرفآ نقش مفعول در رابطه با مردان دیگر( که جامعه آنها را دگرجنسگرا می داند) ایفا نموده ، می خواهند لباس  جنس مخالف بر تن کرده و در نهایت تغییر جنسیت دهند.  قاطی کردن و کم رنگ کردن هویت  و گرایش همجنسگرا و سکوت در مورد تفاوت آن با گروه های جنسی دیگر نه تنها توهم جامعه را اصلاح نمی کند بلکه به آن دامن هم می زند. در حالی که پرداختن به موضوع گرایش جنسی همجنسگرایان و هویتی که با خود بهمراه دارد و معرفی این هویت و دفاع از اعتبار اخلاقی و علمی آن می بایست مسئله مرکزی امروز جنبش همجنسگرایان کشور باشد.هر چند هویت (از جمله هویت جنسی) ممکن است بحث گسترده ای بطلبد و در مورد پایداری یا عدم پایداری آن نظرات  متفاوتی وجود داشته( یا زاده شوند). اما در شرایط فعلی ایران دادن این آگاهی که فرد همجنسگرا هویت جنسی اش این است، از فیزیک  بدن خود و آلت جنسی خود ناخشنود نیست  و همچون ترانس سکشوالها نمی خواهد تغییر جنسیت دهد ، بسیار  مهمتر از ورود به بحث های آکادمیک و روشنفکرانه (عمدتآ چپ روانه) است. توجه داشته باشیم که ترانس سکشوالها بیمار بودن خود را رد نمی کنند حداقل به این خاطر که دولتها مخارج تغییر جنسیت آنها را تقبل کنند، در حالی که همجنسگرایان بیمار نیستند خواهان تغییر جنسیت نمی باشند.علیرغم آنکه خود نظریه کوئیر آنچنان  که باید و شاید تبیین نشده و در غرب هم کلی ایراد و اشکال به آن وارد می دانند، اما در ادبیات  همجنسگرایان ایران کلآ بحث چندانی در باره آن صورت نگرفته و مهمتر از آن هیچگونه برخورد تئوریک انتقادی یا تبیینی نسبت به آن انجام نشده  و بدون سر و صدا به ” دگرباش” ترجمه و از پنجره جنبش آن را وارد کرده اند. درس گیری از تجارب جنبشهای همجنسگرایان  جهان و معرفی مباحث آنها در درون کشور حق جنبش همجنسگرایان کشور است اما کپی برداری صرف و چشم بسته  و بدون  توجه به مکان، فضا و شرایط، گاهی به نتائج عکس می انجامد.  

واژه کوئیر بدرستی با پیشداوریهای درون  همجنسگرایان و  دیگر اقلیت های جنسی می ستیزد ولی در پرداختن به هویت های جنسی افراد از واژه ” همجنسگرا” بسیار کم می آورد.درست است که واژه همجنسگرا در باره رنگ پوست و نژاد و زبان و قومیت افراد سکوت می کند اما این بمعنای تآئید نابرابریهای وارده بر افراد و اقلیت ها یا ملیت ها بخاطر تعلق طبقاتی یا قومی و نژادی نیست. در عین حال واژه ” کوئیر” با همه ادعاهایش در اینباره،  اما چیز دندان گیری برای ارائه کردن ندارد.کوئیر یک زمانی نوعی  فحش و توهین ( به همجنسگرایان) در غرب محسوب می شد و مانند بسیاری واژه های منفی مشابه همراه با پیشرفت برابری جویی های همجنسگرایان آن جوامع محتوای آن تغییر داده شد و شکل نوعی ” اعلان جنگ” به تعصبات اجتماعی بخود گرفت ” من با هنجارهای شما نمی خوانم، من متفاوت هستم، نمی خواهم مثل شما باشم، کاری هم نمی توانید بکنید. قانون هم از من حمایت می کند.” چنین باریکاد گرفتنی برای فضای پست مدرنیسم اجتماعی غرب شاید جنجال برانگیز نباشد و جامعه را به مقابله جویی با فعالیت های همجنسگرایان و دیگر اقلیت های جنسی نکشاند اما چنین سنگر گیری برای جامعه نیمه سنتی با سیستم غیردمکراتیک  ما بسیار زود است و حتی ممکن است به نوعی دشمن تراشی برای کل جامعه همجنسگرایان هم منجر شود. بخصوص که جامعه همجنسگرایان درون کشور نه آنچنان متشکل است و نه حتی آمادگی چندانی برای  تشکل از خود بروز می دهد.ظاهرآ عده ای از طرفداران واژه کوئیر معتقدند که سکشوالیته در طی دوران دگرگون می شود و هویت جنسی( نه گرایش جنسی)  ثابت نیست. این عده استدلال خود را با توجه به نظریات میشل فوکو مطرح می سازند. بخصوص که ادعا می کنند  واژه همجنسگرا اقلیت سادومازوخیسم را در بر نمی گیرد. میتوان پرسید که نظریات فوکو تا چه اندازه متآثر از گرایشات سادومازوخیستی خود فیلسوف بوده باشند. اما در مورد امکان تحول یافتگی هویت جنسی کنکاش چندانی صورت نگرفته و بسیاری هم آن را رد کرده اند. اگر این مسئله واقعیت داشته باشد آنوقت باید به عوامل مؤثر در تغییر و دگردیسی هویت جنسی پرداخت که در واقع طرفداران نظریه کوئیر در مورد آن سکوت می کنند. با اینهمه  مسلم است که گاهی گرایش جنسی در بعضی از افراد بصورت پنهانی باقی می ماند و در شرایطی خاص  ممکن است فرصت بروز پیدا کند؛ این نمونه را میتوان در کسانی دید که در سنین معینی بعد از  جدایی از همسر ( یا فوت همسر) ناخودآگاه احساس و تمایل جنسی/عاطفی به همجنس را در خود کشف می کنند و هویت جنسی جدیدی برای خود اختیار می نمایند. نمونه های دیگری هم میتوان بر شمرد. اما این دگردیسی هویت جنسی  اجباری نیست . در حالی که در کشور ما مسئله دگرجنسگرایی اجباری  و تحمیل هویت جنسی برجسته تر و حل آن مبرم تر است.از طرف دیگر تآکید بر این نظریه و عمده کردن آن،  به محافل مخالف همجنسگرایان این بهانه را خواهد داد که بر درخواست های خود مبنی بر دست کشیدن همجنسگرایان از هویت جنسی خود و در پیش گرفتن هویت دگرجنسگرایانه بیشتر پافشاری کنند.  

ضعف دیگر واژه ” کوئیر” این است که تنها ناهنجاری را پاس می دارد، هویت سیال را می پذیرد و سکشوالیته را امری اجتماعی معرفی می کند نه طبیعی و ذاتی. اگر این ادعا صحت داشته باشد آنگاه ادعای بعضی ها مبنی بر اینکه همجنسگرایی با جامعه سنتی و اسلامی ما نمی خواند و این گرایش ” منحرفانه” از عواقب فرهنگ جامعه غربی است را چگونه میتوان رد کرد.  علاوه بر آن رد پیش فرض های مبنی بر طبیعی بودن دگرجنسگرایی خواه ناخواه به رد نظریات مربوط به طبیعی بودن همجنسگرایی منجر می شود. یعنی همجنسگرایی و دگرجنسگرایی اکتسابی تلقی خواهند شد و آنوقت متعصبان مذهبی حق دارند با قشار و تهدید از باز شدن مبحث مربوط به همجنسگرایی ممناعت کنند تا مبادا پای چنین پدیده ای به کشور باز شود. چیزی که در مسیر جنسیت سیال است و تغییر می کند همانا رفتار و نقش جنسی است. یک نفر ممکن است در فلان حالت روحی / روانی و با فلان شخص نوع خاصی از هماغوشی را ترجیح دهد و در حالت و روحیه متفاوت  شکل دیگری از رفتار و نقش جنسی اختیار کند. حتی  گذشت زمان و  کسب تجربه و شناخت هم در تغییر رفتار و نقش جنسی دخالت دارد اما هیچکدام از اینها ربطی به گرایش جنسی ( همجنسگرایانه یا دگرجنسگرایانه) ندارند. بعبارتی رفتار، ذائقه و سلیقه  جنسی ربطی به نوع گرایش جنسی ندارند،  بوسیدن و در آغوش گرفتن، لذت یا نفرت از بکارگیری حرف های سکسی و رکیک در هماغوشی، علاقه به پوشیدن نوع خاصی از لباس، انواع روش های انجام عمل جنسی و…. همه و همه در همجنسگرایان و غیر همجنسگرایان دیده می شوند و همه این رفتارها ذات فلان یا بهمان هویت و گرایش جنسی نیستند. 

  می توان پرسید که مرز و محدود ی  اقلیت های جنسی که طرفداران واژه ” دگرباشان جنسی” خود را مدافع آنان می دانند، کجاست؟ آیا فقط همجنسگرایان، ترانس سکشوالها، ترانس وستایت ها و سادومازوخیست ها اقلیت جنسی هستند؟  کسانی که به سکس گروهی علاقمندند، کسانی که  در عین هماغوشی از دید زده شدن توسط دیگران لذت می برند یا کسانی که دوست دارند هماغوشی دیگران را نظاره کرده و از این طریق به اوج لذت جنسی می رسند، کسانی که به سکس گروهی تمایل دارند، طرفداران مصرف پورنو گرافی  و….. چی؟ آیا اینها هم در محدودی ” اقلیت های جنسی ( دگرباشان) قرار می گیرند و طرفداران  کوئیر( دگرباش) رسالت رهایی و آزادی همه این گروه ها را برای خود قائلند؟ براستی که سنگ بزرگ نشانه نزدن است. هدف از این گفته نفی انواع و اقسام گروه ها نیست، نفی ستم و محدودیت های اعمال شده بر آنها هم نیست، بلکه هدف این است که گفته شود استراتژی را نباید بجای تاکتیک گذاشت. 

 اگر واژه کوئیر در محیط پست مدرن غربی رسالت محو کامل نابرابری های جنسی را دارد و حتی برای رهایی خود دگرجنسگرایان از ستم ذهنیت ها یشان که به محدودیت و سانسور خود آنها می انجامد، تلاش می کند اما اصطلاحات و عبارات پست مدرنیستی  در شرایط کشور ما میتواند به ادامه ستم منجر شود. درست همانطور که بعضی از پست مدرنیست های غربی ادعا می کنند که پوشش زنان در کشورهای اسلامی، ازدواج اجباری و… همه فرهنگ جوامع مسلمان است و غرب نباید تحت عنوان دفاع از حقوق بشر زنان جوامع اسلامی، ایده ها و فرهنگ دمکراسی خود را به آن جوامع تحمیل کند. اما ما ایرانیان و بخصوص جنبش زنان ما نمی تواند چنین ایده هایی را از آن خود کند. 

بکارگیری واژه کوئیر ظاهرآ برای دادن این انتخاب به افراد است که بتوانند  هر هویتی که خود مایلند را انتخاب کنند. هویت در اینجا تنها شامل هویت جنسی نیست بلکه نژادی و قومی هم هست. این قسمت از بحث نظریات کوئیری ظاهرآ برای میدان دادن به همجنسگرایان غیر سفیدپوست بوده، اما تناقضات آن آنچنان است که صحت و درستی آن را به زیر سئوال می برد.  به این خاطر که تنها حق انتخاب یک نوع هویت به انسان می دهد یا بخش های مختلف هویت  فرد را نافی همدیگر می داند. مثلآ یک زن سیاه پوست همجنسگرای اهل کنیا در آفریقا، یک هویت زنانه دارد، یک هویت قومی نژادی و یک هویت جنسی. تازه ممکن است این زن سیاهپوست آقریقایی لزبین هم باشد و بعنوان کارگر در کارخانه ای کار کند که این هویت شغلی اجتماعی او را تشکیل می دهد. هیچکدام از این هویتها نافی همدیگر نیستند و در مجموع ” خود” این زن ( هویت انسانی او ) را تشکیل می دهند..  ادامه همین بحث انسان را به تناقض عمده  دیگری در ” کوئیر” می کشاند؛ اگر ” دگر” بودن و تفاوتها در کوئیر ارزش محسوب می شود اما با قراردادن همه گروه های محروم جنسی زیر چتر ” دگرباشان”  ( کوئیر) تفاوتها عملآ بکنار نهاده و فراموش می گردند و جنبش همجنسگرایان را  در بحث های آکادمیک در مورد نیازهای جنسی پیچیده، نامشخص و گاهی سردرگم، رها می کند. بکارکیری کوئیر فرد را از تآکید بر  همجنسگرایان و حقوق آنها باز می دارد و بر اختلافات موجود بین یک همجنسگرا و یک ترانس سکشوال چشم می پوشد. حمایت از ترانس سکشوالها در چارچوب عدالت خواهی جنبش همجنسگرایان جای می گیرد همانطور که حمایت از جنبش زنان یا حمایت از طرفداران مصرف پورنو گرافی یا حقوق کارگران. درست است که ترانس سکشوالها  با توجه به تبعیضات فرهنگی در درون جنبش همجنسگرایان پناهی برای خود می جویند اما واقعیت این است که  ترانس سکشوالها خود را (بدرستی) همجنسگرا نمی دانند و  با تغییر جنسیت خواهان یک زندگی  دگرجنسگرایانه هستند. اکثریت بزرگی از ترانس وستیت ها هم تآکید می کنند که همجنسگرا نیستند و تنها نوعی فتیشیسم نسبت به پوشش زنانه دارند. گی و لزبین ها ( همجنسگرایان) اما  همه زور خود را بکار می گیرند که بگویند نه خواهان تغییر جنسیت هستند و نه تمایلی به برقراری رابطه با جنس مخالف.  مشکلات و دردسرهای هر کدام از این گروهها تا حدود زیادی متفاوت اند و بسیاری از گروه های نامبرده تمایل چندانی به شرکت فعال در جنبش همجنسگرایان ندارند. بکارگیری واژه ” کوئیر” برای پوشش همه گروه های جنسی محروم در واقع  نوعی آرمانخواهی صرف و منزه طلبانه ی روشنفکرانه است که  به تحولی در واقعیت های زمینی زندگی و مبارزات امروز همجنسگرایان ایران نمی انجامد. کوئیر و مختصات و نتائج آن  بار سنگین مبارزه همجنسگرایان  در کشور را سنگین تر می کند. اشتباه نشود هدف این نیست که گفته شود همجنسگرایان نباید  از حقوق ترانس سکشوالها و ترانس وستیت ها دفاع کنند بلکه هدف تعیین اولویت ها است و بکارگیری روشها و زبان مبارزاتی ای که در هر شرایطی بهترین بازده را داشته باشد. 

کوئیر در پی گسترش مرز هنجارهای اجتماعی و ” نرمال ها” نیست،  بلکه در برابر آن می ایستد و خود را ” دگر گونه / غیرنرمال” معرفی می کند. بسیاری از افراد بدرستی خواهان این نیستند که برچسب ” غیرنرمال” بودن به آنها بخورد. واژه  ” همجنسگرا” اما بر آن است تا خود را در درون هنجارهای حاکم تعریف کند و به گسترده شدن مرز هنجارهای اجتماعی و بازتر کردن چارچوب ” نرمالها” کمک می کند. واژه ” دگرباش” همکاری و حمایت دگرجنسگرایان از جنبش همجنسکرایان را هم نادیده می گیرد یا حداقل کمکی به شکل گیری اینگونه همکاری ها نمی کند. ا ز آن گذشته اگر کوئیر بمعنای متفاوت، دیگرگونه؛، عجیب و غریب باشد، اما در همجنسگرا بودن هیچ چیز عجیب و غریبی وجود ندارد. 

کوئیر کلآ هتروسکشوالیسم ( دگرجنسگرایی) را برنمی تابد و آن را سرکوبگر می داند و از موضعی چپ روانه خواستار مقابله با آن است. چنین رویکردی خواه ناخواه اقلیت های جنسی و سلیقه های ” ناهنجار” درون دگرجنسگرایان را نادیده می گیرد و از ” دگرگونه بودن” آنها دفاع نمی کند. در نتیجه جنبش خود همجنسگرایان را هم از همراهی و حمایت  دگرجنسگرایان مدافعان آزادی جنسی، باز می دارد و جنبش همجنسگرایان را با خطر ایزوله ماندن مواجه می کند.  

کوئیر  به قهر با جامعه رو می آورد؛ “حالا که مرا در تیم خود راه نمی دهید من هم می روم و تیمی برای خودم تشکیل می دهم”. پس خارج از محدوده می ماند و آنهم تنها و صرفآ بخاطر گرایش جنسی خود. و این متفاوت بودن در احساس جنسی را آنقدر برجسته می کند که همه تشابهات دیگر با جامعه را تحت تآثیر خود قرار می دهد. می توان گفت که ” دگرباش” به دام  ادعاهای ” غیر نرمال” و ” خودی نبودن” همجنسگرایان که متعصبان آن را تبلیغ می کنند، می افتد و می پذیرد که همجنسگرا ” نرمال و خودی” نیست. گیریم که در پی ارائه تعریف جدیدی از این واژه ها باشد ولی اصلاح گرایانه نیست و تآثیر گذاری بر گفتمان  جامعه را محدود می کند.واژه کوئیر با  بار سیاسی چپگرایانه خود همجنسگرایان محافظه کار را  پس می زند و از این طریق به شقه کردن  تشکلات همجنسگرایان منجر می شود. این ادعا به معنای نفی رنگارنگی جنبش همجنسگرایان نیست.  همجنسگرایان در مبارزات گروه های اجتماعی مختلف از جمله زنان، اقلیت های قومی، نژادی و همینطور کارگران و جنبش صلح شرکت فعال داشته اند و این بر اعتبار درخواست های آنان و حمایت اجتماعی اشان  افزوده  آما دست آوردهای کوئیر جزء بحث های روشنفکرانه در محافل دانشگاهی غرب دستآورد چندانی نداشته است.هرچند که بعضی از گروه های همجنسگرا بخاطر “پولیتیکال کورکت نس”  امروزه واژه کوئیر را هم برای عقب نماندن از قافله بکار می برند. ولی برای ما ایرانیان  و جوامع مشابه  اینکه کوئیر چیزی برای حل مشکلات فعلی است یا نه جای سئوال بزرگی است. 

درست است که در شرایط فرهنگی و سیاسی موجود جامعه ما همجنسگرایی  در محدوده ناهنجاری جای می گیرد اما جامعه ما پویا است و از برکت مبارزات اقشار مختلف اجتماعی، جامعه حالت کاملآ سنتی بودن خود را از دست داده و وضعیتی در حال گذار از سنت به مدرنیته بخود گرفته  یعنی جامعه ای است نیمه سنتی و نیمه مدرن. حرکت تاریخ رو به جلو است و با همه محدودیت ها نهایتآ  جنبه مدرن آن بر جنبه سنتی غلبه خواهد کرد. در همین مسیر مرز هنجارها هم باز تر می شوند و همجنسگرایی بعنوان یک هنجار اجتماعی مورد قبول واقع خواهد شد.  مبارزات همجنسگرایان در این شرایط درست باید در همین مسیر باشد یعنی گسترش محدوده هنجارها نه در بیرون آنها ایستادن. دیکتاتورها بی اخلاق ترین اند، بدین خاطر که  با زور و فشارملتی را از حقوق و آزادی اش محروم می کنند. همجنسگرایان تنها در جوامع دیکتاتور زده سرکوب می شوند و حقوق اشان نفی می گردد و همین فاکتور به اعتبار اخلاقی همجنسگرایان کمک می کند. پس همجنسگرایی و همجنسگرایان نه عجیب و غریب اند و نه ” دگر باش و دگرگونه”، آنچه عجیب و غریب می نماید همانا تلاش بعضی از همجنسگرایانی است که با ” دگرباش” معرفی کردن خویش، به  جدا کردن صف خود از ملت سرکوب شده  می پردازند. 

در حوزه زبان و بحث های آکادمیک، وروشنفکرانه احتمالآ واژه ” کوئیر” و مختصات روشنفکرانه ی چپ گرایانه آن می تواند برای خیلی ها خوشآیند باشد و هیچ مشکلی نیست که  همجنسگرایان روشنفکر در  مباحث و پلمیک های خود با دیگران (با احتیاط) آن را بکار گیرند اما برای همجنسگرایانی که با توجه به واقعیت های زمینی و در درون سنت و فرهنگ حاکم خواهان طرح مسائل خود هستند، بازده چندانی نخواهد داشت.  چه فعالان حقوق همجنسگرایان در پی  اصلاح ذهنیت روشنفکران نیستند بلکه خواهان تاثیر گذاری بر عامه مردم اند  بهمین دلیل در انتخاب صحیح واژه ها و کلمات باید دقت بیشتری بخرج دهند. بله واژه کوئیر وسوسه برانگیز است بخصوص برای آرمانخواهانی که کاری به واقعیت های زمینی ندارند اما این در عمل مشکلی را حل نمی کند.====

(1)- مجله ماها جزوه ای تحت عنوان ترانس منتشر کرد که در آن  بطور مفصل به توضیح  مفاهیم ترانس سکشوال و ترانس وستایت و تفاوت آنها با همجنسگرایان پرداخته شده است. علاقمندان میتوانند این جزوه را از طریق ایمیل مجله ماها درخواست کنند یا مستقیما به لینک زیر مراجعه نمایند:

http://maha21.files.wordpress.com/2007/01/06.pdf 

*****

نظرات درج شده در ذیل این مطلب :

 

29 Responses to “تآملی در واژه ” دگرباش””

  1. مطلب بسیار خوبی شده است. جدا از ژست‌های پست مدرنی واژه کوئیر و کپی برداری برخی از روشنفکرنماهای ایرانی از پست مدرنیسم بدون درنظر گرفتن بستر اجتماع ایران، این واژه حتی ترجمه غلطی‌است برای کوئیر. در کشورهای اروپایی که انگلیسی‌زبان نیستند مانند آلمان و فرانسه این کلمه کوئیر را هر وقت بخواهند بکار ببرند اصل انگیسی آن که همان کوئیر باشد را استفاده می‌کنند و نه ترجمه و معادل گذاری. برخی کلمات را نمی‌شود ترجمه کرد و بهتر است خودشان را بکار برد.. مثل مدرنیسم.
    بهرحال در مقاله خوبت سعی کردی به همه جوانب بپردازی.
    ممنون
    شاهرخ رییسی

  2. مطلب ” آنچه انسان را انسان می کند ” که مدتی قبل در تیزبین منتشر شد در وبلاگ اخبار بلوچستان و جهان باز چاپ گردید. آدرس وبلاگ اخبار بلوچستان و ایران این است:

    http://pahra.blogfa.com/post-1487.aspx

  3. تیز بین عزیز، به نظرم بسیاری از قسمت های این نوشته اشکالات و سهل انگاری های زیادی داره، چون فضای کامنت اجازه نمی ده انتقادم رو با ایمیل برات می فرستم.

  4. این مطلب در سایت فرهنگ گفتگو بازچاپ گردید.
    لینک مستقیم ان این است:
    http://www.iranglobal.info/emtyseite3.php?news-id=2485&nid=haupt

  5. لینک داده شد Says:

    می 24th, 2007 at 4:37 pm
    در سایت فرهنگفتگو که مطلب ” تاملی در دگرباش” بچاپ رسیده آقای داریوش برادری نقد و نظری نوشته اند که برای اطلاع خوانندگان وبلاگ تیزبین در اینجا قرار می گیرد. باشد که این بحثها به نتایج مثبتی بیانجامند.

    تاریخ
    داريوش برادري نام
    ایمیل
    تیتر مقاله
    درباره مقاله دگرباش از تيزبين

    نويسنده گرامي تيزبين شما در نوشته تان چندين خطاي مهم شناختي از نظر من مرتکب ميشويد که لازم ديدم به بيان اين خطاها بپردازم. اولا دقيقا ميان اروتيسم و پورنوگرافي تفاوتهايي وجود دارد،حتي اگر مرز ميان آنها سيال نيز باشد. نمي دانم اين انتقاد شما به مقاله من است و يا نيست که البته هم مهم نيست و تنها براي خوانندگان ديگر اين موضوع را بيان مي کنم، تا با ديدن مقاله از برهنگي تا شرمندگي به موضوع مورد بحث نظري بياندازند و خود توانايي انتخاب بهتر و يا مشارکت در جدل و چالش ميان ما را داشته باشند. دوست گرامي اشتباه اول شما دقيقا اين است که شما هنوز اخلاقي مي انديشيد،حتي اگر بظاهر از اخلاق سنتي عبور کرده باشيد. زيرا اگر اخلاقي نمي انديشيد، در بحث هنري و تفاوتهاي هنري،روانکاوي و فلسفي ميان اروتيسم و پورنوگرافي به اين قناعت نمي کرديد که بگوييد هرزه نگاري منفي است و اروتيسم و پورنوگرافي يکي هستند. زيرا شما با اين قاطي کردن همه چيز در واقع ضد مدرن عمل مي کنيد و نه مدرن. زيرا بر عکس شما و بخش عمده ايرانيان اخلاقي، در واقع خوداين روشنفکران مدرن و پست مدرن،خود اين روانکاوان و فيلسوفان،سکسولوگهاي مدرن و پست مدرن هستند که به بيان تفاوتهاي ميان اروتيسم و پورنوگرافي و بدون برخورد اخلاقي پرداخته اند.همانطور که من در مقاله ام از کساني مثل بودريار و غيره ياد مي کنم. شما با يکي خواندن اروتيسم و پورنوگرافي در واقع به کار کساني مثل ساد و ناباکوف و ديگران ضربه مي زنيد، زيرا تفاوت هنري و فلسفي ميان رمان اروتيکي/فلسفي مدرن جاستين و جوليت ساد و يا اروتيسم پسامدرني لوليتاي ناباکوف را با يک فيلم پورنو از بين مي بريد و اين دقيقا بازمانده همان نگاه اخلاقي ايراني و همان نگاه شيفتگانه/متنفرانه نارسيستي ايرانيست که اگر امرور اخلاقيست،فرد ضد اخلاقست،بدون آنکه به اين اخلاقيت مدرن و يا چنداخلاقي پسامدرن و به يادگيري تفکيک حوزهها که يک اصل پايه اي مدرنيت است،دست يابد.نگاهي نارسيستي و اخلاقي که مشکل عظيم جامعه ما در عدم تواناييش به درک مباني مدرنيت و جذب آن و ناتوانيش به درک معيار مهم تفکيک حوزهها و قاطي نکردن بحث اخلاقي و هنريست.نگاهي که نقد آن،موضوع اصلي نگاه روانکاوانه من است. البته نگاه شما طبيعتا داراي بخشهاي مدرن و نمادي از فرديت مدرن خويش نيز هست. زيرا من چند مقاله در وبلاگتان از شما خوانده ام و به آشناييتان با اين موضوعات و تواناييهاي خوبتان واقفم. اما اگر بر اين بقاياي حالت شيفتگانه/متنفرانه در نگاه خويش چيره نشويد، آنگاه باز اسير اين کلي گوييها و ناتوان از ديدن تفکيک حوزهها و مرزها و بدون ارزش گذاري اخلاقي ميشويد. يعني به همان چيزي تبديل ميشويد که در واقع از آن قصد فرار داريد. از اينرو بحث من نيز دقيقا در پي اين است که به خوانندگان توضيح دهد که چگونه از قضاوت اخلاقي بر له و يا عليه برهنگي،اروتيسم و پورنوگرافي دست بردارند و با شناخت تفکيک حوزهها و بر اساس احساس و انديشه خويش به نقد مدرن اين حوزهها دست زنند. من و شما مي توانيم فيلم پورنو نگاه کنيم و همزمان آن را نقد کنيم و مرزهاي ميان او و اروتيسم را نيز ببينيم. از اينرو نيز نمي بينيد که معناي هرزه نگاري براي من منفي نيست،همانطور که مخالف ديدن فيلم پورنو نيستم. همانطور که من مخالف عدم استفاده از کلمه همجنس بازي هستم.زيرا برخلاف نگاه دوستان همجنس خواهي که اين کلمه را نفي مي کنند، تنها راه درست مثبت کردن اين کلمات و برداشتن بار منفي از کلمه همجنس بازيست، در کنار استفاده از کلمات مترادفي چون همجنس گرا و همجنس خواه.با اينکه من همجنس خواه را به دلايلي روانکاوانه هنوز هم بيشتر ترجيح م دهم،اما اين بحثي ديگر است. موضوع اما اين است که شما نمي توانيد کلمه همجنس بازي را بدور اندازيد - البته منظورم شماي نوعي است زيرا نظر شما را در اين مورد نمي دانم- زيرا پسوند باز و بازي را شما نمي توانيد از زبان فارسي بدور اندازيد و عشقبازي را به عشق گرايي تبديل کنيد و ثانيا اين فاصله گذاري همجنس خواهان که نمي خواهند با قمارباز و دختر باز همسان ديده شوند،خودش نمادي از وجود تبعيض نگاهي در ميان همجنس گرايان است. زيرا کي گفته است قماربازي و دختربازي بد است. مهم دست يابي به اشکال مدرن اين تمناهاو عدم گرفتاري در بند حالت سنتي آنهاست. از اينرو همجنس خواه ايراني بايستي مانند همنوع غربي خويش گام بگام در کنار دگرجنس خواهان، به برداشتن بار منفي اين کلمات جنسي و اروتيکي و بشيوه استفاده مثبت از آنها کمک کند و نه آنکه خودش ايجادگر مرزهاي جديد تبعيضي باشد. موضوع ديگر انتقاد شما به کوئير است. من در مقاله ام در باب فمينيسم درباره کوئير و مسائل جنسيتي نظرم را مطرح کرده ام که اگر دوست داشتي مي تواني بخواني، تا اختلاف نظرهايمان در اين مورد براي شما نيز بيشتر مشخص شود. با آنکه من نيز کوئير را در جايي به انتقاد مي کشم، اما نه به شيوه شما. شما مي خواهيد در واقع کوئير را ناديده بگيريد،بجاي آنکه در کنار حفظ هويت مدرن همجنس خواهانه خويش، به ايجاد بحثهاي کوئير در جنبش همجنس خواهانه و دگرجنس خواهانه کمک رسانيد. زيرا درست است که جنبش همجنس خواهان ايراني اکنون به هويت خويش احتياج دارد، اما اگر بتواند در بطن اين هويت خويش، تئوري کوئير و نکات مثبت آن را و تفاوط خويش را جذب کند، داراي قدرت بيشتري ميشود،همانطور که جنبش دگر جنس خواهي با اين انديشه داراي قدرت پويايي بشتري ميشود. موضوع نوع تلفيق است و نه رد کردن کامل يک انديشه. من و شما نمي توانيم بگوييم،چون کامل به مدرنيت نرسيده ايم،پس بحثهاي پست مدرن و ساختارشکنانه مثل کوئير را کنار بگذاريم. بلکه با حفظ راه مدرن خويش و تفاوت مدرن خويش بايستي در درون نگاه خويش مکاني نيز براي تفاوطهاي پسامدرن و تفاوط جنسيتي و پويايي اين مفاهيم باز کنيم. نکته نهايي انتقاد شما به ترجمه کوئير به دگرباش جنسي است که در اين انتقاد من نيز کاملا هم نظر شما هستم، با آنکه من از جهت ديگري اين انتقاد را مطرح مي کنم. بباور من نه تنها کلمه دگرباش جنسي،همانطور که شما و نيز دوست گرامي فرهنگ توضيح داده است، ترجمه غلطي براي کوئير است، بلکه کساني که اين کلمه را ساخته اند،حتي بباور من وقت کافي به خودشان نداده اند که با همکاري چند متخصص مسايل جنسيتي و نيز همکاري يک متخصص زبان مانند آشوري و غيره، به يک برابر نهاد مناسب دست يابند. زيرا کوئير در معناي کلامي به معناي متفاوط جنسي است. زيرا اين انديشه در انديشه پسامدرني و ساختارشکنانه ريشه دارد. حتي مفهوم فراهنجار نيز نمي تواند اين پويايي مداوم و تفاوت گذاري هويتي مداوم در کلمه کوئير و شکاندن متاروايتهاي هويتي را کامل بازگو کند. پس يا بايد کلمه متفاوط جنسي را براي برابر نهاد کوئير استفاده کنند و يا بکمک يک متخصص زبان، به کلمه دقيقتري دست يابند. انتقاد نهايي من اين است که اصلا چرا بايستي براي هر کلمه اي ما يک برابرنهاد ايراني داشته باشيم و چرا مثل ديگر کشورها نمي توانيم کوئير را همينگونه به فارسي بنويسيم و استفاده کنيم. همانطور که کوئير در آلماني و احتمالا ديگر زبانهاي اروپايي نيز به همان شکل نوشته و به شکل آلماني خوانده ميشود. هر زبان مدرن بايستي قابليت جذب مقداري کلمات مهاجر را در فرهنگ خويش در هر سال داشته باشد وگرنه اين زبان هنوز زبان مدرن نيست. از اينرو بباور من ما بايستي کوئير را همينگونه استفاده کنيم و در معناي کلامي، آنرا به شکل متفاوط جنسي بفهميم. باري خوشحالم که در مجموع اين مسائل از طرف افراد مختلف در حال نقد و بازنگريست. زيرا روشنگري جنسي ايراني احتياج به همه ما دارد و احتياج به چشم اندازهاي مختلف بحث دارد. مقاله من در باب مسائل جنسيتي و کوئير را اگر بخواهيد مي توانيد در قسمت همکاران اين سايت و در زير نام خودم بيابيد. موفق باشيد.

    صفحه مقالات داریوش برادری در فرهنگ گفتگو:

    http://www.iranglobal.info/archiveautor3.html

مهدی Says:

  1. مشکل ِ اصلی ِ مطلبِ تیزبین (تاملی در واژه‌ی دگرباش) یکی گرفتن ِ کلماتِ دگرباش و کوییر است. همان‌طور که می‌دانیم کوییر سابقا در غرب کلمه‌ی عامیانه‌ای بود که به‌عنوانِ ناسزا به‌کار برده می‌شد، کلمه‌ای توهین‌آمیز و زننده که شاید بهترین معادلِ آن در فارسی کلمه‌ی “کونی” باشد. ولی با جریاناتِ فکریِ دهه‌های آخر ِ قرنِ بیستم، بار ِ منفی ِ آن کم شد و بعد از آن به افرادی اطلاق شد که گرایش‌های جنسی ِ متفاوتی دارند. با این حساب امروز هر انگلیسی زبانی از هر طبقه‌ای با واژه‌ی کوییر آشناست، و تفاوتی که هست در بار ِ معنایی ِ آن، و منظوری‌ست که گوینده از به‌کار بردنِ آن دارد. در مقابل ِ این کلمه، “دگرباش” کلمه‌ای کاملا تازه‌ساز و شیک است که استفاده از آن قبل از هرچیز موضع ِ روشنفکرانه‌ی گوینده‌ی آن را نشان می‌دهد ولی بار ِ معنایی ِ آن جای سوال‌های زیادی دارد. دگرباش اصلا و ابدا کلمه‌ی عامیانه و آشنایی نیست و تنها فایده‌ی این واژه فارسی بودنِ آن و خوش‌آهنگ بودن‌اش است و البته این روزها به‌عنوانِ یک برچسبِ روشنفکرانه زیاد به‌کار می‌رود. این که چه کلمه‌ای می‌تواند جایگزین ِ کوییر شود (و این که آیا اصلا این کار لازم است) و همین طور صحبت درباره‌ی کلمه‌های دیگر مثل ِ همجنس‌گرا و همجنس‌باز بحثِ مفصل‌تری لازم دارد که جای آن اینجا نیست.
    ساختِ کلمه‌ی دگرباش و ترکیبِ آن از دو جزءِ کم‌کاربرد، باعث شده که این کلمه کاملا با زبان روزمره و گفت‌وگوهای متداول بیگانه باشد؛ دگرباش، دگربودگی، دگرباشان و این قبیل واژه‌ها شاید در نوشتار ِ رسمی فارسی و صحبت‌های عده‌ی خاصی از اهل ِ فرهنگ جایی باز کنند، اما فاصله‌ی این کلمات با گویش و کلماتِ عمده‌ی مردم، باعثِ مهجور ماندنِ آن و همین‌طور مهجور ماندنِ مابه‌ازای مفهومی آن خواهد شد. یعنی وقتی که یک بحث با زبان و کلماتی مطرح شود که فقط قسمتِ کوچکی از جامعه با آن ارتباط برقرار کنند، طبیعی است که به‌مرور خودِ آن بحث نیز به نخبه‌گرایی دچار می‌شود و در اختیار ِ عده‌ی محدودی باقی می‌ماند.
    اما مهمترین ایرادِ “دگرباش” مفهوم و دلالتِ آن است؛ تاکیدی که این واژه بر متفاوت بودن و دیگرگونه بودن و جدا بودن دارد تقسیم‌بندیِ ناخواسته‌ای ایجاد می‌کند که مشابهِ تقسیم‌بندیِ میانِ خودی و ناخودی است. با این تاکید در واقع از مردم دعوت می‌کنیم که به همجنس‌گرایان و اقلیت‌های جنسی به چشم ِ موجوداتی خاص و جدا از سایرین نگاه کنند، یعنی همان شکافی را ایجاد می‌کنیم که نظریه‌ی کوییر سعی در پرکردنِ آن دارد.
    اما این بحث، جای موشکافی ِ بیشتری دارد و قصدِ من بیشتر نقد کردنِ مطلبِ تیزبین است. نویسنده می‌گوید که مطرح کردن مباحثِ کوییری و کم‌رنگ کردنِ هویت و گرایش ِ جنسی، توهم ِ جامعه را اصلاح نمی‌کند و به آن دامن می‌زند. در حالی که بر خلافِ این عقیده نظریه‌ی کوییر سعی می‌کند واقعیت‌ها را روشن‌تر کند و ذهنیت‌های قدیمی و نادرست را تصحیح کند. چطور می‌شود انتظار داشت که یک ذهنیتِ غلط باعثِ اصلاح ِ دیدگاهِ جامعه بشود؟ کوییر تئوری مرزبندی‌هایی را که بین هوموسکشوال/هتروسکشوال وجود دارد نقد می‌کند و تصنعی بودن و گمراه کننده بودنِ آن‌ها را نشان می‌دهد و از سطح ِ بالاتری به این مسائل نگاه می‌کند.
    چطور می‌توان یک نفر را همجنس‌گرا یا دوجنس‌گرا نامید؟ یک نفر باید چه اندازه یا چند درصد میل به همجنس داشته باشد تا شامل ِ برچسبِ همجنس‌گرا بشود؟ این میل باید جسمی باشد یا عاطفی؟ و چطور اندازه‌گیری می‌شود؟ اگر کسی که خود را به‌عنوانِ همجنس‌گرا قبول کرده در خودش علاقه‌ای به جنس ِ مخالف پیدا کند دچار ِ تزلزلِ هویت شده و باید این علاقه را سرکوب کند؟ چه رفتارهایی باید در یک نفر وجود داشته باشد تا “همجنس‌گرا” باشد؟
    همه‌ی این سوال‌ها وقتی مطرح می‌شود که هویتِ مستقل و برجسته‌ای به‌عنوانِ همجنس‌گرایی را قبول کرده باشیم، و تقریبا هر جوابی به این سوال‌ها گمراه‌کننده است. تئوریِ کوییر سعی می‌کند که این بدفهمی‌ها را که در اثر ِ طبقه‌بندی و مرزگذاریِ جنسیتی ایجاد شده از بین ببرد. و مسلم است که تا وقتی افراد تلقی ِ اصیل و درستی نسبت به خودشان نداشته باشند نمی‌توانند دیدگاهِ جامعه را تغییر دهند.
    نکته‌ی بعدی این است که بر خلاف نظر ِ تیزبین اعتراف به “کوییر بودن” یک اعلانِ جنگ از همجنس‌گرایان (یا اقلیت‌های جنسی) به جامعه نیست. نظریه‌ی کوییر یک نظریه‌ی عمومی درباره‌ی جنسیت و گرایش جنسی است و به‌طور هم‌زمان به اندیشه‌های رایج ِ همجنس‌گرایی و دگرجنس‌گرایی قدرت و شفافیت می‌دهد. نگرانی تیزبین این است که “در کشور ِ ما مساله‌ی دگرجنس‌گرایی ِ اجباری و تحمیل ِ هویتِ جنسی برجسته‌تر و حل ِ آن مبرم‌تر است.” این نگرانی به‌جاست، اما اگر بتوان در جامعه نگاهِ درستی نسبت به هویت ایجاد کرد و سیال بودن و غیرارزشی بودنِ آن را نشان داد، دیگر مشکلی باقی نمی‌ماند.
    تیزبین می‌نویسد: “ضعفِ دیگر واژه‌ی کوییر این است که تنها ناهنجاری را پاس می‌دارد.” و بدونِ ارائه‌ی هیچ دلیلی از آن می‌گذرد. کوییر به‌هیچ‌وجه ناهنجار (به معنایی که الان در فارسی رایج است) نیست، و شاید بتوان آن را فراهنجار نامید. کوییر سعی می‌کند معیارهایی را که آدم‌ها بر اساس ِ آن‌ها طبقه‌بندی می‌شوند نقد کند و ساختگی و غیرقطعی بودنِ هنجارها را نشان بدهد. شاید بتوان گفت با این دیدگاه، یک جامعه‌ی ایده‌آل جامعه‌ای‌ست که در آن هرکسی در هر زمان خودش را همان‌طور که هست (با همه‌ی گرایش‌هایی که دارد و خواهد داشت) قبول کرده، بدونِ این که خود را مجبور کند در یکی از قالب‌ها و برچسب‌های از پیش‌تعریف‌شده و استریوتایپ شده قرار بگیرد. تیزبین می‌گوید که اگر سکشوالیته امری اجتماعی باشد و نه طبیعی، متعصبانِ مذهبی حق خواهند داشت که همجنس‌گرایی را منحرفانه و وارداتی بدانند و با آن مخالفت کنند. اشتباهِ تیزبین در اینجا (و جاهای دیگری از نوشته‌اش) این است که به‌طور ضمنی درست و غلط بودنِ یک نظریه و یک فکر را فدای پی‌آمدِ اجتماعی ِ آن می‌کند. یعنی چون این نظریه می‌تواند برای جامعه و برای همجنس‌گرایان دردسر ایجاد کند باید از خیر ِ آن گذشت. در حالی که اگر واقعا مشکلی هست، در بومی کردن و ترجمه کردنِ نظریاتِ غربی برای فرهنگِ خودی است، نه در کارآمدی و تاثیر ِ آن. این که به‌کارگیریِ واژه‌ی کوییر “به تحولی در واقعیت‌های زمینی ِ زندگی نمی‌انجامد” کاملا درست است چون کاری که نظریه‌ی کوییر می‌کند فرهنگ‌سازی و زمینه‌سازیِ فکری است، کاری که قبل از شروع کردنِ هر تحول یا مبارزه‌ای لازم است.
    رسالتِ طرف‌دارانِ کوییر بر خلافِ نظر ِ تیزبین رهایی و آزادیِ تمام ِ گروه‌ها و اقلیت‌های جنسی نیست، بلکه رسالتِ آن بازتر کردنِ دید و ظرفیتِ جامعه است تا رفتارهای جنسی‌ای که پیش از این انحراف و نابه‌هنجاری شمرده می‌شد، پذیرفتنی و مجاز باشد (و البته بدیهی‌ست که این به معنی ِ بی‌بندوباریِ مطلق نیست و به‌خاطر ِ منافع ِ عمومی ِ جامعه باید بعضی از رفتارها مثل ِ پدوفیلی کنترل شود).
    بسیاری از چیزهایی که نویسنده مطرح کرده انتقاداتی است که به نظریه‌ی کوییر وارد است و این نشانه‌ی در جریان بودن و زنده بودنِ آن است، نه نشانه‌ی ضعف و ناکارآمدیِ آن؛ همان‌طور که حمله‌ها و انتقادهای تندوتیزی که به جنبش‌های زنان وارد می‌شود موجبِ قدرت‌مندتر شدنِ آن جنبش است، و نمی‌توان آن‌ها را نشانه‌ی بی‌فایده بودنِ جنبش دانست.
    نویسنده‌ی می‌گوید: “به‌کارگیریِ [نظریه‌ی] کوییر فرد را از تاکید بر همجنس‌گرایان و حقوقِ آن‌ها باز می‌دارد و بر اختلافاتِ موجود بین ِ یک همجنس‌گرا و یک ترانس‌سکشوال چشم می‌پوشد.” به‌نظر می‌آید که نویسنده در اینجا با نگاهِ سرسری به نظریاتِ کوییر دچار بدفهمی شده است، زیرا به‌هیچ صورتی نمی‌توان از نظریات کوییر چنین برداشتی کرد. در دایره‌المعارف فلسفه‌ی استنفورد درباره‌ی کوییر تئوری آمده است: “منظور ِ تئوری‌های کوییر از گفتن ِ این که جنسیت برآمده از ساخت‌های اجتماعی است این نیست که فهم ِ ما از تمایلات جنسی واقعی نیست؛ چرا که ما علاوه بر این از ساخت‌های فرهنگی نیز تاثیر می‌گیریم، و بنابراین درونِ طبقه‌بندی‌های آن تربیت می‌شویم. از این رو هنوز هم افراد خودشان را با عنوان استریت یا گی (یا شاید بای‌سکشوال) می‌شناسند و بسیار دشوار است که بخواهیم پای‌مان را از این طبقه‌بندی‌ها بیرون بگذاریم، حتا اگر آن‌ها را هم‌چون ساخت‌های تاریخی بنگریم.” بنابراین قرار نیست بگوییم هیچ‌کدام از اقلیت‌های جنسی اختلافی با هم ندارند و مهم‌تر از آن قرار نیست که فراموش کنیم بعضی کارها اولویت دارد و پافشاری بر برخی حقوق مهم‌تر است. اما این اولویت‌گذاری و پرداختن به حقوقِ همجنس‌گرایان مطلقا ارتباطی به نظریه‌ی کوییر ندارد و به شرایط خاص اجتماعی ِ کشور وابسته است.
    ادعاهای دیگر ِ نویسنده هم در این مورد که “کوییر خود را غیرنرمال معرفی می‌کند” و “به قهر با جامعه رو می‌آورد” و “هتروسکشوالیسم را برنمی‌تابد” بیشتر یک برداشت شخصی است و در چارچوبِ نظریه‌ی کوییر قرار نمی‌گیرد. خصوصا این که موضع‌گیری نسبت به هتروسکشوالیسم مربوط به باورهایی‌ست که پیش از مطرح شدنِ کوییر تئوری وجود داشت و در آن‌ها (در مقابل جریانِ غالبِ دگرجنس‌گرایانه در اجتماع) برای همجنس‌گرایی وزن و اعتبار ِ خاصی قائل بودند، در حالی که در کوییر تئوری هیچ‌کدام از گرایش‌هایی که سابقا وجود داشت اعتبار ویژه‌ای ندارد. همان طور که در ابتدا هم گفتم در واقع بسیاری از انتقادهایی که نویسنده وارد کرده، در مورد واژه‌ی دگرباش صادق است، نه کوییر.
    نکته‌ی آخر این که حتا با قبول این که کوییر یک محصولِ پست‌مدرن است و ایرانِ کنونی در وضعیتی میانه‌ی سنت و مدرنیته حرکت می‌کند، باز هم ضرورت پرداختن به نظریاتِ کوییر و مطرح کردن آن کم نمی‌شود. نمی‌توان منتظر ماند تا ایران به مرحله‌ی پست‌مدرنیته برسد و بعد این مباحث را مطرح کرد؛ این بیشتر نوعی شانه خالی کردن از مسئولیت است. کاری مهمی که باید الان انجام شود بومی کردن و استفاده‌ی درست و سنجیده‌ی آن‌هاست.
    در عین حال کاملا موافق‌ام که استفاده از کلمه‌ی “دگرباش” (و نه کوییر) اشکالاتِ زیادی دارد ولی متاسفانه به‌خاطر ِ رنگ و لعابِ روشنفکرانه‌ای که دارد جذابیتِ زیادی پیدا کرده است.

  2. مطلب تیزبین به همراه مطالبی جدید در فرم یک مکالمه گروهی درباره کلمه دگرباش در سایت اثر:

    http://asar.name/

    با مهر
    شاهرخ رئیسی
    شورای سردبیران سایت اثر

  3. دختر لزبین Says:

    تیزبین جان بینهایت ممنونم که به این مسئله پرداختی. بسیار استفاده بردم. لطفا باز هم در زمینه همجنسگرائی بنویس. چون من فکر می کنم ما همجسنگراها بسیار نیازمندیم که اطلاعتمان را در این زمینه بالا ببریم. من خودم شخصا خیلی احساس کمبود می کنم و واقعا دلم می خواهد هر چه بیشتر و بیشتر بدانم.

  4. تیز بین عزیز با نظر شما کاملا موافقم به قول مهدی مهمترین ایرادِ “دگرباش” مفهوم و دلالتِ آن است؛ تاکیدی که این واژه بر متفاوت بودن و دیگرگونه بودن و جدا بودن دارد تقسیم‌بندیِ ناخواسته‌ای ایجاد می‌کند که مشابهِ تقسیم‌بندیِ میانِ خودی و ناخودی است. با این تاکید در واقع از مردم دعوت می‌کنیم که به همجنس‌گرایان و اقلیت‌های جنسی به چشم ِ موجوداتی خاص و جدا از سایرین نگاه کنند، یعنی همان شکافی را ایجاد می‌کنیم که نظریه‌ی کوییر سعی در پرکردنِ آن دارد. به هر حال زبان فار سی را نباید با زبان دیگر مقایسه کرد من به آرشام هم گفتم گفت عرب سوسمار خور غلط می کنی _ اصلا ما گی ها همیشه چوب ترنس ها را خوردیم

  5. هم قبیله من کی به تو گفتم عرب … که اینجا می نویسی؟ تو به من گفتی این واژه این اشکالات را داره و من هم حرف های تو رو شنیدم. همین.
    من معمولا ترجیح می دهم که وبلاگ ها را فقط بخوانم اما باید گفت که چرا فکر می کنید فقط گی ها وجود دارند؟ یعنی چه مهدی جان که ما همیشه ژوب ترنس ها را خورده ایم؟ مگر ترنس ها آدم نیستند؟ تو که اینطور فکر می کنی پس چطور توقع داری که دگرجنسگرایان گرایش جنسی تو رو بپذیرند. خب تو هم مثل اونها نیستی و متفاوتی.
    من نصمیم ندارم وارد بحث واژه های کوئیر و دگرباش و همجنسگرا و … شوم اما مدتی است که در متن های مختلف می بینم که فقط به همجنسگرایی توجه می شود یعنی به عبارتی هر کس فقط خودش را می بیند و محور قضاوت تعین می کنه.
    آقا مهدی جطور می تونی این همه فشار و سختی که روی ترنس ها است رو نادیده بگیری و بگی ما چوب اونها رو می خوریم؟ چه چوبی؟

  6. بابا من فقط شو خی کردم آرشام جان همه میدونن من متاسفانه شوخ هستم به هر حال معذرت میخوام

  1. هم قبیــــــــــــــله Says:
  2. استاد عزیز فرهنگ کسرائی ” باش” فعل امر از مصدر باشیدن یا بودن نیست بلکه پسوند وصفی ست مانند تند رو یا تیز بین

  3. ” باش” فعل امر از مصدر باشیدن یا بودن نیست بلکه پسوند وصفی ست مانند تند رو یا تیز بین ،. به هر حال زبان فار سی را نباید با زبان دیگر مقایسه کرد در ضمن پسوند باز به تنهایی القای قبح نمی کند ودر عطف به ما قبل خود معنا می یابد اما واژه همجنس باز بر اثر کثرت استعمال و پیش زمینه های ذهنی منفور اذهان شده است
    و گرنه بی بدیل سخن
    خاقانی می گوید
    تخت نرد پاکبازان در عدم گسترده اند
    گر سرش داری برانداز این بساط باستان

  4. ممنون
    مطلب خوبی بود
    حیف که سرم شلوغه و نمی تونم نظر مبسوطی بدم
    ولی خواستم حضورمو اعلام کنم

  5. دختر لزبین Says:

    من در اینجا با توجه به مطلب تیزبین عزیز و نظر دوستان نظرات خود را می نویسم:

    1) من خودم با به کار بردن واژه دگر باش موافق نیستم، چون دگر باش کاملا مشخصه که چه معنی ای داره؛ یعنی یکی که مثل بقیه نیست؛ جور دیگری است.
    2) من متوجه نشدم که ارتباط بین همجنسگرائی و تبعیض نژادی یا قومی قبیله ای در چیست که تیزبین عزیز اشاره داشته اند که هر چند که این واژه این جور تبعیض ها را نشان نمی دهد اما مخالف مبارزه با این تبعیض ها هم نیست! به نظر من کلا مبحث همجنسگرائی و تبعیض نژادی با هم فرق می کنه؛ در عین حال که یک همجنسگرا ممکنه علیه تبعیض های دیگر هم فعالیت داشته باشه اما من ربطی بین این مسائل نمی بینم.
    3) در پاسخ به دوست عزیزی که عنوان کرده اند که مرز بین بایسکشوالیته و همجنسگرائی راچگونه می توان تعیین کرد بنده به عنوان کسی که با خودم بسیار کلنجار رفتم تا به یک ثباتی در هویتم دست یابم و در این راه با افراد مختلفی صحبت و مشورت کرده و نظر یک متخصص را نیز در این زمینه پرسیده ام لازم می دانم که در این مورد یک سری توضیحاتی را ارائه بدهم.
    به نظر من مرز بین همجنسگرائی و بایسکشوالیته با کمی دقت به راحتی قابل تشخیص خواهد بود. من در اینجا از تجربیات خود سخن می گویم. من تا زمانیکه ارتباط جنسی نداشتم متوجه نشدم که یک لزبین هستم و نسبت به زن و مرد هر دو احساس داشتم اما به علت عدم آگاهی احساساتم نسبت به زن را نادیده می گرفتم. در ارتباطات جنسی در حد کم که هنوز با جسم مرد مواجه نشده بودم هم مشکلی نداشتم. اما وقتی ارتباط به طور کامل صورت گرفت من حتی با اینکه سعی کردم خودم را به جسم مرد عادت بدهم و حتی ارضا هم شدم اما هر بار نیاز به زن را در وجو خود حس کرده و اندام مرد برای من مسخره تر و بی معنی تر می شد. بعد از آشنائی با مجله ماها کم کم متوجه شدم که شباهت بسیار زیادی به لزبین ها دارم با این تفاوت که من با مرد ارتباط داشته و نسبت به او احساس داشتم و از طرفی خیلی هم اخلاق و تیپ پسرونه نداشتم. با در اختیار داشتن اطلاعات آن زمان، من خود را بایسکشوال نامیدم اما هر کاری که می کردم نمی توانستم هویت یک بای را برای خود بپذیرم. به جز لزبین به هیچ چیز فکر نمی کردم و واقعا برام سخت بود که قبول کنم که من به هر دو جنس تمایل دارم. اما نمی توانستم احساسم نسبت به مرد که بعضی مواقع به سراغم می آمد را در وجود خود انکار نمایم و نسبت به مرد بی توجه هم نبودم اما دیگه حاضر نبودم یک لحظه هم با مردی همبستر شده یا زندگی کنم و حتی علاقه ای به دوستی و بیرون رفتن دائم با مرد هم نداشتم. در دوراهی بدی قرار داشتم تا اینکه در ابتدا آن آقای متخصص به من گفتند که من یک لزبین هستم و یک همجنسگرا می تواند نسبت به جنس مخالف هم احساس داشته باشد ولی دیدش و احساسش و میل جنسی اش نسبت به هر دو جنس با هم برابر و یکی نیست در حالیکه یک دوجنسگرا به طور کاملا برابر از بودن وارتباط داشتن با هر دو جنس لذت می برد. به مرور زمان با ارتباط داشتن با گی ها و لزبین ها و بایسکشوالهای مختلف در محیط نت و یا بیرون از محیط نت متوجه شدم که ما همجنسگرائی داریم که هیچ توجهی به جنس مخالف ندارد و همجنسگرائی هم داریم که می تواند جنس خالف را دوست داشته باشد و با او ارتباطی دوستانه برقرار سازد. اما به وضوح تفاوت بین خودم و یک بایسکشوال را دیده و کاملا فرق بین خودم و یک دختر بایسکشوال را که اندام مرد هم برای او بسیار جالب و جذاب بود حس می کردم. والان حتی اگر تا آخر عمرم هم با هیچ زنی سکس نداشته باشم همانطور که تاکنون نداشته ام، اما باز هم خودم را لزبین می دانم و به یقین رسیده ام.
    4) مورد آخر که ربطی به این مطلب ندارد را به این دلیل بیان می کنم که خوانندگانی که آگاهی لازم ندارند لااقل در این زمینه هم به اطلاعات درست دست یابند. چون متاسفانه می بینم که حتی بسیاری از همجنسگرایان از ارتباط جنسی بین دو مرد یا دو زن با عنوان گی داشتن یا لز داشتن یاد می کنند و این کاملا غلط و اشتباه است و من همیشه از هر فرصتی استفاده می کنم و به دیگران می گویم که گی یعنی مرد همجنسگرا و لز یا لزبین یعنی زن همجنسگرا و ارتباط جنسی بین دو مرد یا دو زن با یکدیگر همان سکس نام دارد.

واراند Says:

  1. با تشکر از تیز بین عزیز که روی تمام مسایل مربوط به همجنسگرایان زوم می کنند …مطلبتون رو خوندم …. باید بگم بدون هیچ غرض و مرضی و بدون هیچ جانبداری من هم با واژه ی کوییر و استفاده ی اون برای معرفی همجنسگراهای ایرانی موافق نیستم …… اما خیلی خوشحالم که نقد بلند بالای مهدی عزیز رو در بررسی این وازه دیدم و مطالعه کردم و خوشحالم که بالاخره این دوست خوب ما به چیزی جز دلتنگی های گاه وبیگاهش در وبلاگ خواندنی و پر طرفدارش هم پرداخت
    به هر صو.رت باید بگم که در شماره ی جدید مجله ی چهلچراغ که در تهران چاپ میشه ( شماره ی 247 —–5 خرداد) مطلبی با عنوان دو جنسی ها هنوز در اجتماع جایی ندارند —آنها خطر ناک نیستند، چاپ شده که خواندنی و جالب است و دوست دارم دوستان دیگر هم این مجله رو تهیه و مطالعه کنند
    با تشکر واراند

  2. از دوستانی که با جدیت به مطلب مربوط به دگرباش پرداخته و نظرات و انتقادات خود را مطرح کرده اند تشکر می شود. همچون بسیاری از دوستان معتقدم که این بحث تازه شروع شده و گفته های زیادی هنوز باقی مانده که باید به آنها هم پرداخته شود. در عین حال اینطور استنباط می شود که دوستانی همچون داریوش برادری و مهدی کلآ آن برداشت مورد نظر را از مطلب نکرده اند یا عجولانه قضاوت نموده اند. بهرحال اگر فرصتی بود باز به این مسئله پرداخته خواهد شد.
    در پایان از بازدید کنندگان سایت تقاضا می شود که رعایت ادب و نزاکت کرده امکان کامنت گذاری در این وبلاگ را به محل و جولانگاه تصفیه حساب خود با دیگران قرار ندهند. چنین کامنت هایی که به موضوع بحث ربطی نداشته باشند حذف خواهند گردید.
    همراه با بهترین ها
    تیزبین

  3. کسی برداشت عجولانه نکرده آقای تیز بین شما کلا غلط نوشته اید و احساس هم می کنید که خیلی درست نوشته اید

  4. خواندم- اش .

  5. دختر لزبین Says:

    “من” عزیز هر کسی فکر می کنه که افکار خودش درسته. من خودم در مورد کوئیر چیزی نمی دونم اما حداقل با آن بخش عدم کاربرد واژه دگرباش موافق نیستم چون به نطر من درست نیست. با آن چه که از آقای برادری در مورد عدم کاربرد گرباش خواندم هم موافقم و بقیه قسمها را هم که مانطور که گفتم چون دانشی نسبت به آن ندارم پس نظری نمی دهم. اما خوب همه آدمها فکر می کنند آنچه که می گویند درسته اگر چنین اعتقادی نداشتند که نمی نوشتند که. تیزبین عزیز هم مطمئنا در این زمینه مطالعاتی داشته اند. به هر حال در آینده معلوم خواهد شد که چه کسی درست گفته و حتی ممکنه حرف همه یکی باشه و تنها شیوه نوشته و گفتار متفاوت. ضمنا همه دانشمند ها و فلایفه هم یک زمانی نظریه هائی ارائه می دهند و ممکنه بعدها خلاف آن ثابت بشه. بهتره کمی کمتر جبه گیری کنیم. من که اصلا برام فرقی نمی کنه کی درست می گه و کی ممکنه اشتباه کنه. مهم اینه که به یک نتیجه درست برسیم.

نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 18:10 | لینک  | 

"دگرباش ـ دگرباشان" / فرهنگ کسرایی
 
 
نوشتاری کوتاه در باره­ی "دگرباش ـ دگرباشان" این نام تازه­ساز

گاه که من اینجا و آنجا در صفحه­های اینترنتی میگردم، پیاپی برمیخورم به این نام تازه یا بهتر بگویم تازه ساز، چون هر چه در واژه­نامه­ها بدنبالش گشتم نیافتم. آنچه که در این نامِ شگرف برای من گیراست، این است که این نام را یابنده یا آفریننده­اش (یا پیروانشان!) ـ در هر زمینه­ای که به آن برخوردم ـ برای یک گروه اجتماعی ویژه اما آشنا یافته یا آفریده­ است. از گزینش این نام برای گونه­های سیاسی و فرهنگی و بخشهای دیگر اجتماعی آن، که به جای خود باید بازرسی و بررسی شوند، بگذریم، میرسیم به یک گروهی که این روزها بسیار برسرزبانها هستند و بیشمارانی برای پشتیبانی از آنان و یا چون خود را آز آن دسته میدانند، برای دادگیری و دادخواهی با گروه یا گروههائی و گاه تک و تنها پیشگام مبارزه در برابر بیداد بر آنان شده و به پاخواسته­اند. و پس به این نام خواندنِ آن گروه هم نیز به دلیل شاید زیبائی؟ خوش آهنگی؟ فارسی بودنش یا ...؟ نشانی شده است که با آن میتوان در ردیف مبارزان یا دوستداران آن گروه جای گرفت. این گروهِ ویژه پس از درگیریهای زیادی همجنسگرا نام گرفته بودند و بیشترین گروه از دوستداران و یا همدلانشان خود یا آن گروه را همجنسگرایان خوانده بودندی. تا این که این نام شگرف پدیدار شد و به شتاب آذرخشی همه­گیر.
راستش را بخواهید من نمیخواستم چیزی بخاطر این نامگذاری شگرف بگوئیم یا بنویسیم ، اما این واژه­ی شگرف چنان مرا دچار خودش کرده که سرانجام تصمیم گرفتم پرس و جوئی بکنم، سری در کتابها بگردانم، بپویم و بجویم و بکوشم، شاید که این شگرف را از سرم بپرانم و از صدای بال زدنهای سهمناکش بِرَهَم. ( اما شگرف مگر بال دارد؟)
باری، در جستجوهایم در کتابهائی همچون واژه نامه­ی بزرگ دهخدا، فرهنگ معین و چندین نوشتار و جستارهائی در این زمینه در اینترنت و گفتگو با دوستان زبان شناسم اینها را یافتم:

بودَن: پهلوی بوتن(Butan ) از ریشه­ی آریائی (بهوـ بهاو bhu,bhav) به همین معنی. اوستا بوئیتی (bavaiti)
اَستن. وجود داشتن. هستی داشتن، وجود، هستی
رفت آنکه رفت آمد آنکه آمد بود آنچه بود خیره چه غم داری (رودکی)
همی بود تا او میان را ببست یکی باره ی تیزتک برنشست (فردوسی)
همه بودی از بود او هست تام تمام اوست دیگر همه ناتمام (نظامی)
بود شُدَن: بوجود آمدن، هست شدن
بود و نبود: هرچیز موجود و حاضر (ناظم الاطباء)
باش: اسم مصدر یا ریشه­ی فعلِ باشیدن، بودن. و هم به معنی ماندن. بقاء، حیات، اقامت و نیز باش، امر به باشیدن
و بودن
اسم مصدر: بوش، بودِش، باشِش، و بود= هستی، وجود،
از ما بشما شادتر از خلق که باشد چون بودِش مار را سبب و مایه شمائید
(ناصرخسرو)
روزکی چند باش تا بخورد خاک، مغزِ سرِ خیال­اندیش
اسم فاعل: باشنده یا بُوَنده= حاضر، موجود
صفت: بودنی، درخور بودن، آنچه وجود داشته باشد
دیگر: پهلوی ditikar دگر، غیر، بیگانه، شخصی یا چیز غیر از آنکه یا آنچه قبلا دیده یا گفته شده.

و پس دریافتم، "دگر باش" که الفنج آن( جمع آن) شناخته­تر است یعنی دگرباشان، از دوبخش ساخته شده. یک، "دگر" کوتاه شده­ی دیگر که نمونه­ی آن را در شعر بسیار زیاد میتوان یافت، و دیگری، "باش".
اما این "باش" چیست و چه معنی دارد؟ اگر بپنداریم که " باش" فعل امر از مصدر باشیدن یا بودن است، پس نشانه­ی دستوری است که کسی به دیگری میدهد. مانند این گزاره « تو در خانه باش تا من برگردم » یعنی اینجا بمان، فعل امر از مصدر ماندن. اینجا بمان تکان هم نخور تا من برگردم. " تو باش! " تو اینجا بمان، من به تو میگویم باش. این گفتاری است امری، دستوری. کسی به زیر دست خود فرمان میدهد، بگو، برو، بشین، بخوان. پس تو جور دیگر باش. دستور آمده یا دستور داده­اند که تو جور دیگر باش. تو چیزی یا کسی غیر از دیگران باش. و این میتواند دو معنی داشته باشد. یک اینکه، تو مانند دیگر انسانها نباش. دو اینکه، چیز یا کسی دیگر باش.
من نمیخواهم بپذیرم که واژه­یابان و این آفرینندگان چنان پستی­ئی از کسی یا کسانی بخواهند. نه، باور ندارم که آنان خواسته باشند یا بخواند تا کسی یا کسانی به زنگ صدای ناشناخته­ای یا چیزی نامعلوم چونان آفتابگردان رنگ بی­اندازند و رنگ ببازند، تا تافته­ای جدابافته شوند، با اَ­­نگی برپشانی و داغی برسینه، تا افتخارشان این باشد یا بشود که کسان دیگری هستند هرچند که به خواری!
پس بگیریم در معنی بودن، هستی. در حالت امری میشود، وجود داشته باش، هستی داشته باش. نون، برگردیم سر واژه­ی خودمان. دگرباش. در بالا آوردیم که دیگر یا دگر یعنی شخصی یا چیزی که غیر از آنکه یا آنچه قبلا دیده یا گفته شده، باشد. پس دستور این میشود، هستی داشته باش اما غیر از آنکه یا آنچه قبلا دیده یا گفته شده. اگر این دستور برای انسانی باشد، که هست، این گزاره به این معنی است که تو انسان دیگری باش، آنکه قبلا دیده نشده. پس پرسش این است، آن، چه انسانی است که پیش از این دیده نشده است؟ اگر این همان انسانی نیست یا نباید باشد که ما هستیم. آیا جور دیگری است؟ اندام دیگری دارد؟ سر و تنی جز از آدمی دارد؟ شناور است، ایستاده است، میخزد؟ آیا گونه­ای دیگر از "ازهستان" از موجودات است؟ این کیست یا باید گفت این چیست؟
اگر ما انسانهای خونگرم و خوش باوری باشیم و با لبخند دل انگیزی، شاید از دست پاچگی، بگوئیم: هان دوستان مراد همان انسان است. و در خنده و سرتکان دادنِ دوستانِ از جان بهترمان قند دلمان آب بشود، باز این پرسش میماند، که چه کسی امر کرده؟ این دستور از کیست، چه کسی میگوید و میخواهد از تو که دیگر باش یا "دگرباش" ؟ آیا این صدای درونمان میباشد برخاسته از روان پریشانمان، روانی جستجوگر و ناآرمِمان یا بانگی از خردِآگاه یا شاید ناآگاهمان؟ یا ندائی­ست از آن سرای مینوئی یا دادی­ست از گلوی دیوی دُژآلوده­؟ کیست که انگشت سوی ما نشانه رفته است؟ کیست که پرخاش میکنید، فریاد میزند؟ مگر راهبری باید دستمان گیرد؟ مگر گام برمیداریم در هفت وادی عشق؟
اگر باز هم ما انسان خونگرم و خوش باوری باشیم و بپنداریم، به آگاهی بپنداریم، که هر انسانی طریقتی دارد و راه و مرشدی یا که نه، آن است که خود میخواهد باشد و آگاه برخویشتن است و خویشش آگاه، باز پرسش این است چرا گونه ای دیگر از آدمیان باید باشد؟ مگر نه این است که آزادی بر همه روا است و آزاد اندیشی و آزاد خواهی و بود و باشی آزاد شیوه ی زندگانی و خواست هر انسان آزاده ای در کنار دیگران است؟ اگر چنین است پس چرا کسانی را از گونه ای دیگر میخواهند؟ اگر جدائی است بین انسانها مگر در اندیشه و کردار آنهانیست؟ پس چرا سخن برسرچگونگی­هاست نه برسر خرد و فرزانگی؟ اگر سخن بر سر رفتاری خردمندانه و کرداری فرزانه است، باشد که گوش دیگری هم بر سر مان بروید یا که موهایمان سبزتر از هر سبزینه­ا­ی شود.
من گمان میکنم، نه میپندارم و بر این باورم که جدائی بین انسانها تنها در خردمندی و فرزانگی و آگاهی­هایشان است، حال گو که تو ... باشی و من ... باشم.



فرهنگ کسرائی
4 مارس 2007
 
*****
نظرات درج شده در ذیل این مقاله :
 
با سلام
مدتها است که در فکر این هستم که مطلبی در مورد همین واژه دگرباش بنویسم اما هی امروز و فردا می کنم. خوب شد که شما پیشقدم شدید. امیدوارم بزودی بتوانم اینکار را بکنم. چون شخصآ استفاده از این واژه در این شرایط و موقعیت را صحیح و مناسب نمی دانم. در مورد اینکه در آینده ای دور بتوان از این واژه استفاده کرد یا نه هنوز نمیدانم.
همراه با بهترین ها
تیزبین.

Anonym said...
سلام . من فکر می کنم این دگرباش یا دگر باشی ترکیبی فارسی و ترکی باشد چون باش در ترکی به معنی سر است البته با توجه به اینکه تاکنون کسی در مورد ترکیب دگرباش ادعا نکرده که این ترکیب یک ترکیب کاملا فارسی است فکر می کنم این نظر بنده به استنباط معنا در اختیار گرفتن آن نزدیک به واقعیت باشد . در ترکیب دو زبانی فارسی و ترکی دگر باش بودن یعنی دگر سر بودن یعنی دگر گونه بودن و در آن جمله ای دستوری مبنی بر اینکه این باش یا آن باش مستتر نیست . بهرحال اگر هم به دنبال مطلقا معنی فارسی آن باشیم موضوع با حکم شما یکسره نمی شود و قابل بررسی دقیق زبانشناسی و تجزیه تحلیل است مخصوصا آن قسمت از اظهارات شما که گفته اید چه کسی دستور داده که دگر باش یعنی دگر گونه باش . این موضوع کاملا قابل بحث است . آنچه و نه لزوما آنکه گفته دگر باش آن روح و روان انسان دگر گونه یا همان همجنسگرا است که به او فرمان می دهد دگر باش و هر آنچه هستی را به دنبالش باش و خودت را در مناسبات حاکم و غیر همسان با احساسات خود اسیر نکن و دگر باش . بهر حال این موضوع با صغری و کبری چیده شده توسط شما که زیاد منطقی و ساختار مند جلو نرفته است می تواند نتیجه ی مورد نظر شما را بدهد ولی با بررسی بیشتر قابلیت کشف معانی منطقی و خاص خود را دارد .

یک دگرباش ایرانی
نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 14:0 | لینک  |